|
نخستین گزارش حضور شان پن، بازیگر سرشناس و برنده اسکار هالیوودی، در ایران امروز در سایت اینترنتی روزنامه سن فرانسیسکو کرونیکل منتشر شد. شان پن: اینجا سرزمین انرژی هسته ای است | |
|
گزارش بازدید پنج روزه ستاره "21 گرم" از ایران در روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه در پنج قسمت در سایت sfgate.com منتشر می شود. در بخش هایی از گزارش روز نخست به قلم شان پن می خوانیم: "در هفته پیش از انتخابات ریاست جمهوری، نامزدها اعتبار یکدیگر را نشانه رفته اند . . . ترافیک و آلودگی ، شهر را خفه کرده است. چپگراها از ایده آلیستی حمایت می کنند که برنده نمی شود و وعاظ مخاطبان خود را به اردوگاه سیاستمداران راستی هدایت می کنند. دانشجویان به تبلیغ حقوق بشر می پردازند و بنیادگرایان آنها را انکار می کنند."
پن در ادامه می نویسد: "از روزی که من و دوستم نرمن سالومون در اتاق نشیمن خانه من نشستیم و طرح سفر به ایران را ریخیتیم و از ریس ارلیچ روزنامه نگار هم دعوت کردیم، شش هفته می گذرد. ریس خیلی زود برای دریافت ویزا اقدام کرد. در طی یک ماه و نیم بعد او به هر زحمتی که بود از طریق ارتباط با نمایندگی های سازمان ملل و وزارت خانه های خارجه و ارشاد ایران و با گذر از بروکراسی های چندگانه اداری ویزای روزنامه نگاری گرفت. این پروسه برنامه سفر ما را به هم زد . . . " |
|
وقتی قراره حال کنی
”Fans” يك تركيب چهار حرفي است كه هيچ معناي خاصي ندارد، جز اين كه بيانگر حروف اول اسامي افراد يك خانواده فوتبال دوست باشد.
نمايش”فنز” به نويسندگي و كارگرداني محمد رحمانيان كه با موضوع فوتبال شكل گرفته است، ساختاري كاملاً رئال دارد. اگر بخواهيم از دريچه محتوايي وارد دنياي فنز شويم، كلمهها و تركيبهاي زيادي در آن هست كه در دستگاههاي فكري و معنايي متعدد قابل نقد و بررسي است. واژهها و اصطلاحاتي مانند ونداليسم، لمپنيسم، فمينيسم، ناسيوناليسم، فاشيسم، آنارشيسم و ... در روابط آدمهاي نمايش فنز موج ميزند و اين اصطلاحات براي هر كسي در حد خود بديهي و قابل تعريف است. شايد قصد و منظور گروه هم از پيش ، اين نبوده كه مجموعهاي از واژگان را به شكل دايرهالمعارف در اختيار علاقهمندان قرار دهند اما تفكر درباره هر يك از اين واژهها آن هم در روابط محدود يك خانواده فرصت را در اختيار تماشاچي قرار ميدهد كه درباره آنها در سطح كلانتر ـ كشور و دنيا ـ انديشه كند. مثلاً به نوعي ميتوان با روابط موجود در فنز گفت كه ناسيوناليسم و تعصبگرايي و قوم گرايي باعث بسياري از محدوديتهاي خود ويرانگرايانه ميشود.
اگر چهارچوبهاي سياسي و جغرافيايي و تاريخي برداشته شود، ما به دهكده جهاني نزديكتر ميشويم. شايد اينترنت امروز رسانهاي است كه مقدمات چنين تفكر ايدهآل را فراهم ميسازد كه پرداختن به آن هيچ ربطي به نقد فنز ندارد..jpg)
4 شخصيت اصلي
نمايش”فنز” 4 شخصيت اصلي دارد كه با محوريت فرانكي، برادر بزرگتر خانواده روابطشان مورد كنكاش قرار ميگيرد. فرانكي دوست دارد كه همه اهل خانه دوستدار تيم مورد علاقهاش منچستر يونايتد باشند و همه به رنگ قرمز عرق و علاقه نشان بدهند. رفته رفته در مييابيم كه برادر، خواهر و همسر فرانكي سراجبار به اين تيم فوتبال علاقهمند شدهاند و هيچ يك به باور و ايمان صحيحي از ارتباط با منچستر يونايتد نرسيده است. همين جا ميتوان مساله تك محوري شدن ـ نظامهاي بسته و ديكتاتوري ـ را زير سوال برد. فرانكي نمونه يك مرد مستبد و خود مدار است كه به ديگران حتي اجازه نميدهد كه درباره علاقهمند بودنشان به فوتبال اظهار نظر كنند. فرانكي آن قدر مستبد است كه حتي به طرفداران تيم آبي (منچستر سيتي) اجازه نميدهد كه زمان پيروزي تيمشان خوشحالي كنند. او در اين روزها با چوب و چماق به جان طرفداران تيم مقابلش ميافتد.
