بعضي اوقات پيش بيني ها آن قدر درست از آب در مي آيد كه همه نقشه هاي ريخته شده را نقش بر آب
مي كند.توي دو سه پست قبلي كه درباره اخراجي ها و انتشار سي دي غير مجازش نوشته بودم٬در پي نوشت مطلب به اين نكته اشاره كردم كه شريفي نيا در سالن سينما آفريقا پيشنهادي را به سرتيپي و ده نمكي كرد تا مقابل قاچاق سي دي باايستند.پيشنهاد را آن روز مطرح نكردم٬چون گفتم شايد خوششان نيايد.ولي امروز مراحل پاياني عملي شدن پيشنهاد شريفي نيا سپري شد و احتمالا از هفته آينده شاهد اتفاق جديدي در سينماي ايران خواهيم بود.آن شب شريفي نيا گفت:"بياييد ۱۰ دقيقه از صحنه هاي با قي مانده فيلم كه بسيار هم بامزه است را به فيلم فعلي اضافه كنيد و در سينماها نمايش دهيم.آن وقت است كه كسي سي دي ها را نمي خرد".اين بهترين فكر ممكن بود و معلوم نيست چه طور اين پيشنهاد هاي پولساز به مخيله شريفي نيا مي رسد.از آن پيشنهاد چند روزي گذشت.وحالا بعد از گذشت يك هفته كم كم اين كار دارد عملي مي شود."ده نمكي" اين يكي دوشب حدود ۳۰ دقيقه به فيلم اضافه كرده و احتمالا فيلم بايد براي بازبيني به ارشاد برود و بعد از بازبيني شاهد اتفاق جديدي در سينما باشيم.اين جور كه معلوم است اخراجي ها قرار نيست بي خيال شود.فروش يك و نيم ميلياردي ركوردي عجيب و غريب است و حالا اين پيش بيني را هم اضافه كنيد كه اگر اين فيلم جديد از هفته آينده به سينما بيايد،فروش فيلم نجومي خواهد شد.اينكه چه طور اين اتفاق براي اولين بار در تاريخ سينما دارد رخ مي دهد بحث ديگري است ولي فعلا اوضاع سينما دارد خوب مي شود.فروش هاي بالا هم براي خون بازي هم براي اخراجي ها.
مرده شعبده
وقتی تصویر٬صحنه های گریم کیانیان در نقش های گوناگون را نشان می داد یاد بازی های ماندگارش
می افتادم.بازی هایی که هیچ کدام ذره ای شبیه دیگری نبود.وقتی آن قدر با ارادت با برادرش سخن می گفت و از نحوه عشق و علاقه اش به بازیگری ٬بدون شیله پیله حرف می زد یاد صحنه هایی از فیلم "خانه ای روی آب" افتادم.یاد بازی اش در "یک تکه نان" افتادم و آن گریم های سخت و پر فشار.وقتی از مشهد حرف می زد و آن قهوه خانه معروف که هنوز صدای رضا کیانیان را از پشت آن حس می کند٬یاد بازی اش در "کیف انگلیسی" افتادم و آن خمودگی کمر و لهجه شیرین آذری.یاد صحنه وداع با دوست صمیمی اش در "یک بوس کوچولو" افتادم و آن نعره هایی که بر سر رفتن یار قدیمی اش می زد.یاد باز ی ماندگارش در آژانس شیشه ای افتادم٬وقتی که رو به حاج کاظم فریاد می زند:"مربی تو حرف نمی زنی٬تو داری لاس می زنی".یاد بازی بدون دیالگوش در آژانس افتادم که چه طور با پرچم ایران بازی می کرد و حرفش را می زد.یاد کتاب هایی که نوشته افتادم.مخصوصا "شعبده بازیگری" که بدون شک بازی های خودش هم یک نوع شعبده است.یاد "مجسمه سازی اش" افتادم.اینکه اوقات بیکاری به کنار دریا می رود و از چوب های کنار ساحل شکل می سازد.به چوب روح می دهد و جان می بخشد."او مرد شعبده است".امروز وقتی فیلم مستندی را که فرزنده علیرضا شجاع نوری از او ساخته بود دیدم٬یک بار دیگر افتخار کردم که در سینمای نسل ما٬بازیگرانی هستند که سال ها بعد با مباهات نامشان را می بریم و می گوییم ما از نسلی هستیم که رضا کیانیان بازیگر سینمایش بود و نسل های جدید حسرت تماشای بازی او را خواهند خورد.حسرت می خورند که نبودند که ببینند او چه طور در نمایش "حرفه ای ها" با بازی روانش تماشاگر را دو ساعت روی صندلی ها میخ کوب می کند.قبول ندارم.این فیلم مستند نتوانسته بود شایستگی ها و ویژگی های بازیگری و شخصیتی کیانیان رو به تصویر بکشد.قبل از تماشای فیلم توقعم چیز دیگری بود.دوست داشتم لحظه های دیگری از زندگی کیانیان را ببینم.ولی می دانم که کیانیان هنوز برای سینما خیلی کار دارد.او حالا حالا ها نقش های ماندگاری را خلق می کند که بر تارک سینما بدرخشد.تشبیه بازی او به ال پاچینو چندسالی هست که بر سر زبان هاست ولی من این حرف را رد می کنم.سه سال پیش و در روزنامه مطلبی در باره بازیگری کیانیان نوشتم با این تیتر:"آل پاچینو٬کیانیان سینمای هالیوود"...
