بالاخره بی خوابی ها و شب های عذاب آور کاری کهب رای جشنواره تئاتر آیینی و سنتی انجام می دادم تمام شد.۱۵ شب نخوابیدم.شدم مثل دوستانمان در اصحاب کهف.امروز وقتی برای کاری به میدان ونک رفتم انگار همه چیز برایم جدید بود.خودم رو یه لحظه در سکانس ابتدایی فیلم «سنتوری » دیدم.آنجایی که علی سنتوری از پله های مترو بالا می یاد و بین همه هنجارهای اجتماعی گم می شه.همان سکانسی که تنهایی و آشفتگی علی سنتوری در آن موج می زند.الان،درست همین الان که هوا روشن شده ولی هنوز آفتاب طلوع نکرده کارم تمام شد.خیلی دوست دارم فردا صبح بساطم رو جمع کنم و برم شمال،موبایل را خاموش کنم و دوسه روزی استراحت کنم.به دور از هیچ صدا و حرفی. راستی،بعد از ۱۵ روز دوری از محیط وبلاگ و اخبار روز فقط و فقط از یه موضوع کاملا با خبر بود.آن هم اخبار مربوط به سنتوری.نمی دونم می دانید یا نه.اینکه چهارشنبه شب گذشته در یک اکران خصوصی،سنتوری برای سرداران نیروی انتظامی و مبارزه با مواد مخدر به نمایش درآمد.نتونستم بروم ولی مثل اینکه خیلی خوششان آمده بود.نمی دانم...امیدوارم حرف های آنها ارزش داشته باشد و آن هایی که با سنتروی مخالف هستند راضی شوند.فعلا خواب مهم تر است...تا بعد.
یک لقمه نون که با آدم چه کارها نمی کنه.همه این شب هایی که نیستم و نمی تونم یک خط هم بنویسم-حتی برای روزنامه محبوبم «شرق» که بعد از توقیفش حالم از کار در مطبوعاتی که در این شرایط منتشر می شود بهم خورد-دنبال یک لقمه نونی هستم اندک.فکر بد نکنید.جشنواره تئاتر آئینی سنتی نزدیک است،یک سری کارهای جشنواره را انجام می دهم.اصولا برای من که اینطور است.در ۶ ماه ابتدایی سال بیکار و راحت هستم ولی در ۶ماه دوم وقت سرخاروندن هم نیست.این روزها،روز و شبم قاطی شده.الان که این پست را می نویسم از خواب بلند شدم.چون تازه ۷ صبح خوابیدم.به هر حال این هم تمام می شود.یک هفته کمتر.راستی،توی این اوضاع وانفسا تونستم فیلم ۸۸ رو ببینم.بازی آلپاچینو مثل همیشه بی نظیر است.خیلی دوست دارم درباره اش بنویسم.ولی پیشنهاد می کنم حتمن این فیلم رو ببینید.فعلا....
وقتی همه چیز دارد خوب پیش می رود -آن هم در تعطیلات مزخرفی که به غیر از مسافرت ،آن هم با رفقا هیچ چیز حالت را سرجایش نمی آورد- فقط یک نادونی از طرف یک دوست- می تواند همه آن ها را خراب کند.اصولا تعطیلات در مملکت ما حکم چلوکباب کوبیده بدون ریحون و پیاز را دارد.تعطیل هستی،سرکار نمی روی،آب و هوا مناسب است،رفیف خوب هم داری،ولی نمی دانی چه غلطی کنی.البته دیروز کمی تا قسمتی لذت بخش بود.رفتن به ارتفاعات درکه،آن هم با سه دوست خوب،که فقط عشقشان غیبت کردن است و هیچ لذتی را بالاتر از آن نمی دانند جالب است.اما همین که نگاه می کنی آن هایی که آمده اند، همین لذت بیهوده رفقای ما-غیبت کردن- را هم ندارند آن وقت دلت به حالشان می سوزد.می بینی که این مسیر طولانی و ناهمگون را گز می کنند،آن هم با حمل یک ضبط بزرگ دو بانده که صدای شهرام شپهره از آن به گوش می رسد.کلی هم عشق می کنند.به دختره های رهگذر تیکه می اندازند و تمام تلاششان این است که توی این فاصله -حداقل- مخ یک دهتر را بزنند که بی بهره نمانند.الته شاید آن ها با همین فضا حال می کنند و ما بی خبریم.