اين چهارچوب مستبدانه به مرحلهاي رسيده كه بايد از هم پاشيده شود، براي آن كه افراط گرايي دايره بستهتري را براي ديگران موجب شده است. نانسي، همسر فرانكي اصلاً علاقهاي به دنبال كردن بازيهاي تيم منچستر يونايتد را ندارد. اگنس مخفيانه جز هواداران تيم منچستر سيتي شده و حتي به تيم زنان آن باشگاه هم پيوسته است. ساني هم كه اختلال حواس دارد و لاادري اسير خواهشها و تمايلات برادر زورگويش است.
رحمانيان از عناصر درام بهره ميبرد تا همه اين آدمها فرصت بروز و آشكار شدن را داشته باشند. هر يك از اين آدمها بايد در روابط دراماتيك شكل بگيرند و از همان لحظات آغازين هم حركات و سكنات و ديالوگها طوري پيش ميرود كه اين 4 شخصيت هويت حقيقي را آشكار كنند. پس از دقيقه 10 كه از شروع نمايش مي گذرد ، تقريباً ميدانيم كه در اين خانه چه آدمهايي نفس ميكشند و قرار است كه در آن جا دقيقاً چه اتفاقاتي رخ بدهد. مطمئناً گره اصلي نيز بايد بين دو برادر ـ فرانكي و ساني ـ باز شود. فرانكي بايد عرصه تنگ شده را به تنگنايي بي بازگشت تبديل كند. اگنس عاشق و دلباخته مرد رانندهاي ميشود تا با رفتن از اين خانه به آزاديهاي دلخواهش ـ بودن حقيقي ـ دست يابد. اگنس بيمار آن جا را ترك ميكند چون ديگر آرامش را در خانهاش احساس نميكند. او حتي حاضر نيست كه با دست شكستهاش از فرانكي براي بردن چمدانش كمك بگيرد! ساني هم ميخواهد دست به كار بزرگ زندگياش بزند و جام طلاي جام جهاني را كه به شكل تصادفي در خانه آنهاست، به پليس تحويل دهد و خود از شدت ترس دچار مرگ ميشود و ...
گرهها و روابط طوري پيش ميآيند كه بدون شعارگرايي همه چيز رنگ طبيعي و حقيقت مانندي قابل لمسي را به خود ميگيرد. اما پايان نمايش كاملاً احساسات گرايانه و خارج از بقيه موارد است. باور كردن مرگ ساني امري طبيعي است. اين كه برادري از شدت ترس دچار بر هم ريختگي رواني و عصبي و در نهايت دچار مرگ ميشود، كاملاً طبيعي است. اما اين كه به خانه برگردد و آن ديالوگهاي احساساتي را با فرانكي رد و بدل كند، كمي دور از عقل است. اين لحظات آن قدر سطحي و حسي است كه اصلاً نميتواند به بقيه روابط كه مبناي عقل گرايانه دارد، چفت و بست بخورد، اي كاش اين لحظات نبود و در متن و اجرا طور ديگري به پايان فكر ميشد. همين پايان باعث ميشود كه كليت نمايش هم زير سوال برود و تماشاچي دچار اختلال بشود و يا اين كه به تحليلي اشتباه از ماجراها و شخصيتها برسد. اين كه نمايش يكباره دچار افت معنايي ميشود و از درجه اعتبارش كاسته ميشود، به همين لغزشهاي ناگهاني برميگردد.گاهي گذاشتن يك گره يا آبكي بودن يك پايان ميتواند همه چيز را در سطح يك كار متوسط و معمولي پايين بياورد. بايد گفت كه اين پايان همه چيز را حيف و ميل كرده است و تماشاچي احساس ميكند كه به بهانه اجراي يك اثر حرفهاي و تماشاچي پسند همه چيز در لفافهاي از رنگ و احساس و بازي تحويل مشتري ميشود. در صورتي كه قصد و غرض گروه پرچين اين نبوده است. اگر پرويز پرستويي به تئاتر ميآيد، چون او يك تئاتري اصيل است و اگر سالها ـ از سال 75 و بازي در عشقآباد ـ تا الان از تئاتر دور بوده اين هم به مسايل موجود در تئاتر بر ميگردد كه نميتواند بازيگران و هنرمندانش را براي هميشه در خود حفظ كند. حتي ورود ترانه عليدوستي از سينما به تئاتر هم با توجه به بازي راحت و بدون خطايش ميتواند اين تفكر پوشالي را دفع كند، كه هدف فقط جذب يك چهره سينمايي براي جذب تماشاچي نبوده است، چون شما در صحنه ترانه عليدوستي را به