امروز بدجوری هوس کردم که بشینم و چاووشی گوش بدهم.مخصوصا ترک "رفیق من" و "خیانت" که توی
فیلم سنتوری هم از این ها استفاده شده.ولی حیف.حیف که وقتی سنتوری اکران عمومی می شود بدون صدای محسن چاووشی است.حیف که آن لذتی را که باید نمی شود برد.حیف.وقتی خبرش رسید که ارشاد به هیچ وجه مجوزی برای صدای چاووشی نمی دهد٬مهرجویی به صرافت این افتاد تا از صدای بهرام رادان برای جایگزین استفاده کند که وقتی تست صدا انجام گرفت ٬دل مهرجویی رضایت نداد و صدای بهرام را قبول نکرد.او دلش با چاووشی است و می داند که اگر صدای چاووشی روی فیلم نباشد٬چه اتفاقی می افتد.ولی حیف.حالا قرار شده تا خواننده جدیدی رو جایگزین کنند ولی هنوز فرد مورد نظر قطعی نیست.دلم بدجوری برای "علی" فیلم سنتوری٬می سوزد.دیگه صدای چاووشی نیست که اون صحنه های زیبای سرخ کردن سوسیس را جلا زنده کند.دیگر صدای خسته و خشداری نیست که با سوز و گداز فریاد بزند:"رفیف من سنگ صبور غمها/به دیدنم بیا که خیلی تنهام/هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم/چه دنیای رو به زوالی دارم."و آن صحنه های زیبا که گلی بهرام عاشقانه برای هم می میرند.حیف.نمی دانم آن هایی که سنتوری را با صدای چاووشی ندیده اند چه طور می توانند با صحنه هایی که ما با این صدا دیدم ارتباط بگیرند.یا منی که فیلم را با آن صدا دیدم چه طور می توانم روی صندلی های سینما لم بدهم و چشمانم برای صحنه ای خیس شود که علی روی سن فریاد می زند:"تنها با تو/یه کابوس شومه"...ولی قول بدهید اگر سنتوری را بدون صدای چاووشی می بینید.٬شب که از سینما آمدید خانه٬ترک رفیق من و خیانت را بگذارید و صحنه های فیلم را در ذهنتان مرور کنید.من که این خیانت به سنتوری را هیچ وقت فراموش نمی کنم.خیانت به سینمای مهرجویی و خیانت به کسی که عاشقانه "علی" سنتوری را دوست دارد.
چقدر غریبی رو زمین
عمو رسول سلام.من را یادت می آید؟اگر نه که مهم نیست.مهم اینست که من تورا از یاد نمی برم.حتی اگر نباشی.خاطره سینمای تو برای من و امثال من و نسل های بعدیُ٬مهری است بر پیشان
ی که یادمان نرود مردی بود٬تا با جسارت فیلمسازی را شروع کند و روزها و شب ها با دوربینش لحظه های جنگ را ثبت کند.یادمان نمی رود همه آن لحظه هایی را که روی تپه های شهرک سینمایی دفاع مقدس برای گرفتن یک پلان ساده چقدر حرص می خوردی.یادمان نمی رود.خیالت راحت.لااقل من یکی نمی گذارم کسی از یاد ببرد.مگر نمی بینی٬دارم می نویسم.این جا همه چیز خوب است.حالا دیگر تو نیستی که تندگویی های مخالفانت را بشنوی.حالا تو نیستی تا ببینی چه طور زحمات چند ساله ات را به راحتی زیر پا می گذرانند و به "مزرعه پدری" ات بی رحمی می کنند.این روزها و ساعت ها بدجوری دل تنگی ات را می کنم و مدام "سفر به چزابه ات" را می بینم.مدام "هیوا" را در ذهن مرور می کنم و حرف های دیگران و بداخلاقی هایشان را از مقابل دیدگانم می گذرانم.این جا همه چیز مرتب است.راستش وقتی تو رفتی٬ماتم موجودم را گرفت.یک لحظه در فکر فرو رفتم که چه کسی می خواهد برایمان "هیوا" بسازد.دیگر چه کسی می خواهد از "مزرعه پدری" و "سفر به چزابه" برایمان بگوید.واقعیت اینست که بدجوری دلتنگی ات را می کنم.یادت می آید آن روزی را که استرس تمام وجودم را گرفته بود برای اینکه چند لحظه ای می خواستم با تو دیدار کنم؟یادت می آید وقتی ضبطم را خاموش کردی و از ناملایمت ها گفتی در چشمانت خیره شدم و گفتم:"یک جور مهربانی در چهره شما می بینم که عصبانیت همیشگی را خنثی می کند."یادت می آید عمو رسول؟
