تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

 

حرف هایی از پس جشنواره

بچه که بودیم٬همه اش عشق تابستون رو داشتیم و یادم می یاد اردیبهشت که می رسید روزشماری می کردم تا تابستان برسه و یه تعطیلی سه ماهه رو حال کنیم٬حالا که دیگه مدرسه ای در کار نیست و از تعطیلی خبری نیست مثل اون وقت ها فصل زمستون که می رسه یه جوری که هیشکی نفهمه روزشماری می کنیم تا جشنواره فیلم برسه.راستش رفقایی که شما باشین نمی دونید دوران جشنواره حتی اگه مزخرف ترین فیلم ها رو پخش کنند چه حالی می ده.این روز ها که اسامی فیلم ها مشخص شده تقریبا معلوم شده چه کسایی فیلم دارند و کیا ندارند٬می شه گفت فیلم ها نسبتا خوبه و حداقل دوست داری خیلی هاشونو ببینی.فکرشو بکنین کی می تونه از "سنتوری" یا "رئیس" بگذره.همین الان عکس سنتوری رو که نگاه می کنم دلم لک می زنه تا فیلم رو ببینم.می گن "اتوبوس شب" کیومرث پوراحمد خوب شده.می گن بازی فروتن خیلی خوبه.خبر عجیب تر اینه که می گن "روز سوم" لطیفی هم خوب شده.خود باران کوثری که دیشب مب گفت"بازی پوریا پورسرخ و حامد بهداد" بی نظیر شده.درباره "پاداش سکوت" هم که همه چی مشخصه.کلکسیونی از بازیگرای خوب.اتفافا درباره این فیلم حرف و حدیث زیاده."فیلم های جیرانی که همیشه خبرساز بوده.این یکی یعنی "پارک وی" هم همینطوره.می گن پر از صحنه های خون آشامی و از این صحبت هاست.اما یکی از فیلم هایی که پر از ستاره هست و پر از حرف و حدیث٬"اخراجی ها"ی ده نمکی است.خیلی دوست دارم وقتی این فیلم توی سینما ها اکران می شه با مردم ببینم و از واکنش هاشون با خبر بشم.از من نشنیده بگیرید ولی اخراجی ها و پاداش سکوت و روز سوم خیلی سروصدا می کنن.بقیه فیلم ها هم که فقط باید دید و حالش رو برد.مخصوصا فیلم بچه های ابدی درخشنده٬که اگه بخواد مثل رویای خیس باشه فقط می خندیم.

از این حرف ها که بگذریم می رسیم سر اصل مطلب.نمی دونم چندبار تاحالا به سایت "سینمای ما"سر زدید.لینکش کنار وبلاگ من موجوده..لی اگر تا الان این کار رو نکردید پیشنهاد می کنم یک بار برید و یه سری بزنید.یک سالی می شه که به صورت جدی این پایگاه خبری سینمایی آغاز به کار کرده و امیر و نیما و مهدی هم کلی زحمت کشیدند.ولی برای جشنواره کلی برنامه داریم که فکر می کنم در طول جشنواره به هیچ جایی سر نزنید جز "سینمای ما".اول از اینکه سایت ویژه جشنواره رو مهدی راه انداخته و زمان جشنواره کلی برنامه داریم.آخرین اخبار و اتفاقات روزهای برگزاری فستیوال به صورت آن لاین روی سایت هست.گزارش لحظه به لحظه داریم از جلسات مطبوعاتی فیلم ها و خلاصه کلی برنامه دیگه.برنامه دیگه اینکه قراره هرکدوم از بچه های سایت یعنی امیر و نیما و من و خسرو و حامد و پویان روز نوشت ویژه جشنواره داشته باشیم و هر رزو هرکدوم درباره یه سوژه بنویسیم.این ها رو داشته باشید تا روزهای جشنواره که با هم حالی ببریم.

