تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

 
خیانت ما...
 
ما خيانت كرده ايم. ما خيانت كرده ايم به همه آن بچه هايى كه فروردين ۸۴ به استاديوم آزادى رفته بودند و با آرزوى حضور ايران در جام جهانى تيم ملى را تا پاى جان تشويق كرده بودند و همان جا مرده بودند و آرزوهايشان را در راهروهاى ورزشگاه دفن كرده بودند و به خانه باز نگشته بودند تا ايران را در جام جهانى ببينند.
ما خيانت كرده ايم به آنها و البته همه ايرانيان. ما مى دانستيم در اين فوتبال چه خبر است و به بهانه حمايت از تيم  ملى ننوشتيم. مى دانستيم از مربى اى كه در مقابل ضعيف ترين تيم هاى آسيا يك گل مى زند و چهل پنجاه دقيقه دفاع مى كند، چيزى در نمى آيد، اما ننوشتيم. نوشتيم اما كم نوشتيم. اين آخرى ها همه مان بى خيال شده بوديم و عقلمان را به احساسمان فروخته بوديم. راستش اعتقاداتمان را در روياهايمان غرق كرده بوديم. مى دانستيم كه فلان بازيكن در تمرينات به بهمان بازيكن پاس نمى دهد و مى دانستيم كه هر دوى اينها بايد در جام جهانى كنار هم بازى كنند و نمى پرسيديم آخر بين دو بازيكنى كه در تمرينات به هم پاس نمى دهند، چگونه هماهنگى به وجود مى آيد. ببخشيد. از همه شما عذر مى خواهيم. مى دانيم كه پس از شكست مرثيه سرايى كردن هنر نيست. به خدا مى دانيم كه وقتى درخت مى افتد، تبرزن هم زياد مى شود. حالا چه اشكالى دارد كه ما هم يكى از آن تبرزنان باشيم؟ آخر چرا نبايد از اين همه آدم كه عاشقانه زل زده بودند به صفحه تلويزيون و دل توى دلشان نبود، بپرسيم: با چه استدلالى منتظر پيروزى ايران بوديد؟ مى خواهيم از تو بپرسيم: مگر مربى تيمت را نمى شناختى عزيزم؟ مگر نمى دانستى كه با يك آدم ترسو طرفى كه حتى از سايه اش هم مى ترسد و نامش حتى از نام بازيكنان گمنام ايران هم كوچك تر است؟ مگر به اين نرسيده بودى كه او حتى در بازى با تيم هاى باشگاهى هم على دايى را نيمكت نشين نمى كند؟ مگر بازى هاى تيم ملى را نديده بودى و نفهميده بودى او طرفدار فوتبال چرك و كثيف است و فوتبال پرشور و اشتياق ايرانى را دوست ندارد؟ واقعاً چه انتظارى داشتى؟ قرار بود با اين مربى و با اين همه بازيكن كه غرور از سرتا پايشان مى بارد چه اتفاقى بيفتد؟ ما به تو هم خيانت كرده ايم برادر. چند روزى بود كه مى ديديم فلان ستاره كه زيادى احساس جادوگرى به او دست داده در تمرينات براى اين و آن شاخ و شانه مى كشد، سينه اش را مى دهد جلو و مى گويد: «من بازيكن فلان باشگاهم.» اما ببخشيد، نمى خواستيم جو اردوى تيم ملى را به هم بزنيم و ننوشتيم. ما به رسالت خودمان خوب عمل نكرديم. مى دانستيم كه بين رئيس سازمان ورزش و رئيس فدراسيون فوتبال چه مى گذرد، اما عكس اين دو را چاپ كرده بوديم كه همديگر را بغل كرده بودند و مى خنديدند. به ما مى خنديدند. اصلاً براى چه بايد مى برديم؟ براى اين كه اين دو نفر كه مديريت و تيم ملى و روياهاى ما را فداى جنگ هاى فاميلى خود شان كرده اند بيايند جلوى دوربين ها ژست بگيرند و موفقيت ها را به نام خودشان بزنند؟ شما بگوييد: براى چه بايد مى برديم؟ مربى مان از مربى حريف بزرگ تر بود؟ بازيكنانمان از بازيكنان حريف بزرگتر بودند؟ اساس و بنيان فوتبال مان درست تر از پرتغالى ها بود؟ ليگمان از ليگ آنها پوياتر بود؟ ستاره هاى مان منش ستاره هاى آنها را داشتند؟آخر دلمان را به چه چيزى خوش كرده بوديم؟

