بازیگر حرفه ای و دومین تجربه
الان ساعت ۵ صبحه و همین الان فیلمبرداری فیلم تموم شد و اومدم خونه.بالاخره این کاره کوتاه
داستانی هم تموم شد.گفته بودمکه قرار بود هفته پیش می گرفتیم ولی پژمان تصادف کرد و منتظر شدم تا حالش بهتر بشه.از صبح امروز با کلی استرس از خواب بلند شدم و از این طرف به اون طرف دنبال هماهنگی ماشین الگانس و لباس پلیس و فیلمبردار و دوربین و.....بودم.از این سرهنگ به اون سرهنگ و از این جناب سروان به اون جناب سروان.بگذریم.داستان داره.ولی اونچه که مهمه اینه که کار تموم شد و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.نمی دونم چه جوری از پژمان تشکر کنم.پژمان بازغی اینقدر برایم عزیزه که فقط می تونم بگم یکی از حرفه ای ترین بازیگران سینمای ایرانه.وقتی جلوی دوربین قرار گرفت انگار نه انگار که اون سالهاست بازیگره و من دومین تجربه کارگردانی ام...مدام حواسش به من بود و نظرات فوق العاده ای می داد.به موقع آمد و نهایت تلاشش را کرد تا بهترین صحنه ها دربیاد.همه این ها رو اضافه کنید به اینکه اون صبح ساعت ۶ هم باید سر صحنه باشه.خلاصه این قدر این پسر دوست داشتنیه که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.خداحافظی پژمان و لبخند رضایتش خستگی و از تنم بیرون کرد.بگذریم.بازم مثل کار قبلی خیلی های دیگه هم حال دادند.مثل خسرو٬حامد٬سارا٬نازنین و از همه مهمتر سبا و حمزه عزیز که تا آخر کار کمک می کردند.الان ساعت ۵:۳۰ و دارم از کم خوابی می میرم.فعلا...
هران و کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ نیاوران.دعوت رفقا و دلتنگی برای دیدن استاد فزصتی به من داد که هم چند ساعتی را با خاطره ها باشم و هم پشت صحنه فیلم آخر مسعود کیمیایی رو ببینم.راستش خیلی وقت بود که دنبال چنین فرصتی می گشتم ولی نمی شد تا دیشب.اين دور هم بودن کوتاه علاوه بر حس و حال عجيبي كه داشت (به دلايلي كه حالا جاي گفتنش نيست) و لذت دور شدن از شلوغي و دردسرهاي کاری، چند نكتهي مهم داشت:
ا شد رگ سینمایی گل کرد.واقعیتش این جاست که اگه بخوام توضیح بدم چی شد که به این طرح رسیدم خیلی طولانی می شه و شما هم نمی خونیدش.راستش همه چیز از شنیدن داستان انتخاب بازیگر این فیلم شکل گرفت.اگر فیلم را دیده باشید٬جمشید هاشم پور دختری در فیلم داره به اسم "سمیرا" که معلوله و توی بهزیستی نگهداری می شه و...یک روز وقتی داستان انتخاب سمیرارو از یکی از دوستان شنیدم ٬طرح توی ذهنم جرقه زد.موقع فیلم برداری میم مثل مادر صحنه هایی که لازم داشتم رو گرفتم وحالا بخش دوم رو دارم می گیرم.نمی خوام درباره طرح فیلم زیاد بنویسم. حتما بعد از ساخت فیلم٬ یه اکران خصوصی برقرار می کنم تا اونجا همه ببینید و نظر بدید.الان تقریبا همه کارهای فیلم شده و روزهای آخر کاره.به احتمال زیاد فیلم رو به جشنواره فیلم بهزیستی هم می دم.بدم نمیاد توی یک جشنواره فیلمم محک بخوره.مدام می خوام درباره جزئیات فیلم بنویسم ولی...وقتی ببینید و هیچی ندونید جذاب تره.اسم فیلم هم هنوز انتخاب نشده.این روزها تمام وقتم سر این کاره.تجربه اول و استرس که مدام توی وجودمه.فعلا...