پی نوشت:تازه ترین عکس های"سنتوری"

I لینک ثابت I   سه شنبه 26 دی1385   مجید توکلی   | 

 

وایسا دنیا٬من می خوام پیاده شم

رفقا ٬شبای خوبی نیست.حس قشنگی نسبت به هیچی ندارم.همه می گن خیلی بی خیالم و من می گم اگه همین بی خیالی هایم نبود که٬میمردم.کلا نسبت به همه چیز بی خیالم.فکر میکنم اگر یه اتفاقی می افته حتما باید می افتاده یا اگر اینجا فلان چیز نمی شه٬ شاید فلان جا باید چیز بشه.با همه این ها حس بی خیالی رو هم اضافه کنید.شاید به خاطر همینه که نسبت به هیچ احدالناسی حسودیم نمی شه.خلاصه جونوری هستم که خودم بعضی وقت ها از کارهام لجم می گیره.ایدئولوژی زندگیم می گه از لحظه لحظه های زندگیت استفاده کن و سعی کن بهت خوش بگذره.شما هم اگه با موسیقی حال نمی کنید حداقل برید آلبوم جدید رضا صادقی رو گوش بدین.بدجوری با ترک ۳ حال می کنم.مخصوصا اونجایی که می گه."وایسا دنیا٬وایسا دنیا٬من می خوام پیاده شم".این روزها منم یه همچین حسی دارم.احساس می کنم باید یه جاهایی پیاده شم و یه کم پیاده راه برم.حالا به این صحنه ها اینم اضافه کنید که ساعت ۳ نصف شب که داره برف و بارون می آید٬ ماشین رو برداری و بری تو خیابون٬صدای ضبط رو زیاد کنیو "بوی گندم مال من" رو گوش کنی.

این روزها و شب ها اگه جشنواره تئاتر فجر نبود حسابی می ریختم بهم.راستی.دیشب دوتا خیابون پائین تر از خونه ما یه کامیون داربست خالی کردن.محرم هم داره شروع میشه.باز دوباره دسته و سینه زنی و همون داستان های هرسال.خوش به حال دختر و پسرهایی که تو این شب ها حال می کن.کلی خوشگل می کنن و به هوای هیئت میان بیرون و......عجب دل خجسته ای دارن.بی خیال بابا.فیلم دیدن توی خونه لذتش از همه این ها بیشتره.

I لینک ثابت I   شنبه 23 دی1385   مجید توکلی   | 

 

نمایش دوئل

از رو رفتن که شاخ و دم نداره.به هر حال منم از رو رفتم.اینقدر قول اکران خصوصی فیلم ها رو دادم که آخر زمان جشنواره رسید و یکی از فیلم ها رو دارن نمایش می دهند.البته این به این معنا نیست که من بی خیال اکران خودم بشم و از سرم باز کرده باشم.به هر حال این جور چیزها هم گرفتاری های خودش رو داره.بگذریم.از دیروز جشنواره فیلم پلیس آغاز به کار کرده و فیلم "دوئل"هم یه گوشه کنارهایی نمایش داده می شه.دیروز به خاطر سفر کاری که برام پیش اومد نبودم و نتونستم اعلام خبر کنم ولی حالا می گم.نماش فیلم هایی بخش ۱۱۰ چندبار تکرا می شه.خودم خیلی دوست دارم سر همه اکران هاش باشم ولی اگر نبودم شرمنده.به حساب گرفتاری بگذارید.اگر هم کسی افتخار داد و اومد فیلم رو دید خوشحال می شوم نطرات رو بشنوم.چه توی خود سینما و چه روی وبلاگ.این پست هم فقط به منزله اعلام ساعت نمایش فیلمه.

چهارشنبه:سینما فلسطین-سالن۲-ساعت ۱۵      

چهارشنبه:سینما فلسطین-سالن۳-ساعت۱۳

پنجشنبه:سینما فلسطین-سالن۳-ساعت۱۳   

پی نوشت:اگر پست های قبلی من درباره فیلم رو نخوندید:فیلم کوتاه دوئل-بازیگر:پژمان بازغی-جواد محمودی- فیلمبردار:مرتضی قیدی-گریم:سیاوش گرجستانی-عکاس:حمزه اولیاءزاده

پی نوشت۲:ورود برای همه آزاده    

 

I لینک ثابت I   سه شنبه 19 دی1385   مجید توکلی   | 

 

اعتراف می کنم....