                         333
ياد حرف آرى هان افتاده ايم كه مى گفت ارنست هاپل به ما شخصيت مى داد و به ما ياد مى داد كه با مردم چگونه برخورد كنيم. كاش حالا كه برانكو به بازيكنان ما فوتبال بازى كردن ياد نداده، لااقل به آنها ياد مى داد كه چگونه بايد رفتار كنند. اينچنين شايد وقتى آن ستاره به دليل بازى ضعيفش از زمين بيرون كشيده مى شد لگد نمى زد به ساك كناردست سرمربى. كه اين لگدى بود به تمام آرزوهاى ما.
به خدا بايد خجالت بكشيم. كار آنگولا كه ما به آن مى خنديديم، به دور سوم كشيده شده و ما در همان دور دوم حذف شده ايم. حالا هم همه لابد منتظرند كه آنگولا را ببريم و دور افتخار بزنيم. راستش ما منتظر چنين بردى نيستيم. مى خواهيم آرزو كنيم كه آنگولا، ايران را ببرد. آنها زحمت كشيده اند و ما نكشيده ايم. لااقل بلدند كه بيايند و در زمين حريف حفظ توپ كنند. ما همين را هم ياد نگرفته ايم. فقط بلديم بزنيم زيرتوپ و آخرش بگوييم با اختلاف دو گل به پرتغال باخته ايم. اى كاش فوتبال بازى مى كرديم و مى باختيم. دوستان مى گويند خوب بازى كرديم. كثيف بازى كردن و زير توپ زدن و خطا كردن و وقت بازى را كشتن، خوب بازى كردن است؟ به آمار بازى نگاه كنيد، پرتغال ۱۰ موقعيت گل داشت و ما يك. چه بازى پاياپايى؟!
حالا كه داريم اينها را مى نويسيم، خيلى دير شده، اما ببخشيد، ما هم مثل شما فريب خورده بوديم. شايستگى ما همين بود: بايد در دور دوم حذف مى شديم كه شديم.
حالا هم با خيال راحت مى نشينيم و از جام جهانى لذت مى بريم و تيم هاى دوست داشتنى مان را تشويق مى كنيم. يكى از اين تيم هاى دوست داشتنى همين پرتغال است و اين خودش حقيقت تلخى است.

I لینک ثابت I   دوشنبه 29 خرداد1385   مجید توکلی   | 

 

من زن نیستم...