عنوان يك هنرمند تئاتري ميبينيد، هر چند براي اولين بار در صحنه حضور مييابد. اصلاً هيچ محدوديتي براي ورود هنرمندان سينما و تلويزيون به صحنه وجود ندارد و اي كاش همه هنرمندان مشهور با ورودشان به تئاتر ، زمينه را براي حضور تماشاچي بيشتر و علاقهمند فراهم سازند. مهتاب نصيرپور، حبيب رضايي و احمد مهرانفر هم كه در اين سالها اصالت تئاتري خود را حفظ كردهاند، هر چند ناخونكي به تلويزيون يا سينما زدهاند. از همه اين حرفها گذشته بازيها چشمگير و زيبا شكل گرفته است و همه بازيگران به خوبي به درك درستي از بودن خود و ديگري در لحظات رسيدهاند. پاساژهاي حسي، نگاهها، سكوتها و مكثها، حركات، بده و بستانها، زد و خوردها، چالشها و همه اين موارد در ميزانسنها به خوبي طراحي شده است. پس اين نكات مثبت هم آن فكر اعتراض را پس ميزند، حالا برخي اصرار دارند كه به شكل غير علمي و غير منصفانه فنز را نقد كنند. اين ديگر به تعصبات كوركورانه شخص ايشان برميگردد و به هيچ وجه هم نميتوان جلودارشان بود..jpg)
سمپات ويژه
از بازيها تعريف و تمجيد كردم. شايد دليل اولش اين باشد كه نسبت به بازي هر 5 بازيگر فنز سمپات ويژهاي دارم. پرستويي برايم هميشه جالب و جذاب بوده و از تنوع نقشها و حسهايش خوشم آمده است. او برايم در تئاتر همان قدر زيبا و جذاب جلوه ميكند كه در سينما. شايد فاصلهاي هم با آن حد ايدهآل نداشته باشد و شايد يك جرقه كافي است كه بازي او را فراتر از معيارهاي شناخته شده در ايران مطرح سازد. شايد چنين فرصتي فراهم شود و شايد ... اميدوارم كه بازيهايش بعد جهاني پيدا كند. او انرژي فوقالعادهاي دارد و همه فكر و تمركزش بر آن است كه روح تماشاچي را معطوف به موضوع و شخصيت گرداند. در”فنز” هم به الگوي درستي از فرانكي علاقهمند به فوتبال و گزارشگر برنامههاي اعلام آب و هواي راديو ميرسد. كسي كه با تعصبات زيادي بر آن است كه همه چيز را تحتالشعاع اوامر مستبدانهاش قرار دهد ولو اين فشارها به اضمحلال و نابودي خانوادهاش منجر شود.
حبيب رضايي هم اين بار بر آن است تا با صدا، لحن، حركات و رقص ، ساني را به نمايش درآورد. نحوه آرايش مو، لباس پوشيدن، رقصيدن، ارايه ديالوگها و ازهمه مهمتر نگاهها بر آن است كه به اختلالات رواني و كم سن و سال ماندن ساني دلالت كرده باشد. موقعيت بر آن است كه فقط بر بيروني شدن روابط اشاره كند و حبيب رضايي هم به يك بازي بيروني و جذاب در ارايه ساني بسنده كرده است. اگر او ميخواست به دنياي درون ساني نقب بزند، شايد بسياري از لطافتها و ملايمتهاي رفتاري اين شخصيت در صحنه ديده نميشد.
ترانه عليدوستي در تئاتر هم به اندازه سينما موفق مينمايد با اين اميد كه كمي به مكثها و نگاههايش بها بدهد. گاهي يك نگاه و گاهي يك سكوت ميتواند در صحنه بسياري از ناگفتهها را افشا كند. اين نقص هم به خاطر بازي نسبتاً تند و پر از انرژي عليدوستي احساس ميشود و شايد براي اولين بار نتواند بيش از اين در صحنه مسلط باشد و ميتوان اميدوار بود كه در بازيهاي بعدي با دقت بالاتري حضورش را اثبات كند.
احمد مهرانفر تيپيكال بازي ميكند و بايد از اين نوع بازي تقريباً فاصله بگيرد. بايد به شخصيت و شخصيتپردازي و شخصيتسازي بيشتر توجه داشته باشد. شايد در فنز تيپيكال بودن نقشاش لحظات شاد و خندهآوري را موجب شود و براي برقراري يك ريتم متعادل ، مناسب هم باشد اما در مجموع او در سالهاي اخير تاكيد زيادي بر ارايه تيپ داشته كه به مرور او را از گردونه بازيگران خوش بنيه و خلاق بيرون ميآورد.!