اولش برام مسخره بود اینکه بشینم و چندتا اعتراف زندگیم رو بنویسم.همینطور که گذشت و وبلاگ بروبچ رو دیدم و اعترافات جالبشون رو خوندم دیدم که چقدر براشون جالبه که منم اعترافاتم رو بنویسم بالاخره دعوت رو پذیرفتم.به نظرم کاره سختیه.یعنی هیچکس به اعترافاتی که می خونه بسنده نکنه.به قول دوست آیدا توی "دیشب باباتو دیدم آیدا"٬"هرکس واسه خودش یه یواشکی داره" که شاید هیچ وقت نتونه اون ها رو بگه.یواشکی هایی که من نوشتم تا حدودی به اجبار نوشتم و یه سری یواشکی دیگه هم دارم که دوست دارم وقتی رخت از این جهان بستم بنویسم.فعلا همین ها رو داشته باشید:

۱:همیشه درسم خوب بود ولی توی دوره دبیرستان بدجوری دلم می خواست تجدید بیارم.به خاطر همین با چندتا از بچه ها تصمیم گرفتیم سر امتحان هندسه به طوری که هیچکس متوجه نشه جواب ها رو غلط بنویسم که تجدید بیاریم.این کار رو کردیم ولی معلم موقع تصحیح٬برگه من رو با کلی ارفاق صحیح کرد تا من تجدید نشم و آخرسر بهم ۱۰ داد.اون روز هرچی قسم و آیه آوردم که از قصد این نمره رو آوردم کسی باور نمی کرد.

۲:بچه که بودم٬وقتی پدربزرگ مادرم فوت کرد به شهرستان رفتیم.با پسر دایی هایم قرار گذاشتیم که همون شب تشیع جنازه وقتی همه خوابیدند به قبرستون شهر بریم و سر خاک مرحوم پدربزرگ بریم.اگر شد خاک رو زیرو رو کنیم و جنازه رو ببینیم.اون شب وقتی همه خوابیدند بلند شدیم و رفتیم قبرستون.توی زندگیم اونقدر نترسیده بودم.با چراغ قوه قبر رو پیدا کردیم و خاک رو از روی قبر برداشتیم.وقتی به وسطای قبر رسیدیم٬آن قدر ترسیده بودیم که گریه کنان می دویدیم.فردای آن روز همه شهر پر شده بود که شبانه به قبر "میرزا علی اکبر خان" تجاوز شده.از این موضوع هیچ کس خبر ندارد.(ضمنن تا سه ما٬ شب ها کابوس می دیدیم)

۳:توی جشنواره فیلم فجر پارسال ٬وقتی به همراه میثم زمان آبادی و محمد زمردیان رفتیم برای صرف نهار٬نوشابه من تمام شد که یک نوشابه مشکی خنک روی میز بیرون مغازه بهم چشمک زد.با خونسردی تمام نوشابه را برداشتم و خوردم.میثم پرسید٬"کی نوشابه خریدی؟که من جواب دادم شما داشتید حرف می زدید".توی همین گیر و دار٬مردی با سبیل های پهن نعره کشید:"کدوم......نوشابه منو دزدیده؟"

۴:اعتراف می کنم همه زندگی و موفقیت هایی که به قول برو بچ به دست آوردم رو مدیون دوره انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ هستم.آشنایی با مهدی هاشمی رفسنجانی و بعد از اون ۵ماه مداوم دیدن چهره های سیاسی و زندگی شبانه روزی با اون ها ٬درس بزرگی برای من بود.مخصوصا بخش دوم این زندگی که مربوط به اردیبهشت و خرداد ۸۴ و همراه شدن با دکتر قالیباف بود.ارتباط و آشنایی با این ها به جز تجربه و درس٬هیچ چیز دیگه ای نداشت.یه جورایی نگاهم به زندگی ام عوض شد.

۵:نسبت به خیلی از دخترهای دوروبرم هیچ نگاه خاصی ندارم ولی چون با همه شوخی می کنم٬اکثرا به خودشان می گیرند که فلانی می خواهد با ما دوست بشه.تا جایی که آبرویم چند جا رفته.اعتراف می کنم اخلاق من مشکل دارد و با هر کسی نباید شوخی کنم.بیشتر از همه اینکه نسبت به خیلی از موارد بی اهمیت هستم و برایم هیچ چیز مهم نیست جز لذت بردن از لحظه حال.دنبال سوءتفهم ها رو نمی گیرم چون جز اعصاب خوردی چیز دیگه ای نداره.

۶:حس حسادت نسبت به هیچ احد الناسی ندارم.اونایی که منو از نزدیک می شناسن فقط در جریان هستند.

۷:روز بازی ایران-استرالیا بازی رو در مدرسه دیدیم.مجاور مدرسه ما دبیرستان دخترانه ای بود.بین دونیمه از پشت بام مدرسه با سنگ٬ آنتن تلویزیون نمازخانه دبیرستان دخترانه را شکستم تا اون ها مجبور بشن نتیجه بازی رو از مدرسه ما بفهمند.تا امروز به جز شمایی که این اعتراف را می خوانید و "حسن بابایی"دوست صمیمیم که نمی دانم الان کجاست٬ هیچ کس خبر ندارد.