"بزنید....با چک و لگد".....این تنها جمله ای بود که از عصر تا به حال مدام در گوشم است و نمی دانم چه طور باید فراموشش کنم.نمیدانید با چه تنفری آن سرباز وظیفه که معلوم نبود از کدام پستش آمده بود این جمله رو مدام تکرار می کرد.جالب بود.خیلی جالب بود.نیشش تا بنا گوش باز بود و فقط با باتوم ضربه می زد.آن زن چادری را می گویم.آن یکی را نگاه کنید.مقنعه قهوه ای پوشیده و هیکلش از یک گاو بزرگ تر است و مدام نهیب میزند:"خفه شید کثا فت ها..با توام دختر بد کاره برو گمشو."هیچ کس هم نبود که بگوید چرا می زنید.این عقده از کجاست؟چه کسی وظیفه کتک زدن را به تو وحشی داده.جالب بود.بنده گان خدا تازه احساس وجود کرده بودند.هیچ کدامشان آدم حسابی نبود.پلیس زن.کدام پلیس؟بیچاره ها تا به حال نتونسته بودند خودی نشون بدند.باور کنید هرچه با نفرت این ها رو توصیف کنم باز در وصفشان کم لطفی کردم.دلم می سوزد.دلم برای زن ها می سوزد.دلم برای دختران هم می سوزد.بندگان خدا خیال می کنند با این تجمع ها چیزی درست می شود.انتظار زیادی دارید.باور کنید نه این تجمع بلکه هیچ تجمع دیگری دردی را از درد زن ها در ایران دوا نمی کند.زن بودن در کشور ما یعنی پذیرفتن ظلم و زور و تجاوز به حقوق.زن بودن در کشور ما یعنی پذیرفتن رنج.پذیرفتن نا حق و پذیرفتن ناملایمت هایی که هیچ مرحمی ندارد.باور کنید زندگی زنان در کشور ما با زندگی یک زندانی برابر است.همه این ها ظلم در حقوق قانونی شماست.ولی گفتم حقوق قانونی.قانونی.قانونی....راستی دنبال چه می گردید؟حقوق قانونی؟مگر حقوق قانونی بشریت هم در ایران وجود دارد که دنبالش می گردید؟مگر کسی از این حقوق تا به امروز صحبتی کرده که شما پی آن را می گیرید؟مگر شما نمی دانید سال هاست دوستان ما این کلمه را از صفحه زندگی شان حذف کردند؟مگر نمی دانید دوستان در دوران تحصیل حروف"ح ق و ق"را نخواندند؟ دنبال چیزی می گردید و برایش جمع می شوید که اصلا وجود ندارد.باز اگر بود حق با شما بود.ای وای گفتم "حق".اصلا شما حق ندارید بدانید که آن ها می دانند یا نمیدانند.شما حق ندارید بدانید آن ها .....

                      Women in  IRAN  -تجمع زنان          

شما ساکت باشید.سکوت کنید و به بودن خودتان ادامه بدهید.دنبال هیچ چیز نگردید.چون چیزی وجود ندارد.همه آن چیزهایی که امروز در میدان هفت تیر پی اش آمدید سال هاست که سراغی ازش نیست و هر وقت سراغش را می گیریم جوابمان را نمی دهد.میدانید چرا؟چون می گوید خودتان خواستید.خودتان انتخاب کردید.خودتان بودید که پای صندوق آمدید و با شور و شوق انتخاب کردید.

                 Women in  IRAN  -تجمع زنان

تکلمه:من زن نیستم.زن بودم.دیگر زن نیستم.

گزارش تصویری کسوف

I لینک ثابت I   سه شنبه 23 خرداد1385   مجید توکلی   | 

 

این تعطیلات به یاد ماندنی

ما هم مثل همه آدم ها این دو روز تعطیلات رو رفتیم سفر.آن هم یک سفر به یاد ماندنی با 6 نفر از دوستان قدیمی.پیشنهاد سفر با من بود و من هم کاملا خودخواهانه "محلات" را پیشنهاد دادم.جای شما خالی.ساعت 4 حرکت کردیم و حدود ساعت 9 رسیدیم.محل اسکان هم منزل پدربزرگ گرامی بود.یک اتاق و تراس حیاط سرسبز را به ما دادند.تراسی که یک فرش قرمز رنگی آن را زیباتر کرده بود.بعد از کمی استراحت بیرون زدیم.رفتیم سرچشمه و زیر آبشاری نشستیم که سالیان سال آبش کم و زیاد نشده.به قول عادل فردوسی پود یک جای رویایی بود.طبیعت زیبا و سرسبز به همراه مردمی که تکه تکه چادر زده بودند و خوابیده بودند.چای و قلیان چاشنی این فضا شد تا ساعت، ۳ را نشان داد.موقع برگشت، آن قدر خندیدیم و قهقهه زدیم که فکمان درد گرفت.با خودم گفتم وای به حال ۲روز باقی مانده برسد.خلاصه رسیدیم خانه و خوابیدیم.خوابیدیم تا ساعت ۱۱.انگار نه انگار که قرار بود ساعت ۸ بریم و کله پاچه بخوریم......

