تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

                                     نگاهی به فيلم "سيريانا"

 

 

    همه چيز

     

      در

    

    خدمت 

 

    نفت ...!

 

 

اساس فیلم درباره ماجراهای پشت پرده جنگ ادعایی آمریکا علیه تروریسم است که درواقع سرمایه های کمپانی های عظیم نفتی و منافع نامشروعشان در خاورمیانه را حفظ می کند و عملیات تروریستی سازمان سیا جهت ایجاد امنیت برای همین منافع نامشروع  است که ترور و قتل و غارت و شکنجه انسان های بیگناه را به همراه دارد. استیون گیگن با صراحت قابل توجهی سازمان سیا را متهم می کند که برای حفظ منافع تراست ها و کارتل های بزرگ نفتی در دیگر کشورها با ادعای نبرد علیه تروریسم ، خود اقدام به عملیات تروریستی می کند و برای امنیت تجارت همین کمپانی های بزرگ  کشورهای منطقه را ناامن می سازند.

"سیریانا" از 4 داستان موازی تشکیل شده که در نقاط غیرقابل پیش بینی همدیگر را قطع می کنند و در این تقاطع ها به شکلی خنثی از کنار یکدیگر عبور نکرده ، بلکه به نوعی خطوط روایتی هم را شارژ می نمایند.

باب برنز(با بازی جرج کلونی) یک مامور در حال بازنشستگی سازمان سیا (سی.آی .ای) است که اگرچه تجارب فراوانی در آشفته کردن اوضاع دیگر کشورها به خصوص لبنان دارد اما نمی خواهد آخرین ماموریت هایش چندان پردردسر باشد . او را در اوایل فیلم مثلا در یکی از خیابان های تهران (و چه ناشیانه است کار هالیوود در بازسازی یک خیابان تهران که حتی نتوانسته اند فرم  پلاک اتومبیل ها را به صورتی واقعی طراحی کنند!) می بینیم و بعد ظاهرا در کنار یک پارتی غیراخلاقی ،  گردانندگان آن پارتی با این مامور سازمان جاسوسی آمریکا معامله غیرقانونی اسلحه انجام می دهند .

انفجار عمدی در همان خیابان تهران از طریق سلاحی که توسط  باب برنز  فروخته شده  ، در نخستین سکانس  فیلم تکلیف مفهوم ترور و تروریسم  را برای مخاطبش روشن می سازد. اما این فقط یک روی سکه ماموریت آن مامور سازمان سی.آی.ای است ، سلاحی که فروخته می شود ، دو قبضه از نوعی موشک استینگر است که فقط یک عددش در تهران منفجر می شود و زوج آن توسط مرد عربی ربوده  شده  تا در آخر فیلم دست تقدیر عدالت را به اجرا درآورد و توسط آن موشک  مراسم افتتاح سکوی نفتی مشترک دو شرکت آمریکایی "کانکس و کیلم " (که اساسا عملیات تروریستی مامور سازمان سیا به خاطر امنیت آنها طراحی گردیده ) به آتش کشیده شود ، چراکه فیلمنامه نویس گویا اعتقاد دارد که همه گناهکاران در فیلم بایستی  در حد خود به سزای اعمالشان برسند.

اما ماموریت بعدی باب برنز ، ترور پسر  امیر یک شیخ نشین نفتی ( همان "سیریانا" ؟) است به نام پرنس ناصر  که به نظر می آید افکار ضد آمریکایی و استقلال طلبانه داشته و امکان دارد خود در آن شیخ نشین به حکومت برسد و منافع شرکت های نفتی آمریکایی را تهدید نماید. در ماموریت باب برنز ، دلیل ترور پرنس ناصر حمایت های مالی اش برای تسلیح تروریستها به موشک های استینگر ذکر شده است!!

داستان دوم را از طریق یک دلال نفتی با اسم "براین وودمن" (با بازی مت دیمن) تعقیب می کنیم که پس از تحمل تراژدی مرگ ناگهانی فرزند کوچکش ، با یک اتفاق دیگر به مشاورت پرنس ناصر در می آید چراکه پرنس ناصر برخلاف نظر و تبلیغ کارشناسان سازمان سی آی ای ، یک بنیادگرای ارتجاعی نیست که تنها به فکر حمایت از تروریست ها باشد. در اینجا هم کیگن تابویی دیگر را در تفکر دگماتیک متعصبین غرب گرا می شکند ؛ پرنس ناصر یک تحصیل کرده اصلاح طلب است و علیرغم ضدیت با منافع نامشروع آمریکا و زیاده طلبی های آن  ، به وودمن می گوید که می خواهد در کشورش انتخابات دمکراتیک برگزار نماید و هوادار توسعه همزمان سیاسی و اقتصادی است.