مهتاب نصيرپور از آن دست بازيگران حسي و انرژيكال است كه به مود درونياش برميگردد كه تا چه حد در صحنه جولان بدهد. بازيهاي به ياد ماندني او را در”مصاحبه”،”خروس”،”يك دقيقه سكوت”،”مجلس نامه”،”قدمشاد مطرب” و ... فراموش نميكنيم. اما در فنز ـ شبي كه من اجرا را ديدم، آن طور كه بايد و شايد انرژي صرف بازياش نميكرد. اتفاقاً نانسي هم از آن جمله نقشهاي مناسب اوست كه شايد عواملي مانع از بروز بازي زيبا و خلاقهاش ميشد. در صورتي كه اگر نصيرپور انرژي زيادي صرف ارايه نانسي كند همچنان يك بازي به ياد ماندني را در ذهنها به يادگار خواهد گذاشت.
سبكها و شيوهها
رحمانيان در سالهاي اخير نشان داده كه علاقه وافري به تجربه كردن سبكها و شيوههاي گوناگون نمايش دارد. گاهي رئال، گاهي ايراني، گاهي ناتورئال، گاهي اكسپرسيونيسم، گاهي تجربهگرا و گاهي ... ميشود.
اين همه تجربه فرصتهاي زيادي را در اختيارش ميگذارد كه به عنوان كارگردان از ميزانسنهاي متنوع براي بهره جستن در ارائه افكار با دست بازتري در صحنه حضور داشته باشد.
اين بار هم از فاصله گذاري ـ بودن يك ميكروفون ـ براي تداعي بخشيدن به يك برنامه راديويي و براي ساختارمند شدن فنز استفاده ميكند. بستر اتفاقات و شخصيتپردازي هم واقعگرايي محض است. به عبارتي با”دو دو تا ميشود چهار تا” همه چيز شكل ميگيرد. بنابراين خيلي راحت ميتوان درباره آدمها و اتفاقات استدلال كرد كه تا چه حد موفق بوده و در چه مواردي دچار لغزش شده است. مثلاً او در متن به اطلاعات تاريخي فوتبال انگليس و منچستر يونايتد خيلي اهميت داده است اما با يك جمله دچار لغزش ميشود. در باور مسيحيان و يهوديان ابراهيم(ع) فرزندش اسحاق را براي قرباني كردن به درگاه پروردگار ميبرد، اما در اين جا فرانكي به برادرش ميگويد كه ميخواهم تو را مثل اسماعيل قرباني كنم. شايد اين موارد ريز در نگاه اول زياد جدي جلوه نكند اما وقتي ما با ريزترين اطلاعات فوتبال به شكل مستند و علمي مواجه ميشويم، باورهاي اعتقادي اين آدمها به سادگي قابل تغيير يا آداپته شدن نيست. اگر اين طور بود كه اين همه رنگ و لعابهاي عقيدتي ايجاد نميشد و در حاشيه آن اين همه بده و بستان يا درد سر.
محمد رحمانيان كارگرداني است كه با ذكاوت و تيز هوشي فرصت را در اختيار بازيگرانش ميگذارد تا به باوري درست از نقش برسند و اين آزادي عمل در رفتار آنان مشهود است. شايد شيوه بداههپردازي تا حد زيادي در ارايه چنين مضموني موثر باشد كه گروه پرچين نيز از آن بهرهبرداري زيادي ميكند. بنابراين ميزانسنها خيلي راحت و چشمنواز به نظر ميآيد و همين ميزانسن ها بستر متعادل شدن روابط و برقراري يك ضرباهنگ متنوع و روح نواز را ايجاد ميكند. حتي انتخاب رنگها در طراحي دكور و لباس نيز با توجه به تنوع زيادي آن در، اين هارموني دراماتيك، موثر و مفيد جلوه ميكند. به عبارتي همه چيز در خدمت اجرا قرار ميگيرد تا ضمن آن كه به بازيها و بازيگران كمك كند تا فرصت بهتري براي ابراز كردن خود(نقش) داشته باشند، در نهايت تماشاچي نيز به تصويري محكم و قابل باور از آن چه كه ميبيند، برسد.
وزير اطلاعات پيشنهادی ، محسنی اژه ای ، سحرخيز را گاز گرفت
دکتر لنکرانی ، ملا عمر و احمدی نژاد
از يک خواننده پيک ايران : با توجه به اينکه بنده قبلا دانشجوی دکتر باقری لنکرانی وزير بهداشت احمدی نژاد در دانشگاه شيراز بوده ام، به هموطنان عزيز، بخصوص اساتيد برجسته ، دانشجويان و فارغ التجصيلان نخبه پزشکی و پرسنل جان بر کف پرستار و بهداشت ميرسانم که آقای دکتر لنکرانی اصلا هم آدم خطرناکی نيست. از ابتکارات برجسته ايشان که اوج نبوغ و پريشان فکری ايشان را ميرساند اين بوده است که دستور داد خواهران محجبه ميتوانند چادر مشکی از روی روپوش بيمارستان بپوشند. وی قصد داشت که اين طرح پيشرفته را اجباری کند که نشد متاسفانه.