نوشتن درباره این سفر بسیار زیاد است و همه اش را نمی توان نوشت و توصیف کرد.شاید فیلم هایی که از این سفر گرفتیم بتواند بازگوی بخشی از لحظات ناب این سفر باشد.ولی یک لحظه در این سفر جزو خاطره انگیز ترین لحظات بود.ساعت ۳ صبح بود.پیشنهاد دادم تا موقع برگشتن از سرچشمه به کوچه باغ های محلات برویم.اول با مخالفت روبرو شد که خسته ایم و از این حرف ها.ولی سراخر پذیرفتند.پس حرکت کردیم.کوچه باغ هایی که تاریک بودند با دیوارهایی کاه گلی و صدای چه چه پرندگان.حالا به جایی رسیدیم که فقط یک دشت بزرگ است با آسمانی پر از ستاره.الاغی از دور توسط یکی از بچه ها رویت شد.همه ترسیده بودند.چشم چشم را نمی دید.پیشنهاد دادم تا قالیچه را پهن کنیم و بخوابیم و به آسمان نگاه کنیم.این کا را کردیم.شهاب ها مدام رد می شدند و یک ستاره در حال حرکت بود.خیلی وحشتناک بود.خیلی عظمت داشت.تماشای این آسمان پرستاره هیچ وقت از یادمان نمی رود....

حالا تهرانم و ساعت ۳ صبح که این پست را می نویسم.مدام یاد ۲روز پیش می کنم و افسوس می خورم که چرا آن جا نیستم.امروز صبح اصلا دوست نداشتم از خونه بیرون بیام.همش خاطرات خوب سفر به یادم می امد و ارزو کردم تا سال های سال با این گروه دور ایران رو بگردیم.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 18 خرداد1385   مجید توکلی   | 

 

این قافله عمر عجب می گذرد

چقدر زود گذشت.....                                             

امروز صبح ساعت ۱۰:۳۰-تو بیمارستان مهر بدنیا اومدم.می خوام یه دسته گل و یه جعبه شیرینی بگیرم ببرم واسه دکتر زایمان و ازش بپرسم ببینم نکنه مارو تو بیمارستان عوض کرده!! ولی حیف که بنده خدا قبل از اینکه بخوام سوالی ازش بپرسم خودش به اشتباهش پی برده و از این دنیا رفته....بعد هم از مادرم بپرسم که نمی شد من رو تو لندن به دنیا می اورد شاید اوضا بهتر از این می شد؟؟!!

                                                   تولدم مبارک....           

                                                                

I لینک ثابت I   دوشنبه 8 خرداد1385   مجید توکلی   | 

 

  فراخوان برای انتخاب بازیگر

چند وقتی هست که می خوام این پست رو بذارم ولی نمی شه.بالاخره بعد از یک سال تصمیمم جدی شد تا اولین فیلم کوتاه خودم رو بسازم.به خاطر همین هم این چند وقت درگیر نگارش فیلمنامه و همچنین مشورت با اساتیدی که تو این چند سال باهاشون کار کردم بودم.یه جورهایی می خوام درسی که این چندوقت از این عزیزان یاد گرفتم پس بدم.اینقدر ساخت این فیلم برایم مهم بود که به از "رسول صدرعاملی "برای ساختن فیلم مشورت گرفتم و حالا چیزی حدود یک ماه دیگه فیلم رو کلید می زنم.اما دلیلم برای نوشتن این پست این نبود که بگم می خوام فیلم بسازم..بلکه می خوام انتخاب بازیکر نقش اول فیلم که یه دختر ۱۹ تا ۲۴ ساله هست رو به فرا خوان بذارم.البته این پیشنهاد خیلی از اون کسایی بود که باهاشون مشورت کردم.بقیه بازیگر های فیلم انتخاب شدن و فقط انتخاب این نقش مونده.راستش برای خودم و دوستم که قراره با هم کار کنیم انتخاب این نقش خیلی مهمه.به هر حال از دوستانی که مایلند تا در این فیلم بازی کنند و یا حتی کسی رو می شناسند که سن و سالش به نقش ما می خوره می خوام که روز جمعه ۱۳/۳/۸۵ از ساعت ۱۷ تا ۱۹ بیان کافه تیتر تا همدیگر رو ببینیم و درباره نقش صحبت کنیم............