حالا چهل روز از رفتنت می گذرد و مستند "میم مثل سمیرا" را ساخته ام.به من بگو چه طور می توانم فیلم را ببینم در حالی که تو نیستی.آخر خودت طرح ساخت فیلم را دادی و گفتی کمکم می کنی.حالا فیلم را ساخته ام.ولی نه تو هستی که ببینی و نه...بگذریم.این جا همه چیز خوب و مرتب است.روزها و شب ها از پی هم می گذرد و فیلم های زیادی روی پرده می روند.فیلم های جنگی هم ساخته می شود.اما مگر کسی میتواند جای "آقا رسول" را بگیرد.می دانم الان در دلت می گویی "ای پدر سوخته".ولی اشکال ندارد.بگو.هرچه دلت می خواهد بگو ولی فقط بخند.بخند به دنیایی که خیلی بی رحم است.دنیای بی رحمی که به "عمو رسول" ما هم رحم نمی کند.این جا همه چیز مرتب است.خداحافظ عمو رسول...
پی نوشت:این یادداشت را به سفارش دوست خوبم خسرو نقیبی برای مجله "نسیم" نوشته بودم.حالا چهل روز از آن روز می گذرد.امروز مراسم چهلم رسول ملاقلی پور بود.چقدر جایش خالی است.چقد غریب...چقدر...
راه كج،مقصد كج
با عجله می آید و انگار قرار است خبر خوش هسته ای را بدهد.نگاهش را به این طرف و آن طرف می
جنباند و دنبال کامپیوتری می گردد که مقابلش است.دوستم را می گویم.سر از پا نمی شناخت.انگار مهمترین خبر زندگی اش را می خواست بدهد.بلند در گوشم فریاد می زند:" سی دی اخراجی ها رو گیرآوردم!"نمی دانم از چی خوشحال است.از اینکه سی دی را گیرآورده یا از اینکه من را می بیند.حرف هایش را نمی فهمم.ذوق و شوقش برای رسیدن به دستگاه پخش را نمی فهمم.مات و مبهوت نشسته ام نگاهش می کنم.حرفی ندارم که بزنم٬نه اینکه لال باشم.نگاهم به دوستی است که حالا او را مثل همه آنهایی می بینم که وقتی از متروی میرداماد گذر می کنی درگوشت "نجوا می کنند:cd اخراجی ها اومد٬مارمولک اومد.فیلم٬پاسور٬....".حالا دیگر برای او هم ارزشی قائل نیستم.به ضربه ای فکر می کنم که به سینما می خورد.داد و فریاد هایش عین پتکی است که بر سر سینما پایین آمده باشد.و حالا انگار این خبر همه جا پخش شده و خیلی های دیگر٬مثل این دوست خودشان را دارنده اخراجی ها می دانند.آن ها نمی دانند خودشان اخراجی هستند.اخراجی از زندگی٬اخراجی از جایی که ناکجاآباد است.آن ها خودشان اخراجی هستند.نمی دانند یا نمی فهمند.هیچ فرقی نمی کند.مگر برایشان مهم است.داشت اتفاق های خوبی می افتاد.چه رویایی می شد اگر یک فیلم در سینمای ایران ۴میلیارد می فروخت.یک لحظه چشمتان را از روی کینه ها و حسودی ها بردارید.چه کسی بدش می آید سینما بفروشد؟چه کسی دوست ندارند مردم در صف های طویل سینما باایستند؟چه کسی؟حالا چه کسی می خواهد جلوی این افتضاح را بگیرد.چه کسی پاسخ می دهد.طرف حرفمان با کیست؟با وزیر است؟با معاون وزیر است؟تا کی قرار است سینمای ایران به چنین وضعی بیاافتد.تا کی؟ چه کسی پاسخ می دهد؟مارمولک را یادتان هست؟آتش بس چه طور؟یا دتان می اید؟شاید اگر این وضعیت برای آن ها هم حاکم نمی شد الان اوضاع بهتری داشتیم.این اتفاق آخری نیست.به هرحال نون خیلی ها از این راه است.خیلی ها هم مثل من نوشته اند و رفته اند.آن ها هم می خوانند و به رشمان می خندند.نمی دانم.شاید نظر شخصی ام را تند گفتم ولی...