۸:"نیما حسنی نسب و امیر قادری"دو دوست صمیمیم٬ دو سه مورد از اعترافات من رو می دونند که امیدوارم هیچ وقت به زبون نیارند.یعنی یادشون بره.چون بدجوری آبرو ریزیه.

پی نوشت:مطئن باشید که اعترافات بسیاری هست که الان یادم نیست.اگر حافظه یاری کرد حتما می نویسم.

I لینک ثابت I   شنبه 16 دی1385   مجید توکلی   | 

 

دل خوشی

باور کنید نمی خوام حالگیری کنم ولی تا اینجای کار که حال خود منم گرفته شده.قبلا توی یکی از پست هایم نوید جشنواره ای پر از فیلم های خوب رو داده بودم که انگار هرچی گفتیم درست از آب در نیومد.این روزها که مشغول تهیه مطالب ویژه نامه مجله "دنیای تصویر" هستیم ٬وقتی به اسم فیلم ها نگاه می کنیم و با کارگردان و تهیه کنندش حرف می زنیم٬ یا غر می زنند که فیلم نمی رسد٬یا می گویند فیلم را نمی دهیم.امروز آخر سر توی این فکر بودم که احتمالا فقط ده پانزده فیلم برسند.البته این جوری نمی مونه ولی مگه کل فیلم های خوب امسال که تولید شدند چندتا هستند که تعدادی از اون ها بخواهند انصراف بدهند.رفقا٬ شما هم مثل من بیایید دلتون رو خوش کنید به یه "سنتوری" و "رئیس" که اگه این دو تا هم نبود هیچ انگیزه ای برای جشنواره امسال نبود.البته امسال فیلم اولی ها و در کل نسل سومی ها حضورشون خیلی پررنگه و حتی می گن فیلم های خوبی هم ساختند.به هر حال باید با همون دور هم بودن های روزها و شب های جشنواره حالی ببریم.این از سینما....اوضاع تئاتر هم زیاد جالب نیست.از وقتی از حالت رقابتی بودن خارج شده از اون حس و حال خودش افتاده.البته امسال قراره پیتر بروک بیاد و احتمالا وورک شاپ هایش دیدنی باشد.توی نمایش ها هم٬نمایش "عشقه"٬کار محمد رحمانیان به چشم میاد وگرنه بقیه کارها مرور سال ۸۵ هست.که ا اکثرش رو دیدیم یا خوب نبوده که ببینیم.فعلا اولیش که ۱۸ شروع می شه برای اهالی نمایش هست و اون هم برای خودش عالمی داره.کلا فضای تئاتر شهر دوست داشتنی است.راستی٬ مگه برای ما به جز این یکی دو ماه و دو سه تا جشنواره چی در طی سال با قی گذاشتند؟

I لینک ثابت I   پنجشنبه 14 دی1385   مجید توکلی   | 

 

سلام آقای رئیس جمهور٬من رفتم بمیرم

سلام.سلام می کنم آقای رئیس جمهور.صدایم را می شنوید.گفتم سلام.چی؟نمی شنوم.آها.خودم را معرفی کنم؟چه نیازی به معرفی است؟فرض کنید منم یکی از آن بندگان خدا هستم که به ناچار در دولت شما می زیم.چرا سلام کردم؟راستش کار کوچکی باهاتون داشتم.به من گفتند شما رئیس جمهور هستید و آن قدر با مردم کشورتان خودمانی شدید که برایتان غش و ضعف می کنند.شنیده ام آنقدر دوستتان دارند که وقتی به استانی سفر می کنید٬آدم هست که برایتان سکته می زند.کار کوچکی داشتم.زیاد وقتتان را نمی گیرم.بهم یاد دادند از کسی خواهش نکنم و سر تعظیم فرود نیاورم مگر خدای تبارک و تعالی.مگر اون کسی که خالق من و شما است.منی که این طرف میز نشسته ام و شمایی که با فاصله ای طولانی آن طرف میز لم داده اید.صدایتان نمی آید؟بلندتر بگویید.آها.فهمیدم.می گویید چرا نمی روم سر اصل مطلب.راستش کار کوچکی باهاتون داشتم.وبلاگ من نه سیاسی است و نه من پیشه ام صنمی با سیاست دارد.حرفه ام سینما است و خدارا شکر هیچ دلیلی نمی تواند شغلم را سیاسی کند.اما حرفی که داشتم٬یعنی مطلبی که می خواستم برایتان بگویم به خودم بر نمی گردد.اصلا اجازه بدهید برایتان داستانی را تعریف کنم٬شاید تمام حرفم را توی همین داستان گفتم.اگر نگاهتان کمی سینمایی باشد و قوه تخیلتان بالا باشد ٬صحنه هایی که برایتان تعریف می کنم را در ذهن مبارک به تصویر بکشید.