                            

تکلمه: نکته مهم که در ساخت این فیلم مهمه اینه که ما تمام تلاشمون رو می کنیم تا فیلم رو توسط رابطه هامون برای جشنواره های بین المللی بفرستیم و شرکت بدیم.ضمنا اگر نظری دارید کامنت بذارید من حتما جواب می دم.

مهم:۱:بهنام و بی تا مسئول کافه تیتر هستند و هرکس روز جمعه امد اول به اون ها مراجعه کند.۲:هرکس تا قبل از روز جمعه اطلاعات و سوالی داشت به این آدرس ایمیل بزند:masihaneh@yahoo.com

آدرس کافه تیتر:

چهارراه ولیعصر- خیابان برادران مظفرجنوبی- نرسیده به بیمارستان مداین- جنب ساختمان علاالدین- کافه تیتر

I لینک ثابت I   شنبه 6 خرداد1385   مجید توکلی   | 

 

وقتی برانکو سر "عطاران" فریاد می زند....

امروز وقتی بری دیدن پژمان بازغی به دفترش رفتم تا بعد از چند وقت همدیگررو ببینیم و ....پیشنهادی مطرح شد که تقریبا باب میلم بود.اینکه بریم سر تمرین تیم ملی فوتبال.پیشنهاد خوب بود فقط باید زنگ می زدم به رضا عطاران تا او هم بیاید.از اونجایی که پژمان یک عشق فوتبالی دو اتیشه هست رضا هیچی از فوتبال نمی داند.به هر حال رضا هم به ما ملحق می شود و می رویم.اینکه می گویم رضا هیچی از فوتبال نمی داند واقعا همین طور است.ندانستن او از فوتبال به حدی زیاد است که بعضی اوقات در حین تمرین تیم ملی من و پژمان در گوشه ای دلمونو گرفته بودیم و می خندیدیم.تقریبا به موقع رسیدیم و هنوز تمرین شروع نشده بود.بازیکن ها یکی یکی از هتل می امدند و می رفتند به سمت زمین.بین راه هم خوش و بشی با پژمان و رضا...داستان این روز بسیار زیاد است طوری که بعد از برگشتن از تمرین تصمیم گرفتم مطلبی رو درباره امروز بنویسم و در جایی چاپش کنم.ولی یک اتفاق در این بین فوق العاده بود.نیمکتی کنار محل تمرین بود که مخصوص نشستن برانکو و مربیان تیم ملی بود.بچه های تیم ملی کمی دورتر از این نیمکت در حال تمرین بودند.من و پژمان و رضا برای رفع خستگی روی نیمکت نشستیم غافل از اینکه برانکو حساسیت عجیبی به این نیمکت دارد.تازه نشسته بودیم که برانکو به همه گفت تا برن سمت نیمکت .بازیکن ها یکی یکی امدند و روبوسی و احوال پرسی و....در همین حال بودیم که صدایی از پشت بازیکن ها بلند شد.یکی با لهجه کروات که به زور می خواست فارسی حرف بزند به سمت ما امد و گفت:ببخشید...ببخشید.اون برانکو بود.من و پژمان سریع از بین بازیکنان بیرون امدیم ورضا هنوز داخل جمع بود.برانکو هم که کماکان داد میزد ببخشید دنبال رضا می دوید و به او اشاره می کرد بهرون زمین باشد.برای لحظاتی صدای خنده فضای تمرین رو پر کرده بود....

تیم ملی خوب تمرین می کرد و سرحال هم بود.علی دایی حسابی دلشوره داشت تا به مراسم عقدکنون برادرش برسد.علی کریمی هم نگران وضعیت پاهایش بود و ......خلاصه اینکه همه چیز رو به راه بود برای یک حضور قدرتمندانه در جام جهانی.....                         

 
                               

                        

I لینک ثابت I   سه شنبه 2 خرداد1385   مجید توکلی   |