داستان سوم مربوط به ریشه شکل گیری و علت اصلی ترورها وعملیات مخربی است که سازمان سیا در خاورمیانه ، ایران و لبنان انجام می دهد یعنی گسترش امپریالیستی کمپانی های چند ملیتی نفتی و به هم پیوستن آنها برای به غارت بردن هرچه بیشتر ثروت سرزمین های دیگر . وکیلی به نام بنت هالیدی (با ایفای نقش جفری رایت) تلاش می کند تا موانع پیچیده پیوستن و اتحاد دو کمپانی نفتی "کانکس" و "کیلم" را فراهم آورد. او در ضمن ، همکار وکیل دیگری به اسم "سیدنی هویت" است که در واقع یک دلال بین المللی بوده و از طرف سازمان سیا عضو افتخاری "کمیته آزاد سازی ایران" با پرچم شیر و خورشید سرخ هم شده است!!!( در اوایل فیلم که ماموریت باب برنز به او ابلاغ می شود ، یکی از روسای سازمان سی آی ای در مقابل لیست مراقبت و خرابکاری هایی که برنز برای سرنگونی حکومت ایران می خواند ، می گوید که سازمانی به نام "کمیته آزاد سازی ایران" تشکیل شده که روسایش در همان جلسه سی آی ای حضور دارند! و باید با حمایت از آنها حکومت ایران را به یک حاکمیت سکولار تغییر داد.) نکته جالب اینکه استیون کیگن همه نگرانی سازمان جاسوسی سیا را از دینی بودن حکومت ایران می داند . (در همان جلسه یکی از روسای سازمان سیا متذکر می شود که "امیدهای رییس جموری ایران برای اجرای قواعد مذهبی ، منافع آمریکا را به شدت تهدید می کند" !!)

و بالاخره داستان چهارم درباره کارگران مهاجر و زحمت کشی است که روی سکوها و پایانه های نفتی همان شرکت های چند ملیتی کار می کنند و در واقع استثمار می شوند ولی بدون هیچ گونه امنیت شغلی به بهانه های واهی اخراج شده  و یا مورد ضرب و شتم واقع می گردند. دو تن از جوانان این گروه کارگران که پاکستانی هستند به تدریج جذب یک واعظ مذهبی شده و به یکی از گروههای مبارز علیه منافع آمریکا کشیده می شوند که آن موشک دوم فروخته شده توسط جاسوس آمریکایی را دست تقدیر به دست همین جوانان می رساند تا در انتهای فیلم در حالی که "دین وایتینگ" (با ایقای نقش کریستوفر پلامر) از مدیران کمپانی کانکس ، جام اتحاد با کمپانی "کیلم" را سر می کشد ، باعث انفجار سکوی نفتی مشترک دو کمپانی شود و نشان دهد که همین جوانان ساده مسلمان چگونه هدف را درست تشخیص می دهند و به ریشه تباهی کشورهای جهان سوم می زنند.

گیگن این جوانان را مانند نگاه رایج ، ناآگاه و احساساتی نشان نمی دهد و در صحنه هایی آنان را در کلاس های آموزش سیاسی و عقیدتی تصویر می کند که چگونه مسائل سیاسی امروز جهان و پارامترهای استقلال و آزادی برایشان درست تشریح می شود تا با علم  و آگاهی وارد عرصه مبارزه گردند. وصیت نامه های تصویری شان هریک نشانی از همین آگاهی و معرفت عمیق است و آکنده  از حس  آزادیخواهی و عزت و وطن پرستی .

و در حالی که  فیلمساز نشان می دهد محیط زیست اینان سرشار از شور زندگی و مبارزه است (آنچنانکه که ژان لافیت در مقدمه کتاب "آنها که زنده اند " از قول ویکتور هوگو می نویسد:"زنده آنهایند که پیکار می کنند ، آنها که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است ، آنها که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند ، آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه می سپرند ، و روز و شب پیوسته در خیال خویش یا وظیفه ای مقدس دارند ، یا عشقی بزرگ")  و در صحنه پایانی و سکانس عملیات انتحاری شان ، با زوایای رو به بالای دوربین و نوع حرکتشان در کادر دوربین همان عزم راسخ را القاء می نماید ولی آن سوی خط ، هر که هست سرشار از ناامیدی و یاس و انفعال است :

- باب برنز ، جاسوس عملیاتی کهنه کار سازمان سیا خسته و دلزده از شغلش و بی اعتماد به روسایش ، به دنبال نوعی گریز است و شاید به همین دلیل وقتی در بازگشت از آن ماموریت شکنجه بار ، در آمریکا هم تحت بازجویی قرار می گیرد که چرا "حزب الله لبنان " آزادش ساخته و او را نکشته اند (گویا اصلا او را به این ماموریت فرستاده بودند تا طبق آن تئوری معروف "بازنشستگی جاسوس مرگ اوست"  به قتل برسد و این تئوری را فیلمنامه نویس آن گاه  در فیلم بارز می نماید که متوجه می شویم فردی به نام "موسوی" که در مقر حزب الله لبنان ، برنز را شکنجه می دهد اصلا مامور سی آی ای است !)  و بالاخره هنگامی که در می یابد سازمان مطبوعش قصد دارد بوسیله ماهواره رد پرنس ناصر را گرفته و او را با موشک دوربرد ترور کند (همان کاری که اسراییل بارها با رهبران مبارز فلسطینی و لبنانی انجام داده و با ناجوانمردانه ترین وسیله آنان را از راه دور ترور کرده است ) خود را به قلب خطرمی زند تا توطئه سازمان سیا علیه او را به اطلاعش برساند  ولی توسط همان موشک دوربرد همراه پرنس ناصر و همراهانش به قعر زمین می رود.