خیلی از رفقا غر می زنند که چرا وبلاگت شده مختص «سنتوری»!! راستش اگر می بینید سه پست اخیر درباره ساخته اخیر مهرجویی است به خاطر علاقه شدیدی است که به این فیلم دارم و دلم برای آن هایی که فیلم را ندیدن می سوزد.دلم برای مهرجویی می سوزد.شاید فکر می کنم اینطوری کمی خالی می شوم.شاید اگر کار دیگری هم از دستم بر بیاید انجام دهم.نمی دانم.به هر حال می دانم که وبلاگی موفق است که آن را ملک شخصی اش نداند.
بالاخره دانلود آنونس سنتوری بعد از وقفه ای که به خاطر تنبلی من بود آماده شد.یعنی آماده بود ولی
فرصت نبود تا فیلم رو پیش دوست عزیزم مهدی ببرم تا آن را روی سایت سینمای ما بگذاره.حالا که اکران فیلم در هاله ای از ابهام قرار دارد و تا روز اکران عمومی هیچ چیز مشخص نیست،شاید تماشای چند دقیقه ای از فیلم کمی آنهایی که «سنتوری»را دوست دارند آرام کند.آنونس برای تماشا و دانلود....
پی نوشت:این یکی دیگر از پوسترهای زیبای سنتوری است که «جواد آتشباری» طراحی و اجرا کرده.دلم نیومد بی خیال این یکی هم بشم.راستی،آنونس رو دیدید؟خداوکیلی چه حسی بهتون دست داد؟
ایران از جام ملتهلی آسیا حذف می شود و پر واضح است که فردا همه به امیر قلعه نوعی می تازند.تا
چند روزی همه روزنامه های ورزشی تیتر یکشان برای امیر خان است و از رازهای پشت پرده شکست می نویسند.از این که چقدر این شکست مقصر دارد و اگر دارد چه کسی است.اما کمی این طرف تر از روزنامه های ورزشی، روزنامه ای نیست که از داریوش مهرجویی بزرگ بنویسد و از رازهای نهان سنتوری.از فکر ایران و سنتوری بیرون نمی آیم.باخت تیم ملی اعصابم را بهم ریخت و خبر ابهام در اکران سنتوری مهرجویی حالمان را گرفت.حوصله نداشتم.نشستم لیلا را دیدم.بی هوا.همینطوری که نشسته بودم و اخبار سنتوری را پیگیری می کردم،سی دی لیلا را گذاشتم.چقدر این فیلم مهرجویی را دوست دارم.همینطور زندگی،همینطور طراوت از وجود فیلم سرازیر می شود و انگار فیلمساز خودش با تمام قدرتی که دارد می خواهد زندگی را در فیلم به جریان بیااندازد.عاشقانه بازی لیلا حاتمی را دوست دارم.استفاده از تکنیک دیزالو را ستایش می کنم و افسوس می خورم برای آخرین ساخته خالق لیلا.خالق هامون،خالق پری،خالق بی همتای اجاره نشینها....
تا آنجا که پس و جو کردم و می دانم،هنوز هیچ چیز قطعی نیست.قرار است دوباره فیلم را اهالی ارشاد ببینید.مبادا بعد از اکران یکی عذرخواهی کند و دیگری تکذیب.کار است دیگر.مملکت که حساب و کتابی ندارد.در این وانفسای سینما،در این منجلابی که همه اهالی سینما در آن غوطه ور هستند،برخورد با سنتوری و عدم اکران آن چیز عجیبی نیست.یکی استعفا می دهد و یکی می پذیرد و یکی نمی پذیرد.یکی عذر خواهی می کند و دیگری تکذیب.یکی تعطیلی سینما را می خواهد و یکی قدرت طلبی.رسیدن به جایگاهی که به هیچ کس وفادار نبوده.روزهای تلخی پیش روی سینما است.روزهایی که بوی رایحه خوش خدمت بر مشام اهالی سینما ،کم و بیش آشنا می شود.آشنا و آشناتر...
