خسرو يا حميد هامون٬هردو بزرگ
آدم بعضي وقتها دلش مي خواد بشينه با خيلي از آدم هايي كه يه دوراني براش اسطوره بودن و با اسم و چهره اونها بزرگ شده گپي بزنه و چايي بنوشه.ديروز اين اتفاق براي من افتاد.به دعوت "ده نمكي" براي بار دوم رفتم سر فيلمبرداري "اخراجي ها".لوكيشن شهرك سينمايي بود و از ديروز صحنه هاي جنگ و جبهه رو مي گرفتند.اتفاقا همه اخراجي ها بودند."اكبر عبدي٬امين حيايي٬كامبيز ديرباز٬ارژنگ اميرفضلي٬علي اوسيوند و چندتاي ديگه.شهرك سينمايي يه جورايي مثل هاليوود مي مونه.چون هروقت كه ميري حداقل سه چهار تا فيلم و سريال دارن اونجا كار مي كنن.ديروز هم بر حسب اتفاق كنار گروه"اخراجي ها" گروه"كيومرث پوراحمد"جمع بودن و مشغول كار.پوراحمد بي سروصدا داره فيلم سينمايي"اتوبوس شب" رو مي سازه.به همراه اكبر عبدي و امين حيايي رفتيم تا يه سري به اونها بزنيم.راستش نمي دونستم كه بازيگر محبوبم كه با بازيهاش بزرگ شدم و كلي خاطره دارم هم توي فيلم پوراحمد بازي ميكنه.يه سالن بزرگ بود و كنارش اتاقكي و روي درب اتاق ليست آفيش هاي روزانه.يهكهو اسم "خسرو شكيبايي" رو ديدم و همونجا ميخكوب شدم.با امين وارد اتاق شديم استاد روي صندلي نشسته بود.نگاه اول خيلي شكسته نشون مي داد.حقيقت هم همين بود.خسرو شكيبايي خيلي شكسته شده بود.نشستيم و سلام و عليكي.با همون صداي هميشگي اش كه از "هامون" به يادگار مونده شروع به صحبت كرد.قرار بود فيلمي از زندگي شخصي اش بسازم و به دلايلي به تعويق افتاد و او هم ابتدا سراغ داستان را گرفت.بعد با امين خوش و بشي كرد و امين چند دقيقه بعد از اتاق خارج شد...
من موندم و استاد.دوست داشتم اين فرصت خيلي زودتر اتفاق مي افتاد.شكيبايي يكي از بازيگرهاي محبوبمه.فيلم هايش مدام جلوي چشمم رژه مي روند و به عينك دودي كه به چشمش زده خيره مي شوم.از كسالتش مي گويد از اين چند وقت مي پرسد.به صورتش نگاه مي كنم و چروك هاي زيادي ميبينم.صحبت فيلمي كه قرار بود بسازم مي شود و لب باز مي كند:"من اومدم يه كاري بكنم و زودي هم برم.نمي خوام زيادي باشم و حضورم نا محسوس.دوست دارم اين فيلمه يه جورايي خودمم توش شريك باشم." با نگاهش سكته كرد در چهره ام و ادامه داد:"الان هر نقشي كه بازي مي كنم راضي ام نمي كند و انگار يه نقش ديگه اي هم هست كه هنوز يازي اش نكردم."حرف هايش٬با ائن صداي زيبايش مرا محو مي كند در چهره خسته اش.بيست دقيقه اي صحبت كرديم و من گذر زمان را هيچ نفهميدم.پوراحمد داخل اتاق شد و انگار با خسرو كار داشت.خداحافظي كردم و از اتاق خارج.از سالن خارج شدم و قدم زنان به سمت گروه اخراجي ها رفتم.مدام هامون جلوي چشمم مي آمد و انگار هنوز دوست داشتم با حميد هامون بيشتر حرف بزنم.شايد روزي برسد كه آرزوي اين دقايق را بكنم.شايد.