- از طرف دیگر "براین وودمن" نیز که همراه خانواده اش در سوییس زندگی می کرده ، برای مشاورت پرنس ناصر ، پس از مرگ تراژیک فرزندش ، ناچار از ترک همسر و فرزند دیگرش می شود (اگرچه در پایان فیلم و پس از ترور پرنس ناصر دوباره به سوی آنها بازمی گردد)

- و بالاخره بنت هالیدی هم که کوشش فراوانی برای رفع موانع قانونی و مشکلات اتحاد دو کمپانی نفتی "کانکس و کیلم" انجام داده بود ، متوجه می شود که این دو کمپانی خصوصا بر سر تصرف منابع گازی قزاقستان عملیات غیرقانونی بسیاری انجام داده اند و تبانی های فاجعه باری بین آنها صورت گرفته است. این درحالی است که هالیدی (شاید به دلیل همین فعالیت هایش) از سوی پدرخود طرد شده و فیلمساز روابط سردی را میان آنها تصویر می کند . این روابط تنها در زمانی رو به بهبود می گذارد که بنت هالیدی سرخورده از وکالت دو کمپانی نامبرده ، به خانه بازمی گردد.

 

ساختار فیلمنامه  "سیریانا" در نمایش روایت های موازی ، براساس روند شتابدار نزدیک شدن آنها به یکدیگر و استفاده از اتفاقات مشابه برای القای مفاهیم مورد نظر فیلمنامه نویس قرار دارد . چنانچه در ابتدا ، هر 4 قصه به طور کاملا مجزا به نظر مخاطب می رسند ولی بعد از گذشت یک سوم اول  آن ، به تدریج شاهد برخی نقاط مشترک و تلاقی سوژه ها می شویم ، از همان جا که قرار می شود باب برنز کسی را ترور کند که وودمن مشاورش است و بعد متوجه می شویم که همکار بنت هالیدی یعنی سیدنی هویت را قبلا به عنوان عضو افتخاری همان کمیته به اصطلاح آزاد سازی ایران در جلسه روسای سازمان جاسوسی آمریکا با باب برنز دیده بودیم و  بعد وودمن در همان رستورانی کنار پرنس ناصر نشسته که برنز نیز برای تعقیب و مراقبت سوژه اش یعنی همان پرنس ناصر به خوردن غذا وانمود می نماید و بعد ....

و در آخر خصوصا دو سه سکانس پایانی فیلم تقریبا دو به دو قهرمان های چهار داستان را در کنار هم مشاهده می کنیم ؛ برنز در مقابل وودمن در حالی که قصد دارد توطئه سوءقصد همکاران آمریکایی اش را لو بدهد و جوانان مبارز پاکستانی در برخورد انتحاری با سکوی نفتی دو شرکت "کانکس- کیلم" .

استیون گیگن  با تشابه موضوعی  و طرح سوالی که در ابتدای فیلم یکی از روسای سازمان سیا برای برنز مطرح می سازد که " موشک ها در اختیار کیست؟" در مقابل سکانسی که علنا مشخص می شود این خود ماموران آمریکایی هستند که موشک ها را به منطقه خاورمیانه آورده اند ، به روشنی عامل اصلی توزیع این گونه سلاح های مخرب را مشخص می سازد . همچنانکه اندرو نیکول در پایان فیلم "ارباب جنگ" می گوید  : " مادامی این تاجران و قاچاقچیان اسلحه می توانند فعالیت کنند که ارتش کشورهای آمریکا ، روسیه ، فرانسه ، انگلیس و چین آنها را تغذیه نمایند . کشورهایی که 5 عضو دائمی شورای امنیت هستند"!!!

گیگن به خوبی آن روی سکه مدعیان مبارزه با تروریسم و طراحان "تئوری محور" شرارت را به نمایش می گذارد  که چگونه برای حفظ و گسترش پایگاههای نفتی شان در اقصی نقاط جهان از هیچ شرارتی فرو گذار نمی کنند و به خاطر حفظ امنیت همین شرارتشان دست به غیرانسانی ترین ترورها می زنند.