پی نوشت اول:امشب جايي بودم همراه با شريفي نيا و ده نمكي و كاسه ساز و سرتيپي.شريفي نيا پيشنهاد جالب و فوق العاده اي براي مبارزه با اين اتفاق(توزيع سي دي غير مجاز اخراجي ها) به ده نمكي و كاسه ساز و سرتيپي داد.پيشنهاد،پيشنهاد خوبي بود به شرطي كه در شرايط فعلي بشود عملي اش كرد.
پي نوشت دوم:ممنون از كامنت ها...حامد و سعيد عزيز،مشكل شما با اخراجي ها است يا چيز ديگه؟من بحثم با كليت اين موضوعه.كاري به اخراجي ها ندارم.اخراجي ها يك بهونه هست.حامد جان،سر صحبت من به مارمولك و آتش بس هم هست.شرمنده در آن زمان وبلاگ نداشتم كه حرفم را بزنم.تو كه بهتر مي داني داستان چيه رفيق!
دیشب با چ
ند تا از رفقا داشتم پشت صحنه فیلم "آتش بس" رو می دیدم.زمان اکرانش اگر حرفم درباره مضمون و محتوا و ساختار فیلم اشتباه از آب در نیامد و همان چیزی بود که فکر می کردم٬فقط فروشش کمی تعجب برانگیز بود.با کارهای میلانی ارتباط نمی گیرم و حرف هایش به دلم نمی نشیند.از جنس من نیست و انگار از دنیای خیالی من حرف می زند.واکنش پنجم که آن همه سرو صدا کرد به نسبت کارهای دیگرش کمی آبرومندانه تر بود.این یکی٬آتش بس که اصلا.هرکاری می کردم تا ذره ای با فیلم حال کنم نمی شد.نه گلزار بازیگری است که بخواهد حس و حال چنین مردی را دربیاورد نه مهناز افشار زنی است که می تواند در مخیله من همانی باشد که می خواهم ویا قرار است در فیلم ببینم.زمان اکران فیلم همه چیز بوی فوش می داد.حتی تابلوهای تبلیغاتی که با عکس جالب توجهی انتشار یافته بود.یک مبل که دوبازیگر اصلی فیلم پاهایش
ان را روی هم انداخته بودند و این طرف و آن طرف مبل لم داده بودند.لم داده بودند٬تکیه نه.به خودی خود عکس از جهاتی جذاب بود.آن طور که مهناز افشار روی مبل لم داده بود...!پس خود این عکس کمی تا قسمتی تکلیف فروش و خواسته کارگردان را مشخص می کرد.اما چیزی که در پشت صحنه های فیلم برایم جالب بود فکر اقتصادی همسر تهمینه میلانی و خود شیفتگی خود میلانی بود.فیلم پشت صحنه ای که می دیدم همراه بود با صحبت های میلانی درباره روند کار.بگذریم از اینکه یکی درمیون به این نکته اشاره می کرد که "محمد نیک بین"همسرش است و طراح صحنه هم می باشد!وقتی درباره خودش حرف می زد یک جورهایی شدم.یکی از جمله ها:"برای کارگردان های حرفه مثل من....!" یا "من در صحنه مدیریت می کنم و این اصول حرفه ای است!" وقتی به رضا(گلزار)گفتم این صحنه بید گریه کنی٬رضا گریه کرد و گفتم فکر نمی کردم بتوانم ولی من این بازی را ازش گرفتم.!!"...برای یک کارگردان بزرگ هم این منم منم ها زیاد جالب نیست چه برسد به...ولی در کل حضور تهمینه میلانی خودش به خودی خود به نفع سینما است.سینمای ایران فیلمساز زن کم دارد و همین تعداد اندک هم غنیمت است.
پی نوشت:فقط ای کاش بودید و صحنه ای که گلزار در فیلم با کودک درونش حرف می زند و گریه می کند را می دیدید.می دیدید که چه طور اشک می ریخت.جالب تر از آن محمد زرین دست بود که گلزرا را در آغوش می گیرد و باقی قضایا...