تصور کنید کارتان اطلاع رسانی باشد و به هر حال همین کارتان حکم کند که حقایق را بازگو کنید.بله حقایق.ای تف به روی کسی که دروغ بازگو کند.قرار شد حقایق را بگویید.و حالا خبری بدهید از حضور معاون رئیس جمهور که در یک برنامه٬نشسته و در حضورش بانویی حرکات موزون تحویل جماعت داده.به درست و غلطش کاری ندارم.ولی خودتان می گویید که این حرکت اشتباه است و باید فرد معاون صحنه را ترک می گفت.حالا تصور کنید همین خبر که اصلا دروغ هم نیست انتشار پیدا می کند.تا این جای کار که نه دروغی در کار بوده نه....یک مقدار سینمایی اش را بیشتر می کنیم.تصور کنید همان فردی که حرفه اش اطلاع رسانی است٬کودکی دارد دو سه ساله.جگر گوشه اش را عرض می کنم.اسمش فرزند است.همان چیزی که شما هم دارید.مثل همیشه شب کنار فرزندش نسشته و به همراه همسرش به قد و بالای بچه قربون صدقه می رود.تلفنش زنگ می خورد.پشت خط دوستی می گوید:"آقای معاون می خواهند شما را ببینند٬لطفا تا یک ساعت دیگر فلان جا باشید."تلفن را قطع می کند و دل از فرزندش می کند و در هوایی سرد ناموسش را رها می کند بر سر قرار با آقای معاون می رود.سر قرار که می رسد٬خبری از معاون رئیس جمهور نیست و در عوض دوستان دیگری هستند.دوستان او را می برند به نا کجا آبادی نا معلوم که اگر می دانید به ماهم بگویید.چون نه ما می دانیم نه ناموس همکارمان.تا این ساعت هم خبری از او نیست.

داستان جالبی بود٬نه؟ قسمت های اکشنش کم بود ولی تعلیق خوبی داشت.شما را تا آخر داستان کشاند.می شود از رویش یک فیلم پر فروش ساخت.اما این داستان کاملا حقیقت داشت.تعجب که نمی کنید.می دانم.عادی شده دیگر.فقط بگذارید منم مثل همان کودک اردبیلی که جلو آمد و با رئیس جمهورش حرف زد برایتان از حال و اوضاع زندگی دوستم بگویم.همسرش جز گریه و زاری کاری بلد نیست.مادرش را که نمی دانم.می توانید تصور کنید مادرش هم مثل همسرش همچون ابر بهار می بارد.حتما می خواهید از حال او احوال پدرش برایتان بگویم.خب او به هر حال یک مرد است و خودتان بهتر می دانید٬آقایون در این مواقع به روی خودشان نمی آورند.ولی به هر حال او یک پدر است.راستی٬سراغ کودش را نمی گیرید.اسمش ایلیا است.می گویند بسیار بابایی است.بیچاره ایلیا.همش سراغ بابایش را می گیرد ولی به نظر شما مادرش چه بهونه ای بیاورد بهتر است؟بگوید مسافرت است؟خب بچه پیشه خودش نمی گوید اگر مسافرت رفته چرا اینقدر زجه می زنید!!نمی دانم چه بهانه ای آورده اند.گفتم از شما بپرسم شاید بدانید.