اگرچه نمی توان به هرحال از یک فیلمساز غربی انتظار نداشت که ولو سایه کمرنگی از دیدگاههای القا شده رسانه های همان کمپانی های نفتی را در تصاویر فیلمش منعکس نکند ( صحنه هایی مانند نظامی نشان دادن صرف منطقه تحت کنترل حزب الله لبنان یا گرایش جوانان پاکستانی  از زمینه های اخراج شدن از کار  به سوی عملیات انتحاری و یا همان تصویر حتی کوتاه ولی مخدوش شده از تهران). اما نمی توان هم از جسارت فوق العاده  استیون گیگن و گروهی که چندی است استیون سودربرگ از سینمای مستقل در قلب هالیوود به راه انداخته ، گذشت .(پیش از این به جز فیلم هایی مثل  دو قسمت یاران اوشن از خود سودربرگ ، در زمینه سینمای سیاسی فیلم " اعترافات یک ذهن خطرناک" به کارگردانی جرج کلونی را در سال 2002 داشتند که به نفوذ سازمان سی آی ای در دیگر کشورها تحت پوشش رسانه ها و برنامه های رسانه ای پرداخته بود ) چراکه به ندرت چنین دیدگاه روشنی را می توانیم نزد  روشنفکران و فیلمسازان ایرانی پیدا کنیم . متاسفانه طیف قابل توجهی از روشنفکران جامعه ما که مدعی بسیاری آگاهی ها هستند ، شیفته و مفتون حقوق بشر بازی ها و دمکراسی پرانی های یکی از نامقبول ترین ریاست جمهوری های طول تاریخ آمریکا (حتی نزد برخی جناح های هم سو با او) شده اند. گویی لق لقه حقوق بشر تازه از دهان یانکی ها خارج می شود و انگار آن جیمی کارتری که آنهمه در زمان خود مورد لعن و نفرین همین روشنفکران قرار گرفت ، از مبدعان حقوق بشر آمریکایی نبود.

 

فيلم سيريانا چند روز پيش در جشنواره فيلم برلين با حضور جرج کلونی و استيون گيگن به نمايش درآمد و مورد استقبال منتقدان و مردم قرار گرفت. فيلم نامزد دريافت دو جايزه اسکار ۲۰۰۶ است و ماه پيش گلدن گلوب بهترين بازيگر مرد را هم از آن خود کرد...

I لینک ثابت I   یکشنبه 30 بهمن1384   مجید توکلی   | 

                         فیلم های روز دنیا هر جمعه  ساعت ۱۰ صبح

مجموعه ای از آثار برتر سینمای سال 2006 که اغلب آنها کاندیدای دریافت جوایز متعددی از مراسم اسکار 2006 هستند در کلوپ سینما انلاین به نمایش گذاشته می شوند.از جمله 4 فیلم این دوره به نام های "مونیخ" ، "شب بخیر و موفق باشی " "کاپوتی " و "تصادف"  همزمان نامزد اسکار بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه هستند

 

                     فیلم ها....

 

 

 

ضمن اینکه فیلم "مونیخ" کاندیدای دریافت 2 اسکار دیگر (بهترین موسیقی متن و بهترین تدوین) ،

 "شب بخیر و موفق باشی " نامزد دریافت 3 جایزه دیگر اسکار (بهترین بازیگر نقش اول مر ، بهترین فیلمبرداری و بهترین مدیریت هنری)،

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

   "کاپوتی"  نامزد دریافت 2 اسکار دیگر (بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین بازیگر نقش مکمل زن)

 و "تصادف" کاندیدای 3 اسکار دیگر (بهترین بازیگر نقش مکمل مرد ، بهترین تدوین و بهترین ترانه فیلم ) نیز می باشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"یک تاریخ خشونت " و "سیریا

 

 

"یک تاریخ خشونت " و "سیریانا" هر یک در دو رشته بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و بهترین فیلمنامه کاندیدای دریافت جایزه اسکار هستند

 و "عروس مرده" هم نامزد دریافت اسکار بهترین انیمیشن سال است.

 

         

 در پايان نمايش هر فيلم جلسه نقد و بررسی و تحليل فيلم با حضور منتقدان و کارشناسان برگزار خواهد شد.

I لینک ثابت I   یکشنبه 30 بهمن1384   مجید توکلی   | 

                               

                            یک حرکت کاملا فرهنگی

همه چیز از یک ایمیل ساده شروع شد.ایمیلی که از طرف دوست خوبم سعید مستغاثی برام اومد.محتوای ایمیل خیلی کوتاه بود.فقط فهمیدم که باید تماس بگیرم.گرفتم.خبر بار اول خیلی برام جالب بود.یعنی قسمت اول خبر اونقدر مهم نبود که قسمت دوم مهم بود.اینکه مدیر مجموعه فرهنگی هنری تهران(سینما ایران-شریعتی)یک ایرانی متمول که سالهل در امریکا زندگی کرده و اومده ایران و این مجموعه رو خریده و قصدش هم انجام فعالیت فرهنگی بوده.خیلی جالبه.هموطنانی که داخل کشور هستند زیاد براشون مهم نبوده که یه چنین مجموعه ای خالی افتاده یه گوشه ای و.......ولی یه نفر از اونور دنیا میادو اینجارو میسازه.بگذریم.