با آن صدا بزرگ کرده بود در هتل آنای کیش مستقر شدیم.باورم نمی شد بتوانم روزی خواننده محبوبم را از نزدیک ببینم."فریدون فروغی" بی همتا ترین بود.تا اون روز با صدایش در خلوت اشک می ریختم و زندگی می کردم.قرار بود شب بعد از صرف شام در رستوران هتل برنامه اجرا کند.زودتر از بقیه رفتم و جا گرفتم.مثل عقده ای ها.بذار بگن عقده ای.فریدون فروغی رو عشق است.نمی دونید چه خبر بود.همه نشسته بودیم تا او آمد.از پشت سن با کاپشنی که دوستدارانش می گفتند همیشه آن را بر تن داشت آمد و مثل همه کنسرت هایش تعظیم خاص خودش را کرد.آن شب به سرعت می گذشت."قوزک پا"را خواند.تنگنا بعدی اش بود و غم تنهایی.وای چه شبی بود.حالا چرا یاد اون شب ها افتادم؟دلیل دارد.دیشب بزرگداشت فریدون فروغی بود.خانه ترانه برگزار می کرد و خانواده فروغی همه آمده بودند.دوستان نزدیکش هم آمده بودند.فرهنگ قاسمی،آرش سزاوار،کورش یغمایی و...انگار همه آن خاطرات آن شب جلو چشمانم رژه می رفت.از فریدون ترانه ای پخش می کردند و خاطرات با او مرور می شد.آنقدر شب ترانه های فریدون را زمزمه می کردم که دیگران شاکی شدند.بگذریم.این از داستان عصر یک روز پاییزی ما.
هم دادیم و بلیط خریدیم.خب چی کار کنیم.بچه ها گفتند فیلم بدی نیست.رفتیم داخل و طبقه پایین پر بود.بالا رفتیم.فیلم شروع شده بود و....تا حالا شده با یک سری آدم باکلاس بری سینما و یکسری بی کلاس را ببینید که با لیزر روی پرده سینما نور می اندازند و بازیگر مونث فیلم را مورد عنایت قرار می دند؟باور کنید حق دارند.چون بعضی فیلم ها آنقدر حوصله ات را سر می برند که دوست داری لیزر اندازی کنی.از این بدتر هم برای یک فیلم نمی شود که اوایل فیلم یکی یکی از تماشاگران کم بشه و همه با اعتراض سینما را ترک کنند.یکی از دوستان که از صحنه ترک تماشاگران فیلم می گرفت.اینجوری براتون بگم که مهدی کرم پور بهترین های سینمای ایران و جمع کرده و یکجا نابودشان کرده.هیچ کس شاید تبحر این کار را نداشته باشد ولی او نشان داد که این تبحر را دارد.تا الان ۳۰۰ تومن خرج کرده بودیم.خسرو که مدام به من سقلمه می زد که چرا اومدیم و ای کاش حده اقل شنبه می آمدیم که بلیط نیم بها باشد.بقیه بچه ها هم که چپ چپ نگاه می کردند.ولی شام آخر شب و فوتبالی که پنج شنبه شب ها در برنامه داریم کمی آراممان کرد.راستی..درمورد این فوتبال پنج شنبه شب ها و جلسات نمایش فیلمی که غروب پنج شنبه ها داریم بعدا می گویم.
موش نکنید.مگر ندیدید رئیس جمهورتان دستور داد.دلم برای خودم می سوزد.این چند وقت همه جا جار زدم که فقط از من یک فرزند به جای می ماند.حالا مجبورم پا روی حرفم بگذارم و سخن رئیس جمهور را آویزه گوش کنم.از همین جا به همسر آینده ام می گویم که اگر این پست را می خوانی خودت را آماده کن برای یک تولید مثل انبوه.می خواهم جوجه کشی راه بندازم.حال همه تان را می گیرم.می دانم تا وقتی نوبت به ما برسد رئیس جمهور دیگر نیست و من از این نعمت محرومم.ولی هرچه زودتر دست به کار می شوم.این از این.اما جهارروز تعطیلی رو عشق است.البته ابن چهارروز تعطیلی با صحبت های رئیس جمهور کاملا در یک راستا است.این چهار روز را برای تولید مثل مناسب بدانید.این فرصتی است که دیگه گیرتان نمی آید.آخه یک مقدار به مغزتان فشار بیاورید.معنی این چهارروز تعطیلی با حرف های رئیس جمهور محبوب مشخص می شود.خوشحالم که امروز وقتی به چند نفر از دوستان متاهلم تماس گرفتم گفتند "رفتیم شمال" یا به اون هایی که تهران بودند گفتم بریم مسافرت گفتاند"نه، می خواهیم این چند روز را استراحت کنیم"!!!! منم باور کردم.دوستان من می خواهند به حرف رئیس دولتشان گوش کنند،یکی در شمال کشور و یکی در تهران.