حالا که تقریبا ۴۸ ساعت از دربند بودن دوستانمان می گذرد٬به این فکر می کنم که ٬اول خدارا شکر که سیاسی کار نمی کنم.دوم اینکه اگر دروغ بگوییم زندانی مان می کنند.وقتی هم که حقایق را می گوییم٬زندانیمان می کنند.پس چه کنیم؟آها.منظورتان اینست که حرف نزنیم.ای بابا.مقصر منم و بچه ها که تازه منظورتان را گرفتیم.یه لحظه صبر کنید.مثل اینکه صدایی از تلویزیون می آید.فکر کنم صدای شما است.آره صدای خودتان است.بگم چه می گویید؟با صدای بلند در دانشگاهی سخنرانی می کنید.آره.دارید رو به دانشجویان می گویید:"در دولت ما آزادی بیان است.نیییییست؟"بخشید تا همین جایش را شنیدم و کمی گیج شده ام.وای نمی توانم حرف ها و عمل ها را کنار هم بگذارم.مخم دیگر نمی کشد.با اجازه.من رفتم سکوت کنم.نه ٬حرف بزنم.نه٬ سکوت یا حرف.......بی خیال آقای رئیس جمهور.من رفتم بمیرم.

داستان بالا به قلم "روزبه میر ابراهیمی" ٬ "سولماز شریف"٬ "مرجان توحیدی"و "خبرگزاری فارس"

I لینک ثابت I   شنبه 9 دی1385   مجید توکلی   | 

 

برف

۱-در شرایطی که زمین و زمان سفید شده و اینقدر برف آمده که نمی شود از دفتر بیرون رفت٬گفتم به چند تا از سوال های رفقا که درباره نمایش فیلم پرسیده بودند جواب بدم.اول اینکه جشنواره فیلم بهزیستی به دلیل ارزش نهادن به سینمای ملی و جشن انقلاب-این یکی اش رو ندیده بودم-به تعویق افتاد و احتمال فراوان بعد از جشنواره فیلم فجر برگزار می شود.فقط جشنواره فیلم پلیس سر تاریخ اعلام شده برگزار می شود-یعنی همان ۱۸ دی-و اون هم بر می گرده به قدرت پلیسی ها که نگذاشتند زمان برگزاری جشنواره شان دستمایه نظرات آقایون بشه.دوم اینکه اکران خصوصی دوتا فیلم بدجوری روی اعصابم رفته.از یه طرف برو بچ لطف دارند و مدام پیگیر زمان نمایش فیلم ها هستند٬از یه طرف باید برای نمایش فیلم ها اول مجوزی از وزارت ارشاد بگیرم که همین موضوع حوصله و اعصاب می خواهد که فعلا من ندارم.اینکه از این اتاق و اون اتاق بروم تا برگه ای دستم بدهند و اون رو به خانه هنرمندان ببرم تا طبق مجوز و رایزنی هایی که با غریب پور شده زمانی را بدهند برای نمایش خصوصی فیلم.تا الان که هیچ کدام از این اتفاق ها به همت خودم انجام نشده و قصد دارم دلی به دریا بزنم و این هفته این کارها رو انجام بدم.این از این.

۲-امروز ۱۰۰ شماره مجله "همشهری جوان"منتشر شد.نمی دونم تا به حال این مجله رو دیده اید یا نه.برای من که یکی از اتفاق های مهم دوران کاری ام آشنایی با بروبچ همشهری جوان بود و همکاری که باهاشون داشتم.تمام خط به خط مطالبی را که برایشان نوشتم را دوست دارم و حالا که ۱۰۰ شماره آن درامده دوست دارم با همین جماعت اهل حال شماره ۲۰۰ را هم جشن بگیریم.خیلی از مطالبم در مجله همراه با خاطره بوده و وقتی امروز صفحه های خاطره انگیز گذشته رو نگاه می کردم کلی صجنه و اتفاق جلوی چشمام رژه رفت.اگر تا به حال حتی یک شماره از مجله را نخوندید٬پیشنهاد من رو بپذیرید و به این شماره جدیدش نگاهی بیندازید.

۳-این روزها حال و هوای خوبی دارد.برف می آید و باران و سفیدی و همه چیز حال خوبی به ما می دهد.در کل نیمه دوم سال را بیشتر دوست دارم.کلی اتفاق هنری خوب می افته که باهاشون حال می کنم.بیشتر از همه جشنواره فیلم فجر.درسته که هرسال جشنواره٬بدتر از سال گذشته می شه ولی شب های جشنواره حس و حال عجیبی دارد.فکر هایی هم برای ساخت یه فیلم داستانی دارم.دوسه تا طرح هست که دارد روی آن ها کار می کنم. به محض اینکه پولی برسد و نگارش فیلمنامه تموم بشه کارش رو شروع می کنم.