همين طور آقای دکتر زحمت زيادی کشيدند در رد صلاحيت کانديدهای مجلس و به طور مشخص انتخابات دور ۶ مجلس در شهرستان سروستان و کاور را باطل کردند و نفر دوم را فرستادند به مجلس، که در اثر اعتراضات مردمی ساختمان های دولتی تخريب و تعدادی کشته و مجروخ شدند. ايشان همين طور سر کرده تشکل بی سر بی سر و پای جامعه اسلامی دانشجويان بوده و خيلی حق به گردن فاشيستها دارند.
احتمال قوی اولين طرح دکتر در وزارت بهداشت اجرای طرح "انطباق" خواهد بود که ديگر هيچ مريض زنی توسط دکتر مرد ويزيت نشود حتی اگر مريض جان بدهد.
کار بعدی ايشون ، جدا کردن دانشجويان و رزيدنتهای خواهران از برادران است، چون تمام هم و غم دکتر در دانشگاه شيراز اين بود که هيچ دختر و پسری، حتی اگر زن و شوهر هم باشند تو محيط بيمارستان با هم صحبت نکنند.
ياد فيلم سفر قندهار مخملباف افتادم و اون صحنه ای که دکتر از پشت پرده مريض را معاينه ميکرد. کجايی ملا عمر که رفيق ات احمدی نژاد بيدار است، آسوده بخواب جانم!
دکتر رستگار، شيراز
'محسنی اژه ای سحرخيز را گاز گرفت'
در نشست هفتگی هيأت نظارت بر مطبوعات ايران زدوخوردی ميان عيسی سحرخيز، نماينده مديران مسئول جرايد و غلامحسين محسنی اژه ای، نماينده قوه قضائيه در اين هيأت رخ داد.
نعمت احمدی، وکيل دادگستری در گفتگو با بخش فارسی بی بی سی گفت که آقای سحرخيز را پس از جلسه با وضعيت آشفته و پيراهنش پاره ديده که روی شانه اش محل گازگرفتگی به چشم می خورده، سرش بر اثر برخورد جسم سخت زخمی شده و بخشی از پائين تنه بدنش خراشدگی عميقی برداشته بوده تا آنجا که پزشک قانونی برای وی دو هفته طول درمان تعيين کرده است.
به گفته آقای سحرخيز، درگيری پس از آن ميان او و آقای محسنی اژه ای درگرفته بوده که در جلسه بحثی بر سر مطلبی که در يکی از مجلات هفتگی درباره روابط دختران و پسران چاپ شده بوده است در می گيرد که طی آن آقای محسنی اژه ای در پاسخ به اظهارنظرهای آقای سحرخيز در مورد اين موضوع سخنانی می گويد که آقای سحرخيز آن را توهين و فحاشی به خود و جامعه روشنفکر قلمداد می کند.
آقای سحرخيز مدعی است که اعتراض او به آنچه وی توهين می داند باعث می شود آقای محسنی اژه ای با پرتاب دو قندان به او حمله کند.
عيسی سحرخيز از آقای محسنی اژه ای به مراجع قضايی شکايت و او را به ايراد ضرب و شتم، فحاشی و افترا متهم کرده است.
اين در حالی است که آقای محسنی اژه ای خود قاضی و رئيس دادگاه ويژه روحانيت است.
وی به خبرنگاران گفته که پس از مطالعه اظهاراتی که آقای سحرخيز درباره اين درگيری داشته است، به اين اظهارات پاسخ خواهد داد.
«اسپاگتي در هشت دقيقه» فردا اماده خوردن ميشود
«اسپاگتي در هشت دقيقه» اولين كار بلند سينمايي رامبد جوان در مقام كارگردان فردا در گروه سينماي قدس به جاي فيلم «بهمن نگاه كن» اكران ميشود.
در اين فيلم رامبد جوان، سارا خوييني ها، آتيلا پسياني، افسانه چهره آزاد، محسن قاضي مرادي، حسين محب اهري، محمود بهرامي، مريم كاوياني - بازيگران خردسال: محمدمهدي احمدي، آلما اسكويي به ايفائ نقش ميپردازند.
فيلمنامه اين فيلم كه توسط رامبد جوان، محمود طالبيان به نگارش در آمده است درباره سند ازدواج ششصد ساله است كه ارتباط عاطفي بين دو همسايه را در يک برج مسکوني سبب مي گردد و در اين ميان دو کودک داستان با همکاري و همدلي سقف مشترکي را براي پدر و مادرشان طلب مي کنند.
فيلم اسپاگتي، در سينماهاي ماندانا ، فلسطين ، حافظ ، جي تاكنون قراردادش قطعي شدهاست، كه به تدريج به تعداد سينماها اضافه خواهد شد.