اما خبر دوم که بی ارتباط با خبر اول نیست این بود که این دوست و مدیر متمول ما از دوست متمولاالفرهنگی ما(سعید مستغاثی)میخواد که بخش فرهنگی این مجموعه رو فعال تر کنه.سعید عزیز هم از من خواست که بخش سینمای این جارو به عهده بگیریم.از اونجایی که سر ما درد می کنه واسه کارهای فرهنگی قبول کردم و رفتیم و مشغول شدیم.اولش خیلی ایده تو ذهنم بود و سعی کردم همرو به سعید بگم.خیلی از این ایده ها موند برای سال دیگه و بخشی از اون هم قرار شد شروع کنیم.اینکه کلوپ سینما انلاین راه بندازیم و به روز ترین فیلمهای دنیا رو پخش کنیم اون ها رو نقد کنیم.این کاررو شروع کردیم و اولین فیلم و جمعه ساعت ۱۰ صبح گذاشتیم.فیلم "سیریانا"(ساخته استیون گیگن و باشرکت جرج کلونی و مت دیمن . محصول 2005 آمریکا).استقبال هم خیلی خوب بود.برنامه های دیگه ای هم گذاشتیم مثل مراسم بزرگداشت "خسرو شکیبایی" که اواسط اسفند اونو برگذار می کنیم.مراسم های اکران های خصوصی و جلسات نقدو بررسی فیلم های ایرانی در حال اکران.خلاصه یه کار خوبی از اب در میاد.

من سیعی میکنم برنامه های نمایش فیلم و مراسم ها رو روی وبلاگم بزارم.اگر تونستید بیاین.

I لینک ثابت I   یکشنبه 30 بهمن1384   مجید توکلی   | 

                                              تاريخچه ي روز والنتاين

روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۶ بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.               


پیشینهٔ‌ تاریخی:
در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می‌کند.
کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود...
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!
والنتاین مبارک
I لینک ثابت I   پنجشنبه 27 بهمن1384   مجید توکلی   | 

 

تنظیم این واهمه های اشنا و ملموس جز ریا و تظاهر چه فایده ای دارد؟در وادی که نیازی به مشاطه گری نیست ان هم برای منی که نه پیمودن پله های فرسوده سیاست افتخار است و نه بر تن پوشاندن جامه کریه شهرت که این همه به بندگان سالوس و بی حیای خداوند ارزانی باد و مارا ذره ای عاشقی بس است...

I لینک ثابت I   پنجشنبه 27 بهمن1384   مجید توکلی   | 

                    

                       بدون شرح!!!

     

I لینک ثابت I   شنبه 15 بهمن1384   مجید توکلی   | 

                    گفت‌وگو ی اختصاصی وبلاگ "حاشیه سیاه" با «اصغرفرهادي» بهترين كارگردان جشنواره

                                                             داستان یک شهر

 

سومين فيلمش بود. خيلي كمتر از آنهايي كه وارد سينما شدند و تا الان ده پانزده فيلم مهم ساخته‌اند، فيلم ساخته. ماندگار. ماندگاري هر سه فيلمش براي هيچكس پوشيده نيست. چه «رقص در غبار»، چه «شهر زيبا» و چه اين آخري يعني «چهارشنبه سوري».

هوا ابري بود و نم نم باران گونه‌هاي خلايق را در شهر خيس كرده بود. كم كم با اين باران، شهر زيبا مي‌شد و حتي وقتي «غبار»ها از روي آسمان كنار مي‌رفتند، هوا تميز‌تر مي‌شد و بوي برگ‌هاي پاييزي جلوي دفتر سينمايي خوش‌تر به مشام مي‌‌رسيد. هوا باراني بود. يك روز بعد از تماشاي آخرين ساخته‌اش بي‌تاب‌تر از هميشه براي انجام يك مصاحبه تلاش مي‌كردم. از ميان مجموعه تلويزيوني «داستان يك شهر» مي‌خواستم تا بنشينم و با او گپي بزنم. اين اتفاق ميسر نشد تا عصر يك روز باراني و در حالي كه همه شهر بوي سينما مي‌داد، به دفترش رفتيم. بدون معطلي گفت‌وگو را شروع كرديم. خيلي ساده. نه خودش را برايمان گرفت و نه ...


برايش گفتم كه وقتي تيتراژ پاياني فيلم روي پرده سينما آمد، بي‌اختيار براي فيلمش دست زدم. براي همه زحماتي كه سر اين فيلم كشيد و همه اتفاقات ناگواري سراين فيلم براي گروه فيلمبرداري‌اش افتاد. اصغر فرهادي، شايد يكي از همان كساني باشد كه ده سال ديگر با افتخار مي‌گويم، تمام فيلم‌هاي اين كارگردان را دنبال مي‌كنم. و آن‌وقت است كه به خود مي‌بالم، در سينماي كشورم، اصغر فرهادي، را داريم. از مشكلات و دغدغه‌هاي ذهنش گفت و اينكه چقدر از اين سوژه‌ها و دغدغه‌هاي اجتماعي در ذهنش دارد و فقط طلب فرصتي مي‌كند تا آنها را به تصوير بكشد. وقتي از بازيگران فيلمش حرف مي‌زند، در چشمانش احساس غرور را ميديدم. با افتخار درباره دو سه بازيگر و حتي عوامل حرف مي‌زند و ...

زماني كه اين مصاحبه تنظيم مي‌شود، هنوز دو سه ساعتي مانده تا بدانيم، بهترين فيلم جشنواره بيست و چهارم چه فيلمي است و بهترين كارگردان چه كسي. اما اكنون كه منتشر مي شود فرهادي بهترين كارگردان جشنواره شده است.
گپ و گفت دوساعته ما با اصغر فرهادي را در ادامه مي‌خوانيد.