درست 24 ساعت پس از هشدار توني بلر به ايران 15 نظامي انگليسي آزاد شدند.و اين البته نشان از رافت
اسلامي و محبتي است كه محمود احمدي نژاد نسبت به انگليسي ها و در كل اروپا دارد.انگار نه انگار كه روز گذشته اش٬ تهديدي صورت گرفته و صحبت هاي تلخي رد و بدل شده.همه چيز با برگزاري يك كنفرانس مطبوعاتي بي هدف كه تنها هدف آن٬ خبر آزادي را در بر داشت ختم به خير مي شود.اين اوضاع مملكت آن قدر تماشايي است كه خودش داستان كلي فيلم سينمايي است.جالب است٬اگر اين ۱۵ نفر تا ديروز متجاوزگر بودند و بايد مجازات مي شدند٬پس آن همه بساط عیش و نوشی که به راه انداخته بودند چه بود!وقتي تلويزيون به صورت زنده تصاوير كنفرانس خبري را نشان مي داد و رسيد به آن جايي كه احمدي نژاد خبر آزادي را خواند٬دوربين ديگري در اتاق متجاوزين بود كه آن ها را نشان مي داد.وقتي خبر خوانده شد ٬انگار تيم ملي انگليس در جام جهاني به فرانسه گل زده است.كت و شلوار پوشان به هوا پريدند و يكديگر را بغل كردند.بعد از جلسه هم كه رئيس جمهور آن ها را در آغوش گرفت و برايشان سفري خوش آرزو كرد.يحتمل انگار توريست هاي ويژه اي براي بازديد از پايتخت آمده باشند.كلي بهشان خوش گذشته بود.شطرنج و ورق و...من هم اين سوال را مي پرسم كه به نظر شما ٬آيا آنگونه كه احمدي نژاد در برابر اصرار يكي از خبرنگاران از نامه عذرخواهي انگلستان به ايران خبر داد و اين نامه را دستاورد اين اتفاق براي ايران خواند، مي تواند دليل قانع كننده اي براي بازداشت و آزادي اين افراد باشد؟ یا چه طور در برابر تهدید تونی بلر٬احمدی نژاد٬ هنگام اعلام آزادي اين متجاوزين انگليسي و در كنفرانس مطبوعاتي اعلام كرد "كه دولت انگليس نامهاي داد كه ديگر اين مسئله تكرار نخواهد شد، اما اين تصميم منوط به نامه فوق نبود، بلكه اين تصميم ايران هديه به مردم انگليس بود!!" بگذريم...سیاست های یک بام و دو هوا این روزها تبدیل به جوک شده است ."یکی از ۱۵ نظامی انگلیسی به در ایران مانده و دلیل نرفتنش را تماشای قسمت آخر ترش و شیرین بیان کرده است."!!به هر حال من آخرش هم نفهميدم اينها متجاوز بودند يا توريست يا ميهمان ويژه.فقط مي ميرم براي حاتم بخشي احمدي نژاد.اين از اين.
اوضاع و احوالتان چه طور است رفقا.بابت كامنت هايتان هم حسابي ممنون.بحثي كه درباره مجموعه "ترش و شيرين"٬در كامنت هايتان شكل گرفت بسيار خوب بود.راستي اين آهنگ جديد شادمهر عقيلي(سبب)٬حسابي حال ادم را جا مي آورد.اگر گوش كرديد كه هيچ٬اگر نه به دنبالش برويد و براي يك بار هم كه شده گوش بديد.عجب جانوري است اين شادمهر.به سير صعودي كارهايش توجه كنيد.صدايش همه چي تمومه.خوش باشيد.فعلا...
چند سال پیش بود که با "رضا عطاران" قرار گذاشتم تا به اتفاق به دفتر یکی از دوستان برویم.تا به حال اینطوری با رضا قرار نگذاشته بودم.محل قرارمون زیر پل کالج بود.من
کمی دیر رسیدم ولی رضا زودتر از من رسیده بود.خیال می کردم یا ماشینش رو این طرف پل پارک کرده یا پایین پل.ولی خبری از ماشین نبود.باورم نمی شد که رضا عطاران ماشین نداشته باشه.همدیگر رو دیدیم و راه افتادیم.جایی که باید می رفتیم خیابان جامی بود و پیاده نیم ساعتی توی راه بودیم.وقتی قدم زنان به سمت قرار می رفتیم سر صحبت باز شد و ازش پرسیدم چرا ماشین نداری٬ که رضا در جواب گفت:"بدون ماشین یه حال دیگه ای داره.اینجوری بیشتر با مردم هستی و می تونی ریزه کاری هاشون رو بفهمی."از اون قرارمون گذشت تا امروز.و امروز می فهمم این حرف رضا چقدر حساب شده و دقیق بود.به مجموعه هایی که رضا عطاران کارگردانی کرده نگاه کنید.به بازی هایش توجه کنید.بزرگی می گفت:"همیشه ساده ترین حرف ها توی دل آدم می شینه.حتی اگه از زبون یه آدمی گفته بشه که اصلا باهاش ارتباط برقرار نمی کنی."این جمله کلیدی توی اکثر کارهای رضا عطاران نقش داره و شاید به همین دلیل باشه که هروقت توی این چند سال نقشی رو بازی کرده یا مجموعه ای رو کارگردانی کرده مردم اینقدر با اون ارتباط برقرار کردن.بعید می دونم کسی قبول نداشته باشه که "رضا عطاران" کارش رو حسابی بلده و جامعه رو خوب می شناسه.جنس حرف ها رو می شناسه و نوع رفتارهای اجتماعی رو خوب بلده.به داستانی که برای مجموعه اش انتخاب مب کند توجه کنید.به شخصیت های داستان هایش نگاه کنید.همه چی اش انگار مال خودمان است.نوع روابط بازیگرانش برایمان آشناست.جنس حرفها و اتفاقات روزمره داستان٬ انگار از روی زندگی ما برداشته شده.این همان هوش بالایی است که در وجود رضا عطاران هویدا است.شاید خیلی ساده باشد اگر به نداشتن ماشین رضا فکر کنید ٬ولی اینطور نیست.همین که او در پیاده رو ها قدم می زند و در تاکسی و مترو با مردم می نشیند و بلند می شود٬نتیجه همین حرفهایی است که امروز از زبان نصرت خانم می شنویم.همان حرف هایی است که در قالب شخصیت "جهان"با آن درگیر هستیم.