ـ اما یک انتقاد هم بکنم که نگن همش تعریف کرد.این انتقاد مخصوص این جشن و جشن خاصی نیست.یادم می یاد توی جشن خانه سینمای ۲سال گذشته کلیپی توی سالن پخش شد که انتهای اون از "رضا کیانیان" پرسیدند آرزویت چیه؟ و اون در جواب گفت:"آرزوم اینه که توی مراسم ها و جشن ها منو با همسرم دعوت کنن..." خیلی حرف معنی داری زد.اون شب همه کف زدند و هیچ کس به آرزوی یکی از بزرگان بازیگری سینمای ایران گوش نکرد.دیشب وقتی بیژن امکانیان اومد تا جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد رو بگیره٬ پشت میکروفون گفت:"اصلا فکرش رو نمی کردم امشب جایزه بگیرم.من برای اولین بار در سینمای ایران جایزه می گیرم و همیشه آرزو می کردم ای کاش موقع گرفتن جایزه همسرم هم داخل سالن باشد.ولی امشب هرچی گشتم تا یک کارت براش جور کنم نشد..." همین صحنه را داشته باشید.فقط باید سر می چرخواندید و به جمعیت نگاه می کردید و می گفتید چقدر از این جمعیت سینمایی هستند.یعنی یک کارت هم وجود نداشت که بیژن امکانیان که قراره جایزه بگیره به همراه همسرش بیاد؟
متونو توقیف کردن."خیلی جالبه نه؟ من نمی دونم بیکار شدن یکسری آدم یا بهتر بگم انسان اینقدر ذوق و شوق به وجود می یاره که بعضی ها می خندند.آره٬شرق هم توقیف شد.به همین سادگی که می بینید.اصلا زودتر از اینها باید می بستنش.من تا الان فکر می کردم این دوستان تا اندازه ای ظرفیت یک نشریه منتقد را دارند ولی انگار سخت در اشتباهم.شرق با سیاست های آقایون نمی خونه و این یعنی حذف.حذف از دنیایی که همین ها توی اون دم از دموکراسی می زنند.شرق سه سال پیش اومد تا بگه آزادی یعنی عدالت و حالا همین بی عدالتی و نداشتن آزادی باعث حذف شرق شد.باعث حذف چندین نفر از کار و پیشه و عشقشان شد.بله.می گویم عشق چون چیزی جز عشق نبود.همه اون هایی که در مطبوعات کار می کنند اگر عاشق نبودند یک لحظه هم درنگ نمی کردند و می رفتند.می رفتند نانوایی راه می انداختند و یا بنگاه معاملات املاک می زدند.سوپر مارکت می زدند و حداقل می دانستند آخر شب چند ریالی ته جیبشان را می گیرد.همین عشق من رو به شرق کشوند.اگر عاشق شرق نبودم لحظه ای نمی ایستادم و قلم نمی زدم.
تا بازیگر بیشتر نداشت.۲تا دختر و ۲تا پسر.این ها با پارچه های سفید نمایش اجرا می کردند.موسیقی کار یکی از ارکان اصلی بود.چون با عوض شدن ریتم موسیقی حال و فضای نمایش و حرکت پارچه های سفید تغییر می کرد.مدت نمایش ۴۵ دقیقه بود و خیلی منظم راس زمان مشخص شده تمام شد.بعد از دیدن نمایش٬ وقتی داخل راه روی روابط عمومی شدم دیدم دم در تالار کوچک چند نفری ایستاده اند و یکی هم با زبان اسپانیایی بقیه را به سکوت وا می دارد.شیدفر(مدیر روابط عمومی تئاتر شهر)هم ایستاده بود تا نظم برقرار باشد.نمی دانستم نمایش "مالیخولیای گذر زمان" اینجا اجرا می شه.سریع به شیدفر گفتم که می خوام این نمایش رو ببینم.یه نگاهی به لیست مقابلش انداخت و زیر چشم جمعیت داخل صف را دید و گفت:"باید ثبت نام می کردی مجیدجان.از دوهفته پیش اعلام کرده بودیم."خلاصه بعد از رد و بدل شدن چند دیالوگ استاد شیدفر لطف کرد و اسم من را نوشت تا بعد از یکی دو نفر برم و نمایش رو ببینم.خیلی جالب بود.یک نفر یک نفر باید می رفتی داخل و نمایش رو می دیدی.نوبت به من رسید.دوست اسپانیشی من رو به داخل هدایت کرد و روی صندلی نشاند.تاریک تاریک بود.یک هدفون بهم داد و رفت.چراغی مقابلم روشن شد.یک ساعت دیواری قدیمی و کنارش مجشمه ای از یک آدم خبیس هولناک که مدام سرش را تکان می داد.نور خیلی در این نمایش تاثیر داشت.وقتی نور روی آدم خبیس افتاد ناخداگاه یاد جمله "آلفرد هیچکاک" افتادم ."ترس، احساسي است كه بشر دوست دارد آن را امتحان كند؛ البته به شرط آنكه در امنيت قرار داشته باشد". ۳ دقیقه که تمام شد و خارج شدم.دختری از کنارم عبور کرد و انگار می خواهد به اتاق بازجویی برود٬ نگاهی ملتمسانه به من کرد که بگو اون تو چه خبره؟
گذشت 3 دقيقه، بي آنكه بتوانند با تماشاگراني كه در انتظار تماشاي نمايش هستند، تماسي برقرار كنند، فضاي تئاتر را ترك كنند. تصاوير منتشر شده از نمايش، نوعي اضطراب را به تماشاگر منتقل ميكند. تماشاگران هر سانس نبايد از 25 نفر تجاوز كنند. بروشور نمايش كارتي باريك است كه در پشت آن شمارهاي مختص هر تماشاگر دارد. روي كارت، بخش كوتاهي از يكي از داستانهاي آلن پو گنجانده شده است و به گونهاي توصيف مرگ است. نام نمايش، افسردگي و ترس را همزمان به ذهن متبادر ميكند. همه چيز آماده است تا هيجان در تماشاگر بيشتر و بيشتر شود. تماشاگر بايد آن جا بايستد؛ داخل سالني ناشناخته شود و چيزي ناشناخته را كه با وجود اطلاعات بصري و شفاهي اندكي كه به دست آورده، تماشا كند. هيجان، هر لحظه رو به فزوني است ....