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
|
|
آره. ولى چرا؟
•چون توى اين چند وقت اينقدر اتفاقات مختلف براى تو افتاده كه نمى دانم بايد با كدومش مصاحبه را شروع كنم. حالا به نظر خودت از تلويزيون بگم يا از سينما؟
از تلويزيون نگو، از سينما بپرس.
•چرا؟ تو كه هميشه مى گفتى من بچه تلويزيونم؟
آره ولى ضدحالى كه تلويزيون توى اين دو سال به من زد، هيچ كس نزده بود و شايد باعث و بانى تمام اين اتفاقات دو سال گذشته اتفاقاتى بود كه در تلويزيون براى من افتاد.
•يعنى بعد از متوقف شدن «مجموعه ورود ممنوع، ممنوع»؟
آره ديگه. شبكه پنج كارى را با من كرد كه فكر نمى كنم با هيچ كس ديگر اين حركت را انجام بدهد. يعنى برخورد آنها و مديران شبكه تهران باعث شد من، من كه خودم را بچه تلويزيون مى دانستم، از كاركردن در آن دست بكشم و مدتى در سينما فعاليت كنم.
•آخر چرا ساخت اين مجموعه اينقدر به مشكل برخورد؟ مشكل از كجا بود؟
هيچى، اونها مى خواستند با زمان كم و پول بسيار كم من و گروه توليد معجزه كنيم و سريالى بسازيم كه اين كار از دست ما خارج بود. اى كاش همان اول مى گفتنند نمى خواد تو بسازى، بهتر از اين بود كه يك گروه ۵۰ نفره را سرگردان كنند و آخرش هم... من كه امتحان خودم را پس داده بودم. پس اين نبود كه نتوانم برنامه را بسازم. نمى دانم. فقط اين را فهميدم كه نبايد مدتى در تلويزيون باشم و به خاطر همين سينما را انتخاب كردم.
•خب چرا همان پنج قسمت را هم ساختى؟ راستش همون پنج قسمت هم خوب از كار درنيامده بود.
نمى شد. ما رفته بوديم كه بسازيم ضمن اينكه من مطمئنم اگر كار ادامه پيدا مى كرد در يك هفته اول گل مى كرد.
•و حالا تو مقصر را شبكه پنج مى دانى؟
آره. فقط مى خواهم تشكر كنم از اينكه باعث شدند يك مدت يك گروه ۵۰ نفره نزديك به يك سال بيكار شوند و اينكه بعد مهران غفوريان هركارى مى خواست انجام بدهد سنگى جلوى پايش انداختند و همه فكر كردند مشكل از مهران غفوريان است. بابت همه اينها تشكر مى كنم چون به هرحال هنر مى خواهد اينكه يك هنرمند را خراب كنى و به نظرم خراب كردن يك هنرمند يك هنر محسوب مى شود.
•ولى اين تنها تصادف تو در حين فعاليت كارى ات نبود.
آره قبول دارم. چند جاى ديگر هم تصادف كردم كه آخر از پژو GLX به پژو GL رسيدم. همه اون ها بعد از اتفاقات ورود ممنوع، ممنوع بود.
•حالا تكليف آن مخاطبى كه مهران غفوريان را دوست دارد و هر شب ساعت ۳۰/۱۰ زير آسمان شهر را مى ديده و حتى الان هم كه تكرارش پخش مى شود پاى برنامه است مى نشيند چيست؟
من هنوز مخاطب خودم را دارم و آنها هم من را مى شناسند. فقط بايد منتظر بمانند و برنامه هاى بعدى من را ببينند. البته آنها تقصير ندارند. چون او در خانه اش نشسته و وظيفه من است كه خوراك را براى او فراهم كنم. اما خدا را شكر مى كنم كه باز دوباره مى توانم براى آنها كار كنم.
•فرقى هم نمى كند كه در سينما باشد و يا در تلويزيون؟
نه فرقى نمى كند. ولى دليل ورود من به سينما اين بود كه تصميم گرفتم چند وقتى را از تلويزيون دور باشم و در سينما تجربه كنم. البته به نظرم اين تجربه ها هم خيلى خوب بود و توانستم خيلى چيزها بياموزم. ارزش كار در سينما خيلى بالا است اينكه يك گروه ۵۰ نفره ۱۲ ساعت كار مى كنند براى گرفتن يك دقيقه و خب اين خيلى ارزشمنده.
•يك سئوال بى ربط به ذهنم رسيد. اينكه به نظر واردشدن به تلويزيون و سينما خيلى جرات مى خواهد ولى اينكه بخواهى هم بازى كنى و هم كارگردانى جرات بيشترى مى خواهد اين جرات را داشتى يا...؟
جرات را داشتم. چون اين خيلى مهمه. بعد اعتماد به نفس مى خواهد و بعضى چيزهاى مهم هست كه براى هر كس در زندگى شايد يك بار اتفاق بيفتد و من اولين بارى كه قرار شد كارگردانى كنم اين كار را كردم و اين اتفاق هم افتاد. خيلى سال بود كه بازى مى كردم و خيلى چيزها بود كه دلم مى خواست مثل عقيده و نظر من انجام بشود. من نظرم را مى دادم اما خيلى تاثير نداشت و هر كس كار خودش را مى كرد. به خاطر همين بود كه دلم خواست خودم يك كار بسازم.