 



سكانس ابتدايي فيلم كه شروع شد، ناخودآگاه ذهنم به سمت تلخي‌هايي كه قرار است در اين فيلم باشد رفت. تلخي‌هايي كه در اين سه فيلم شما وجود دارد و در هرسه مشترك است. احساس مي‌كنم همه اين تلخي‌ها يكجوري دغدغه‌هاي شخصي اصغر فرهادي است كه از ابتدا با او همراه است. خودتان فكر مي‌كنيد اين درست  است يا نه؟

همواره يكسري از دغدغه‌هايي با من بوده كه در حال حاضر مهم هست. يعني هر روز اين دغدغه‌ها رشد پيدا مي‌كند و شكل مي‌گيرد. اين چيزي كه به اسم «چهارشنبه سوري» مي‌بينيد، حاصل دغدغه‌هايي است كه در اين سال‌ها داشتم. و حاصل تاثيراتي كه جامعه الان روي من دارد. يعني به گونه‌اي، برآيند تمام اين تاثيرات در طول زندگي مي‌شود چهارشنبه سوري.

اين دغدغه‌هاي اصغر فرهادي تا كي همراه اوست. آيا بازهم سوژه‌اي با اين نوع دغدغه هست كه پرورش بدهي و بسازي؟

دغدغه‌هاي زيادي در ذهنم هست كه فقط آرزو مي‌كنم عمر داشته باشم كه يك بخشي از اينها را به فيلم تبديل كنم. به طور قطع همه دغدغه‌هاي من با ساخت چهارشنبه سوري مرتفع نشده. خيلي دلم مي‌خواهد به آن دغدغه هم پاسخ دهم. يك چيز مشترك در سه فيلم وجود دارد، آن هم يك نگاه واقع‌گرايانه و ساده است. من هميشه سعي مي‌كنم به تماشاگرم احترام بگذارم. احترام به اين معني كه به او اجازه بدهم از زواياي مختلفي به قصه‌ام نگاه كند. در «شهرزيبا» هم اين بود. چه در شهر زيبا و چه در چهارشنبه سوري آدم‌ها مي‌توانند از زواياي مختلفي اين فيلم را ببينند. يك نفر از زاويه روحي وارد اين قصه مي‌شود، يك نفر از زاويه مژده، زن خانواده، يك نفر از زاويه مرد خانواده ؟؟ در شهرزيبا هم يك عده‌اي همراه مي‌شدند با ؟؟؟ و دغدغه‌هاي او در فيلم. يك عده‌اي هم با ؟؟؟‌از زندان آزاد شده بود. اين همراهي را من، احترام به تماشاگر مي‌دانم. يعني فضا را باز مي‌گذارم كه فيلم را از هر زاويه بتوان ديد. به نظرم اين حاصل تجربه در تئاتر است. ما در تئاتر اين موضوع را داريم كه تماشاگران از زاويه خودشان نمايش را تماشا مي‌كنند. بخصوص در تئاتر ميداني اين بيشتر نمود دارد.

طبقه بندي تماشاگران برايتان فرق نمي‌كند. اينكه مخاطب فيلم شما تماشاگر عام هست يا خاص. اصلا به اين فكر مي‌كنيد؟

- من قائل به تماشاگر خاص و عام نيستم. من قائل به تماشاگر سينما هستم. آيا ما مي‌توانيم بگوييم يك پزشكي كه تحصيلات بالايي دارد اما سينما نمي‌رود تماشاگر خاص است. و يك ديپلمه سرباز كه هفته‌اي يك بار سينما مي‌رود عام است. من به اين خط‌كشي‌ها علاقه‌اي ندارم و فكر مي‌كنم كه يك فيلم همه آدم‌ها را مي‌تواند در بربگيرد. هر كس به فراخور دغدغه‌هاي شخصي‌اش يك جور فيلم را نگاه مي‌كند.

يعني اين موضوع باعث نشده تا در زمان نوشتن فيلمنامه و يا ساخت آن، به اين طبقه‌بندي فكر كنيد. حتي موقع نوشتن ديالوگ‌ها و ...؟

لحظه كه قرار است خلق كني، ديگر به هيچ چيزي فكر نمي‌كني. همه اين آگاهي‌ها مي‌رود كنار. مثل رانندگي، شما مي‌رويد رانندگي ياد مي‌گيريد، ولي موقع رانندگي ديگر فكر نمي‌كنيد اينجا سربالايي است و بايد با دنده سنگين حركت كنيد. ناخداگاه دستتون به سمت دنده حركت مي‌كند. در نوشتن هم به اين فكر نمي‌كنم كه اين جمله و ديالوگ و سوژه را براي چه تماشاگري مي‌نويسم. من موقع نوشتن تمام تلاشم را مي‌كنم كه اين قصه‌اي را كه در ذهنم هست، به بهترين شكل روي كاغذ منتقل كنم.

همين اتفاق هم باعث شد تا چهارشنبه سوري خلق شود يا نه، قبل از قصه اين معضل و دغدغه برايتان مهم بوده؟

من از  ابتدا دنبال يك قالب و قصه‌اي مي‌گشتم كه اين سوژه را در آن بپرورانم. فقط قصه‌اش را نداشتم. يكي از روزهاي قبل از عيد بود كه يك كارگر منزل ما آمد و جرقه اين طرح خورده شد.