"ترش و شیرین" یک نمونه ساده از زندگی همه ماست.هم من پولدار هم من ندار.هم منی که می خواهم به آنچه ندارم برسم هم منی که از آنچه دارم فراری ام.رضا عطاران آنقدر کارش را خوب بلد است که توانسته ما را وادار کند تا فکر کنیم.به اینکه چقدر این شخصیت یا این حرف به خودمان شبیه است.این چیز کمی نیست.همیشه مجموعه های تلویزیونی ما از این موضوع رنج می برند که بیننده رو لحظاتی با خودشان درگیر کنند ٬ولی عطاران این کار را به سادگی حتی از طریق بازیگران فرعی مجموعه انجام می دهد.بازیگران فرعی مجموعه های عطاران انگار بعد از گذراندن کلی تست و امتحان جلوی دوربین می روند.مثلا توی همین ترش و شیرین٬دزد را یادتان هست؟همانی که دنبال سوزن می گشت.یا مشتری سلمونی که مجید سرش را خراب کرد.یا همین بچه ای که نقش پسر کوچک نصرت را بازی می کند.یا همین آقاجون.شخصیت پدربزگ یا پدر جهان که به نظر من بی نظیر است.معلوم نیست عطاران این شخصیت ها را از کجا می آورد.حساب بازیگران اصلی مجموعه که جدا است.فقط درباره بازیگران فرعی او می شود ساعت ها حرف زد.انگار استعداد عطاران بیشتر از آن چیزی است که بشود در تلویزیون دنبال آن گشت.او در سینما هم درخشید.درباره بازی او در هوو که نوشتم.عطاران زشت و زیبایی های زندگی را به خوبی نشان می دهد.و این نشان از استعدادی است که تماما در وجود او نهفته و یکی یکی شکوفا می شود.استعداد او در موسیقی یکی از همین نمونه هاست.تیتراژهایی که می سازد و خودش می خواند همیشه گل کرده.امروز هم که محسن نامجو کار کرده.مجموعه های او "به شیرینی رضا و به ترشی عطاران" هستند.
پی نوشت:توی این یکی دو روزه رفتم برای همشهری جوان با رضا گفتگو کردم.سرش خیلی شلوغ بود و داشت قسمت آخر مجموعه رو مونتاژ می کرد.هروقت که فرصتی پیش می یاد که پیش رضا عطاران بروم٬از دیدارمون کلی خاطره خوب به جا می مونه.اگر شد که اونها رو توی مصاحبه می یارم اگر نه ٬همین جا می نویسم.همشهری جوان بیست و پنجم(هفته آینده)رو بخونید.
بابا عجب رویی دارن این پرسپولیسی ها.آخه چرا فکر می کنید ما باید واسه تی
می که پنجم ليگ جا خوش کرده٬ کری بخونیم.نا سلامتی شما دارید با تیم صدرنشین صحبت می کنید.همه اش کری٬همه اش کل کل.اخه حده اقل از نتایجی که تا الان بدست آوردید خجالت بکشید.حتمن بازم بلند می شید و فریاد می زنید:"ما ۶تا به شما زدیم".آخه اگر این نتیجه رو نداشتید چی کار می کردید؟ببینیم به جز اون نتیجه که براتون یه نتیجه رویایی است و خودتون خوب می دونید که عمرا تکرار بشه٬چه نتیجه قابل قبول یا چه آماری برتر از ما دارید که کری می خونید.ندارید دیگه.نداريد.حالا هم بهتره كل كل نكنيد و به بازي فردا فكر كنيد.خيالتون هم راحت،نه رضا عنايتي هست نه علي 30 ثانيه.ببخشيد علي سامره.ولي بترسيد از سياوش اكبرپور.بترسيد از ضربه هاي سر علي انصاريان.بترسيد از فرارهاي فرزاد مجيدي.بترسيد از ۱۱ مرد آبي پوش.از ۱۱ مردي كه هميشه قهرمانند چه ببرند چه ببازند.خيلي دوست دارم فردا بعد از بازي چهره بعضي ها رو ببينم.ببينم بازم كري مي خونند.البته برد فرداي ما شيرين نيست.لذتي هم ندارد.چون اين پرسپوليس زياد بردنش كاري ندارد.پرسپوليس بدون علي پروين يعني هيچ.اگر او روي نيمكت نباشد برد بريا ما شيرين نيست.به هرحال اين ها رو گفتم كه فردا بشينيد و توي خونه هاتون بازي رو تماشا كنيد.بعد از بازي هم با خانواده دور هم باشيد و تخمه و آجيل و از اين صحبت ها.ما هم قول مي دهيم اين پيروزي فردا رو ٬به رويتون نياريم.اگر هم صحبت بازي شد قول مي دهيم بحث را عوض كنيم.خيالتون راحت باشد.اين از اين.تا فردا.....