ت فیلم های کمدی دیدیم که نیاز بیش از حد به یک ملودرام اساسی داشتم.دیشب اعضای آکادمی داوری خانه سینما فیلم "میم مثل مادر" رو دیدند و ما هم دیدیم.خیلی دوست داشتم ببینم ملاقلی پور چه کرده.البته انتظار عجیبی نداشتم و توقعم پایین بود.چون ملاقلی پور فیلمساز آرمانی من نیست و کارهایش را هم دوست ندارم.ولی شنیده بودم یک فیلم متفاوت ساخته.متفاوت که نبود و اتفاقا خیلی سعی کرده بود شبیه فیلم های حاتمی کیا بسازد.دیالوگ ها خیلی به فیلم های حاتمی کیا نزدیک بود.شاید یک دلیلش هم حضور گلشیفته فراهانی بود.در به نام پدر گلشیفته پایش را به خاطر جنگ از دست می دهد٬و حالا در میم مثل مادر شیمیایی می شود و ....
ي عكس هاي جذابي بود كه از سايت
عود ده نمکی در آن فضا بود.اینکه چه طور سه دو یک می دهد و کات اعلام می کند.به طور حتم نه برای من برای خیلی ها دین چنین فضایی جالب بود. پس رفتم.رفتم تا گزارشی بگیرم برای شرق تا بخوانند آن هایی که دوست دارند بیایند و ببینند چنین فضایی را. الان چهار هفته ای می شود که از آن روز می گذرد و تنبلب و کار زیاد از نوشتن گزارش جلوگیری می کرد. توی چند پست قبلی هم نوشتم که می خواهم از آن روز بنویسم ولی کار حرفه ای حکم می کرد تا ابتدا گزارش در شرق کار شود و بعد در وبلاگ چیزکی از آن بنویسم .همه آن چیز هایی که برای شما و خیلی ها جالب بود و شاید عجیب٬ برای من هم بود.کوچه پس کوچه های خسته و تنها در محله پامنار که خود نماد محله ای از فقر و فحشایی بود که ده نمکی در اولین فیلم مستندش از آن سخن گفت.صبح آدینه به همراه بابک(عکاس فیلم)از دل کوچه های پامنار گذشتم تا به خانه ای قدیمی رسیدیم.هوا گرم بود و آفتاب آنجا انگار جور دیگری می تابید.وارد خانه شدم.خانه نبود٬ویرانه ای بود که به آن خانه هم می گفتند.چند اتاق دور تا دور و حوضی وسط حیاط. ده نمکی گوشه حیاط جلیقه بر تن نشسته و فیلمنامه را مرور می کند.دستیارانش نشسته اند گوش می دهند هر آنچه که حاجی می گوید.آخر آنجا همه به کارگردان حاجی می گویند. در طول حضورم مدام هواسم به ده نمکی و کارهایش بود.مدام فضای سیاسی ۷۸ یادم می آمد و کوی دانشگاه پیش چشمم مرور می شد.شلمچه به یادم می آمد و.....
كه جشن طبق نوشته روي كارت در اين زمان آغاز شود.مثل هميشه تاخير چاشني شروع مراسم شد و جشن امسال دنیای تصویر دقایقی پس از ساعت هشت شب با نواخته شدن سرود ملی آغاز شد و پس از قرائت قران و شعر خواني توسط امیرحسین مدرس ، ليلا اوتادي پشت تيريبون قرار مي گيرد.خوش آمد گويي مي كند و تبريك به مناسبت اين روز فرخنده.چند لحظه اي سكوت مي كند و سپس متني مي خواند مربوط به فیلم های سینمایی اکران شده در سال 84 که در این متن اسامی تمامی فیلم هایی که باید در نهمین دوره جشن دنیای تصویر مورد داوری قرار می گرفتند به چشم مي خورد. سپس با حضور معلم روی صحنه مراسم اهدا تندیس های بیست و پنج گانه این دور از جشن آغاز شد.