همه اين معضلات و سوژه‌ها را در ژانر اجتماعي قرار مي‌دهيد؟

اينها وقتي ساخته مي‌شود، شما اسمش را اجتماعي مي‌گذاريد. ولي فكر مي‌كنم باتوجه به اين تجربه‌اي كه داشتم، دغدغه‌هاي بعدي هم اجتماعي باشد.

«چهارشنبه سوري» برگزيده منتقدان و نويسندگان سينمايي


از اين نمي‌ترسيد كه اين سوژه‌ها و دغدغه‌هاي اصغر فرهادي، كهنه بشود و بسوزد؟

نه، چون اينقدر سوژه و موضوع زياد است كه مطمئن هستم آنهايي كه كهنه هستند خود به خود فراموش مي‌شوند.

حتي موقع نوشتن و ساختن شهر زيبا و چهارشنبه سوري به اين فكر مي‌كرديد كه اگر 10 سال ديگر فيلم به نمايش در بيايد سوژه كهنه و قديمي به چشم بيايد يا نه؟


نه، چون به نظرم اگر فيلمنامه محكم و قابل باور از آب دربيايد، هر زماني قابل ديدن است. هيچ فرمولي وجود ندارد كه بگوييم، فيلم را طبق اين فرمول مي‌سازيم كه 10 سال ديگر قابل ديدن باشد. فرمول اصلي فيلم‌هاي من اين است كه صادقانه و قابل باور باشد.

البته يكسري از دغدغه‌هاي انساني هست كه زمان ندارد. يعني مال خود انسان هست و همواره تا انسان هست اينها هم وجود دارد. احساس مي‌كنم سوژه چهارشنبه سوري و شهر زيبا هم جزو اين دغدغه‌هاي انساني است كه هيچ وقت كهنه نمي‌شود و هميشه با وجود انسان هست.

دقيقا همين‌طور است. البته نمي‌شود گفت كه همين مردم در 10 سال آينده چگونه فكر مي‌كنند، ولي يكسري چيزهاي انسان به قول شما زمان ندارد و همين‌هاست كه باعث مي‌شود تا فيلم كهنه نشود.

يك نكته اما در دو فيلم اخيرتان وجود دارد، اينكه از ابتدا انگار قرار نيست فيلم تلخي بسازيد، ولي فيلم تلخ از آب درمي‌آيد؟

بگذاريد اسمش را واقع‌گرايانه بگوييم، نه تلخ. اتفاقا من چهارشنبه سوري را در عين ظاهر تلخ و پرتشنج فيلم، اميدوارانه مي‌بينم. يعني انتهاي فيلم شخصيت روحي و عبدالرضا با آن عشقي كه بين آنهاست، خوشبختند. اين پايان اميدواركننده‌اي است. من واقعا اصرار ندارم فيلم تلخ بسازم و خيلي هم مايل نيستم تماشاگر را آزرده كنم، ولي با خودم عهد مي‌كنم كه واقع‌بين باشم و حاصل اين واقع‌بيني همين است. اميدوارم اين واقع‌بيني من باعث شود كه فيلم‌هاي تلخ نسازم. يعني اينقدر تصوير جامعه من روشن باشد كه وقتي به آن نگاه مي‌كنم، بتوانم فيلم‌هاي روشن و سفيد بسازم.
كجاي فيلم اين اميدواري وجود دارد؟

آن زوجي كه قرار است ازدواج كنند، (روحي و عبدالرضا) برخلاف پيش‌بيني تماشاگر كه فكر مي‌كند بين آنها اختلافي به دليل ديرآمدن روحي اتفاق خواهد افتاد، اين اتفاق رخ نمي‌دهد.

اين اصرار هم از طرف شما وجود داشته كه از ابتدا تماشاگر درباره روحي در يك تعليق باشد. اينكه در سكانس‌هاي ابتدايي فيلم، تماشاگر نمي‌فهمد، روحي مي‌ماند يا مي‌رود؟

اين فيلم چون در فضاي محدود اتفاق مي‌افتد، اين خطر بود كه فيلم راكد شود. ما تمام تلاشمان را كرديم كه فيلم پر از تعليق باشد. يكي از اين تعليق‌ها اتفاقي بود كه براي روحي مي‌افتاد. و تماشاگر اين حس برايش به‌وجود مي‌آمد كه روحي مدام در تهديد اخراج است. تماشاگر مدام  ديگر سرنوشت امروز اين آدم باشد. اين حس دو، سه بار در فيلم وجود دارد. همين كه تماشاگر فكر مي‌كند به‌طور طبيعي، روحي ساعت چهار و پنج بايد برود، ولي ساعت 12 شب مي‌رسد به جايي كه با عبدالرضا قرار دارد، اين خودش يك نگراني براي تماشاگر ايجاد مي‌كند كه باعث همراهي با اون شخصيت مي‌شود، اين از ابتدا طراحي شده بود و يكي از نكات سخت فيلمنامه همين بود.
و حتي اين تعليق در مورد فرخ‌نژاد هم هست. البته بازي حميد فرخ‌نژاد هم در به ثمر‌نشستن اين تعليق عالي است.