•يعنى از همان اول «عشق كارگردانى» بودى؟
نه اينكه عشق كارگردانى باشم. ولى ايده هاى زيادى در ذهنم بود كه متاسفانه اجرا نمى شد و اين فقط زمانى اتفاق مى افتاد كه خودم كارگردان باشم. مثلاً من استعداد خيلى از بچه هايى را كه هم دوره بوديم بيش از اين مى دانستم. به طور مثال «رضا شفيعى جم» را مى گويم. ما در يك برنامه اى با هم كار مى كرديم و من مى دانستم كه اين آدم استعدادش زياده و چقدر قابليت دارد ولى كسى كه كارگردان بود از قابليت هاى رضا شناخت نداشت و استفاده نمى كرد. به خاطر اين دلايل كه بتوانم حق مطلب را ادا كنم رفتم سراغ كارگردانى الان كارگردانى را بيشتر از بازيگرى دوست دارم.
•يعنى مى خواهى بگويى خيلى بهتر از بقيه مى توانستى از بازيگرها بازى بگيرى؟
نمى گويم خيلى بهتر ولى من در كمدى خيلى از چيزها را مى فهميدم و مى گفتم كه اجرا نمى شد و حتماً بايد در سمت كارگردان بودم تا فكرم اجرا مى شد. در «زير آسمان شهر» اين اتفاق افتاد. يعنى بعد از «هژيرها» و «طبقه وسط» و... آن چيزى كه مى خواستم شد. من مى خواستم مدل برنامه هاى طنز هر شب را از حالت آيتم خارج كنم و به حالت مجموعه برسم. در «زير آسمان شهر» اين اتفاق افتاد و اين سبك برنامه طنز شبانه را در اصل من بدعت گذارى كردم.يعنى مجموعه سازى به جاى خبرسازى يادم مى آيد حتى مجله «فيلم» پرونده سريال را رفت كه در آن گفته بود كه اين يك اتفاق بسيار خوب بود. اما از اين اتفاق ها هرچند سال يك بار در تلويزيون افتاد. مثلاً «ساعت خوش» يكى از اين اتفاق ها بود كه اون مدل طنز جا افتاد.
•بازيگر شدنت هم يك اتفاق بود؟
سال سوم هنرستان بودم كه «شاهد احمدلو» يك فيلم كوتاه ساخت و من در آن بازى كردم. به جز من بابك اسكندرى و... هم بودند. اين فيلم در اولين جشنواره سوره اصفهان اول شد و من از آن موقع به بازيگرى علاقه مند شدم.
•حالا اين سيرى كه تا امروز طى كردى و نتيجه اش را هم ديده اى چطور بود؟ از اين راهى كه آمدى راضى هستى؟
مى دانى من چطور ماشين خريدم؟
•نه بگو؟
اولين ماشينم يك جيپ سه سيلندر و سه دنده بود ۶۰۰ تومان داشتم. ۶۰۰ تومان را هم از مادرم قرض كردم و خريدم. بعد رنو خريدم. بعد پرايد خريدم بعد يك پژو ۴۰۵ خريدم و بعد يك پرشيا. اين سيرى كه طى شده به نظرم درسته. من دقيقاً كارم را هم اين جورى ادامه دادم.
•عجب مثالى زدى. با ماشين هيچ جا تصادف نكردى؟
با ماشين نه ولى مهران غفوريان سر زير آسمان شهر تصادف كرد بعدش هم سر «ورود ممنوع، ممنوع»
•اما جواب اين سئوال را ندادى كه اين روند درست طى شد يا نه؟
يك برگشت زدم و «حرف تو حرف» را ساختم حرف تو حرف آخر كار آيتمى بود و در اصل تمرينى بود براى رسيدن به زير آسمان شهر. «سروش صحت» يك حرف جالبى به من زد. گفت: من يك چيزى را در كارهايت دوست دارم و آن هم اينكه هميشه مى خواهى اين كارت با كار قبلى متفاوت باشد و اين خيلى خوبه.من مى گويم در تلويزيون خنداندن خيلى سخته. ايرانى جماعت خيلى شوخ هستند. روى همين حساب كم پيش مى آيد كه از يك كار خوششان بيايد.به خاطر همين در زير آسمان شهر من و رضا عطاران تصميم گرفتيم يك برنامه «بگير» بسازيم. ولى نه اينكه به هر قيمتى كه شده كارى كنيم كه مخاطب بخندد. من از به هر قيمتى خنداندن بيزارم.