برنده این بازی چه کسی است؟
تا امروز توی این وبلاگ هیچ مطلبی درباره اکران "اخراجی ها" و استقبالی که از فیلم شده چیزی ننوشته ام.دلایلم منطقی است.ولی امروز اگر دست به این کار بردم هم ٬دلیل دارد.اتفاقی جالبی در سینما در حال وقوع است.سینمای ایران بعد از انقلاب شاهد صف های طویلی است که تا پاسی از شب(سانس ۲ تا ۴ صبح) مقابل سینما می ایستند و برای تماشای یک فیلم لحظه شماری می
کنند.سینمای ایران بعد از انقلاب شاهد خانواده هایی است که کیلومترها را پشت سر می گذرانند تا به تماشای یک فیلم در پایتخت بیایند.این اتفاق کوچکی نیست.اخراجی ها بدون شک پدیده بلامنازع سینمای ایران در بعد از انقلاب و شاید از زمان تولد سینما در کشور باشد.پدیده ای که نه تنها فروش خوبی دارد بلکه جنجالی ترین فیلم هم لقب گرفته.تا قبل از اخراجی ها جنجالی ترین فیلم٬"مارمولک" ساخته کمال تبریزی بود.فیلمی که تنها به خاطر سوژه متفاوت و جذاب در بین عوام٬و بازی بی بدیع پرویز پرستویی جنجال آفرینی کرد.امااگر امروز فیلمی مثل اخراجی ها می فروشد و با استقبال بی نظیر مردم مواجه می شود٬بخشی اش به خاطر سوژه است ٬ولی کلیت استقبال به خاطر حضور مردی جنجال آفرین و همیشه خبرساز در پشت فیلم است."مسعود ده نمکی" همانطور که خیلی ها اشاره می کنند یکی از جنجالی ترین و خبرساز ترین چهره های سیاسی (وحالا دیگر) سینمایی است.کسی که تا به دیروز نشریه هایش مورد استقبال مردم قرار گرفته بود ٬امروز با همان زیرکی و استفاده از همان حربه های خاص خودش٬مردمی که مدام از هزینه سنگین رفتن به سینما گله دارند را به سینما آورد و آنها را مجاب کرد که نه تنها یک بار بلکه چندین بار هزینه را بپردازند و به سینما بروند.او دست به سوژه ای گذاشت که مردم این روزها در عطش آن هستند.آن هم خندیدن است.نیما حسنی نسب دوست خوبم در یادداشتی که در سینمای ما نوشته به این نکته اشاره می کند که:"دهنمكي بيشك شم قوي و ويژهاي دارد كه ميتواند با انتخاب سوژهها و تيترها و عنوانها كاري كند كه محصولش خيلي خيلي بيشتر از آنچه از نظر هنري و اجتماعي و ژورناليستي مهم و با كيفيت است، به نظر برسد" واین یعنی نکته مثبتی در وجود شخصیتی چون "مسعود ده نمکی.