تعليق اصلي را شخصيت او ايجاد مي‌كند.
پس هشت ماه وقت گذاشتن براي نوشتن فيلمنامه، يك اتفاق خاصي بايد بيفتد و آن هم همين ريزه‌كاري‌هايي است كه در فيلم وجود دارد.


فكر مي‌كنم در طول اين هشت ماه فيلمنامه مهندسي شد. يعني يك ساختماني بود كه تمام بخش‌‌هاي اين ساختمان و ستون‌هايش مهندسي شد كه در اين هشت ماه خواسته ما اين بود كه يك فيلمنامه طراحي شده با تمام اين ريزه‌كاري‌ها از آب دربيايد.
هشت ماه فقط حرف‌زدن‌ها و پرداختن به كار صرف شد و چند ماه هم صرف نوشتن و بازنويسي آن شد و حدود يك سال و اندي طول كشيد تا كامل شكل بگيرد.
به غير از اين دو مورد تعليقي كه گفتيد، باز هم خودتان رويش تاكيد داشتيد؟

خيلي هست. اينكه اين چهارشنبه‌سوري كه اينها مي‌خواهند بروند، قرار است چه اتفاقي در آن بيفتد، ما دوست داريم بين همسر سابق سيمين كه جلوي در ايستاده چه سرنوشتي خواهند داشت و خيلي چيزهاي ديگر.

اين اتفاق مي‌توانست روز ديگري رخ دهد؟

آره مي‌توانست.

پس چرا چهارشنبه‌سوري؟

چون من مي‌خواستم اين خانواده را در جامعه ببينم. تشنجي كه در شهر وجود دارد، در روز چهارشنبه‌سوري، شبيه تشنجي است كه در دل آدم‌هاست در اين خانواده.
اما در مورد بازيگران فيلم، چه اصرار داشتيد تا اين بازيگران انتخاب شدند؟

هر كدامشان را به يك دليل انتخاب كردم. ترانه عليدوستي را به دليل تكنيك قوي بازيگري‌اش، اينكه در كمترين زمان بيشترين حس را به تماشاگر منتقل مي‌كند. ترانه عليدوستي خيلي نقش سختي را بازي كرد. چون روي يك شخصيت دروني است. حميد فرخ‌نژاد را به خاطر جنس بازي‌اش و هديه تهراني را به دليل اينكه در چهره‌اش، يك چيزي دارد كه هنوز كشف نشده بود. هميشه تصويري كه از هديه تهراني ارائه مي‌شد، يك زني بود كه مي‌تواند گليمش را از آب بكشد، ولي من احساس كردم كه ايشان اين توانايي را دارد كه عكس اين را نيز بازي كند.

از اين نمي‌تر‌سيديد كه نگاه به انتخاب ايشان به سمت فروش برود؟


نه، اصلا. چون هديه تهراني يك بازيگر بسيار خوب است و الباقي چيزهاي ديگر مهم نيست.


نكته جالب ديگر هم اين بود كه هر سه بازيگر يك جوري بازي نابازيگران را مي‌كردند و اين انگار از قبل فكر شده بود.

دوست داشتم كه بازي مستندگونه‌اي از آنها ببينم و بازي كه از اين بازيگران نديده باشيم. بازي‌ها سعي شده به زندگي واقعي شبيه باشد. ويژگي فيلم هم شنيدم كه از طرف مردم همين مورد بوده.
در مورد مژده چرا اصرار داشتيد كه همه با او اختلاف داشته باشند؟

چون شخصيت تك بعدي نباشد. نمي‌خواستم يك زن فرشته، معصوم و... بگذارم كه از ابتدا ايجاد ترحم كند. آن هم يك زن واقعي است. يك جايي حق با اوست و يك جايي حق با او نيست. اين ابعاد مختلف ، اين شخصيت است كه در همان هشت ماه رويش كار شد.

اما در مورد اشتراك در نوشتن فيلمنامه بگوييد. چي شد كه با ماني حقيقي شروع كرديد؟

ماني حقيقي شهر زيبا را خيلي دوست داشت. ما هم توسط دو تا از دوستان رفتيم و فيلم ماني را ديديم و همان شب ماني حقيقي پرسيد برنامه بعدي‌ات چي هست، تعريف كردم و گفت: دوست دارم با هم كار كنيم و از فردا صبح شروع كرديم به نوشتن تا الان....


براي شما كه اين مشترك نوشتن مهم بود، قبل از ماني حقيقي كي مدنظرتان بود؟


نه، اگر ماني نبود، تنها مي‌نوشتم، ولي آنوقت دو سال طول مي‌كشيد.

 


اگر يك نفر از تماشاگران تلويزيون كه با داستان يك شهر، شما را مي‌شناسد و حالا اين دو فيلم اخيرتان را ببيند، چه فكر مي‌كند؟

اينكه همه اينها را يك نفر ساخته و اينكه از داستان يك شهر تا چهارشنبه، نقطه مشترك نوع دغدغه‌اي است كه در اين آثار وجو