۴-اینم از درد دل زمستانی ما که فکر می کنم بیشتر به خاطر بارش زیبای برف بود.چون بدجوری جو گرفته منو.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 7 دی1385   مجید توکلی   | 

 

هامون را تکه پاره نکنید

سوال مسخره ای می کنم.خودم می دانم سوال بیخودی است که از رفقا بپرسم "هامون"رو دیده اند یا نه؟حتما دیده اید.می دانید که چقدر از این جماعت هنری و غیر هنری با این فیلم خاطره دارند و یه جورایی برای همه فیلم عزیز و خوش ساختی است.نمی دانم چند هفته پیش برنامه سینما ماورا را دیدید که فیلم هامون رو به چه نحو معیوب و تیکه پاره ای پخش کرد.صدای همه هم درامد.تکه های از فیلم حذف شده بود که برای همه تعجب آور بود.از این ماجرا گذشت تا استاد مهرجویی به همه این بی حرمتی هایی که به هامون شده بود جواب داد و نامه ای سرگشاده رو به ضرغامی نوشت.البته پیش از  این نامه ٬توی شماره اخیر مجله فیلم کار شده و دوست خوبم "نیما حسنی نسب" هم مطلب کامل وجامعی درباره آسیب های بی دلیلی که رسانه ملی به این فیلم محبوب رسانده بود نوشته بود.اول پیشنهاد می کنم شماره اخیر مجله فیلم را بخرید و بخونید و نامه استاد به ضرغامی را نگاهی بیندازید.بعضی وقت ها وقتی همه چیز خوب پیش می رود ٬یه موضوع می تونه اعصاب آدم رو بریزه به هم.

I لینک ثابت I   چهارشنبه 6 دی1385   مجید توکلی   | 

 

شب چله با "آقای کیمیایی"

همیشه که نباید زندگی در خدمت فناوری و ارتباطات باشد.یک باز هم شاید همه چیز حتی این تکنلورژی پاپیچ شود و نگذارد به دنیای مجازی بیایی و چرخی بزنی.رفقا اینترنت مشکل داشت و هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد.زیاد اهل استفاده از اینترنت اجنبی هم نیستم و نون بازو رو می خورم.به خاطر همین فضیلت نگارش از شب چله را از دست دادم.هیچ شب چله ای اینقدر خوش نگذشت.باور کنید.اینبار نه خبری از مادربزرگ و سفره پر از هندوانه بود و فامیلی که مدام غیبت کنند و ...حالی کردیم که بیا و ببین.دور هم بودن با رفقا در شب چله یه چیز دیگه است.اونم اینکه ۲ کیلو کالباس بگیری و با خیارشور و گوجه و نون لواش بشینی و شامی بزنی و فیلم ببینی و تخمه بشکنی.با رفقای سینمای ما خونه امیر قادری عزیر نشستیم و حالی کردیم.امیر اهل حاله و همیشه توی خیلی از موارد حال کردن وجه مشترک داریم.از کله و پاچه خوردن بگیرید تا فیلم دیدن توی پارک با لب تاپ تا خوردن استیک و قارچ روی کاپوت ماشین جلوی "فری کثیف".همه این ها رو اضافه کنید به دیدن فیلم مستند امیر که درباره مسعود کیمیایی ساخته.تا امروز جلوبیخودم رو گرفتم تا درباره فیلم امیر چیزی ننویسم تا زمانی که فیلم رو به طور کامل ببینم.

اون شب نشستیم و در فضایی تاریک که هر از چند گاهی دود سیگار هاله ای را مقابل مونیتور می گرفت٬مستند آقای کیمیایی رو دیدیم.فیلم شسته رفته ای که از کیمیایی دیدیم.نگاه امیر به زندگی کیمیایی جالب بود و خاص.کلی با فیلم و صحنه هاش حال کردیم و کلی با خسروپرویز سروکله هم زدیم.به این می گن یه شب چله سینمایی.بعد از همه این عشق و حال اضافه بفرمایید پیاده روی از بولینگ عبدوی شریعتی تا سیدخندان در هوایی سرد که نصفش به بحث های سینمایی گذشت.تجربه خوبی بود.بعضی وقت ها یه جمله می تونه کلی حرف رو منتقل کنه و شاید بشه درباره شب چله ما هم یه جمله گفت:"هیچی توی دنیا دور هم بودن با رفقا نمیشه".

I لینک ثابت I   یکشنبه 3 دی1385   مجید توکلی   |