•اينكه «زير آسمان شهر» يك مجموعه فوق العاده اى بود قبول ولى ساختن قسمت دوم و سوم چى؟
خدايى اش قسمت دوم هم خوب بود.
•با كمى ارفاق آره. ولى قسمت سوم لطمه بزرگى به كل كار وارد كرد.
قبول دارم. آخر تقصير من نبود. قسمت سوم را به خاطر درخواست مردم و فشار شبكه ساختم ولى خودم مخالف بودم. علت مخالفتم اين بود كه از نقش هاى اصلى خسته شده بودم. از جمله خودم، بعد هم آقاى لولايى مى خواست يك مدت كار نكند. چون اون تيپى كه گرفته بود انرژى زيادى از او مى گرفت.
من خودم اين عقيده را دارم كه هر چيزى بايد در اوج خودش تمام شود. خلاصه آن قدر فشار آوردند كه مجبور شدم بسازم. تازه من هم يك گروه جديد و قوى آوردم مثل «اكبر عبدى» ولى يك سرى اتفاقات افتاد كه كار نگرفت مثل نبودن خشايار و...
• مگر در مجموعه «نقطه چين» يا «پاورچين» طرفدار و مخاطب نمى خواست قسمت دومش ساخته شود، ولى مديرى اين كار را نكرد.
آره. چون تجربه زير آسمان شهر تلخ بود. در اصل من فداى يك تجربه تلويزيون شدم.
• اگر اين اتفاق در سينما برايت رخ بدهد چى؟ مثلاً بدشانسى بياورى و...
نمى گذارم اين طور شود. من به شما قول مى دهم كه فيلمى كه در سينما خواهم ساخت بسيار مى فروشد.
• حتى اگر منتقدان از فيلم تو بد بگويند؟
اتفاقاً مطمئن هستم كه نظر آنها را هم جلب خواهم كرد. من دو سال است كه روى يك فيلمنامه دارم كار مى كنم كه هم مخاطب عام داشته باشد و هم مخاطب خاص.
• آرزو دارى فيلمى كه مى سازى در جشنواره هاى خارجى مثل كن جايزه بگيرد؟
نه. اصلاً من كن و من را دوست ندارم. اصلاً با جايزه و اين صحبت ها حال نمى كنم. هيچ علاقه اى ندارم كه فيلم بسازم و آن طرف جايزه بگيرد.
• عجيب است. همه دوست دارند هنرشان اون طرف آب ها گل كند و صدا كند.
همه ايرانى هاى خارج من را مى شناسند و اين براى من كافيه. هنر من اون طرف هم گل كرده.
• قبول دارى آدم بسيار متفاوتى هستى؟
آره. مهران غفوريان خيلى فرق مى كند با بهمن قبادى، عباس كيارستمى و...
• حالا چى شد كه در مجموعه طنز «شبكه سه و نيم» بازى كردى؟ فكر نمى كنى بازى در چنين مجموعه هايى به ضرر تو باشد؟
مى دونى چيه، بعضى وقت ها تو مجبورى كارهايى انجام بدهى كه از حيطه اختيارات تو خارجه و تو مجبورى و كاريش هم نمى شود كرد. ضمن اينكه مردم مرا مى شناسند و مى دانند كه من چگونه كار مى كنم. اميدوارم آنها هم بدانند كه من بعضى اوقات مجبورم.
• ولى به چه قيمتى؟
نه به هر قيمتى، ولى وقتى مجبور شوى دست خودت نيست.
• قبول دارى «شبكه سه ونيم» يك كار ضعيف در مجموعه هاى طنز محسوب مى شود؟
ببين مى تواند بهتر از اين هم باشد. ولى بايد يك سرى تحولات در آن رخ بدهد و يك سرى اتفاقات بيفتد. من كه خيلى سعى كردم اين اتفاقات رخ دهد و با آمدنم فضا را عوض كنم.
• حالا تا كى در اين مجموعه هستى و بعد چى كار مى كنى؟
تا يك ماه قرارداد دارم و بعد احتمالاً بازى در فيلم سينمايى «دختر ميليون دلارى» به كارگردانى «محمدباقر خسروى» را شروع مى كنم و بعد هم در سريالى به كارگردانى ليالستانى بازى مى كنم. مقدمات ساخت فيلم سينمايى خودم را هم آماده مى كنم تا بعد از اينها شروع كنم. كاست موسيقى ام هم يك ماه ديگر به بازار مى آيد. همين.
• راستى ديگر نمى خواهى خودكشى كنى؟ (باخنده)
چرا احتمالاً فردا و شايد هم پس فردا (باخنده)
• و سئوال آخر اينكه «مهران غفوريان» يعنى چه؟
مهران غفوريان عاشق خنداندن مردم.