اما نگاهمام را کمی بازتر کنیم.چشممان را بر مسائل تکنیکی فیلم و ایرادهای کارگردانی فیلم که به طور حتم برای هر فیلمساز اولی قابل پیش بینی است ٬ببندیم.یک فیلم درسینمای ایران آمده که مردم را تا پاسی از شب در صف های طویل نگاه می دارد.آیا این اتفاق خوبی نیست؟مگر ما روزها و شب ها منتظر چنین اتفاقی نبودیم.مگر فیلمسازان٬تهیه کنند گان و بازیگران ما٬آرزویشان این نبود که روزی سینما به جایی برسد که مردم برای تماشای آن صف ببندند و لحظه شماری کنند؟خب٬حالا این اتفاق افتاده.مشکل چیست؟این اتفاق دیر یا زود باید برای سینمای ایران رخ می داد.حالا این حرکت به دست کسی آغاز شده که انتظارش را نداشتیم.ایراد کار کجاست؟آیا ده نمکی مقصر است؟مگر وقتی شنیدیم که او فیلمس
از شده خوشحال نشدیم و فریاد نزدیم که خدارا شکر ده نمکی ابزار سینما را برای بیان حرف هایش انتخاب کرده؟مگر پاکدل٬مجری مراسم اختتامیه با پوزخندی که زد خبر از این خوشحالی نداد؟دلخوری مان از کجا است.کمی به هوش بالای ده نمکی هم توجه کنید.اینکه او چه طور رگ خواب تماشاگر را پیدا می کند.نگاهی به کارنامه اش بیاندازید.سپس چند دقیقه ای فکر کنید.به این فکر کنید که مشکلمان بر سر چیست.با فیلمسازی او مشکل داریم یا با حضور او.اگر با حضور او در سینما مشکل داریم پس چرا خوشحال شدیم وقتی او ابزار سینما را انتخاب کرد.اگر با فیلم مشکل داریم که همه چیز طبیعی است.او فیلم اولش را ساخته.فیلم اول هم یعنی پر از اشتباه و خطا.و باز هم فکر کنیم.به این فکر کنیم که برنده بازی چه کسی است.پیدا کردن پاسخ به این سوال بسیار ساده است.برنده این بازی نه ده نمکی است و نه هیچ کس دیگر.برنده بازی اخراجی ها٬سینمای ایران است.
هيچ وقت اين اشتباه رو نكنيد و حداقل پنج روز اول تعطيلات عيد به مسافرت نرويد.تهران بهترين جاي ممكن براي استراحت،تفريح و كلي عشق و حال ديگه هست.خيابون ها خلوت.انگار نه انگار مشكل اصلي پايتخت ترافيكه.خانواده به سفر رفتند و من اين اشتباه رو نكردم.بعضي وقت ها بدجوري دلت مي خواد تنها باشي.منم به اين تنهايي نياز داشتم.به اضافه اينكه پنج روز ابتدايي سال رو هيچ وقت از دست نمي دم.فيلم ديدن و خوندن كلي ويژه نامه نوروزي واسه خودش عالمي داره.البته اين نظر شخصي است و حتمن هركس يه جوري اين تعطيلات رو مي گذرونه.منم از سفر بدم نمي ياد و خيالم راحته چون مسافرت تعظيلات نوروز رو گذاشتم براي نميه دوم تعطيلات.اين از اين.
ديشب با يكي از رفقا داشتم فيلم "هوو" رو مي ديدم.با وجود اينكه با كليت فيلم مشكل دارم و اعتقاد دارم داوودنژاد چند سالي است كه كاملا دور همي فيلم مي سازه و يكهو تصميم مي گيره با مادر و دختر و فرزند برومند و اخوي گرامي اش به شمال برود و همينطور كه از طبيعت لذت مي بره فيلمي هم بسازه،ولي توي هوو نكته هايي وجود داره كه بدجوري باهاشون حال مي كنم.اول از همه شخصيت "عطا" است كه رضا عطاران فوق العاده بازي اش مي كند.شخصيتي كه هيچ چيز برايش اهميت ندارد جز خوشي و خوش گذروني و با وجود اينكه حساب بانكي اش مملو از پوله،خيالش راحته و در بهترين جاي ممكن استراحت مي كنه و همه اختياراتشو به همسرش داده.حتي يه ديالوگ شاهكار هم داره كه توي بنگاه به عمو ممدرضا مي گه :"اگه بنزين هم مجاني بود،ديگه دستم با اسكناس برخورد نمي كرد."اين همون شخصيت رويايي كه من دوست دارم.وقتي براي بار دوم نشستم و فيلم رو
ديدم يه لحظه با خودم فكر كردم چقدر اين شخصيت با شخصيت خودم نزديكه.(البته قضيه زن دوم گرفتن رو منظورم نيست!!).توي اين گيرو دار زندگي روزمره اينقدر دوست دارم همه اتفاق ها درست پيش بره و منم بي خيال اينجا بشم و برم شمال واسه خودم باشم و حال كنم.اما نمي تونستم از فيلم هوو بگم و از شخصيت فوق العاده "محمدرضا داوود نژاد" چيزي نگم.اينقدر با اين آدم حال مي كنم كه ابراز احساساتش مجاز نيست.يه بازيگر ۵۰ ساله كه وقتي جلوي دوربين قرار مي گيره انگار نه انگار كه فيلمبرداري است.راحت.مسلط.فقط اي كاش تنها توي فيلم هاي برادرش بازي نكنه.نمي دونم بهش پيشنهاد مي شه و قبول نمي كنه يا پيشنهاد نمي شه.ولي هرچي كه هست اگر وقت كرديد و هوو رو ديديد به اين دو شخصيت خوب توجه كنيد.تعطيلات عيد خوش بگذره...

