تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

يك:قهرمان شديم و اين درست مثل پيروزي هاي گذشته مان، ذوق و شوقي معمولي داشت و روي حساب و كتاب حركت كرديم.قهرمان شديم.جام را بالاي دستمان گرفتيم و فرياد زديم و بالا و پائين پريديم،ولي در همان جايي كه برايمان مشخص كرده بودند.يعني سكوي تماشاگران. نه كمي اين طرف تر و نه كمي آن طرف تر.
بعد از سوت پايان بازي نه هوچي گري كرديم و نه از نرده ها ،مثل كانگورو به داخل زمين مسابقه ريختيم و نه...ولي قهرمان شديم و هيچ كدام از اين كارها را نكرديم.راستش انگار لذت بيشتري داشت وقتي ما اين بالا نشسته بوديم و يك صدا ،نواي قهرماني سر مي داديم و آن پايين مي ديديم تيم محبوبمان جام قهرماني را بالاي سرش گرفته و همينطور كه به ما نگاه مي كند،با دست اشاره مي كنند تا برايشان دست بزنيم و هورا بكشيم.راستش هر چه فكر مي كنم اين درست تر بود.نمي دانيد چه لذتي داشت وقتي از آن بالا علي منصوريان را ديديم كه همينطور كه روي دوش هوادارش نشسته،دستانش را به سمت بالا گرفته و براي ما كف مي زند و ما اين بالا هر چه در توان داشتيم، گذاشتيم تا بازيكن قديمي مان كه سابقه  بازي اش در استقلال بر مي گردد به16 سال پيش،با خيال آسوده و روحيه اي بالا از مستطيل سبز خداحافظي كند.همه اين لذت ها را، ما ديروز يك جا نصيب خودمان كرديم.همه همه اش را.درست مثل لذت سر كشيدن يك ليوان آب زرشك در وسط گرماي طاقت فرساي استاديوم كه هم از شدت يخ بودنش،شش هايت حال مي آيند،هم مزه ترش بودنش تو را به وجد مي آورد و هم كل يوم،حالت جا مي آيد، نصيبمان شد.
دو:آن روز قبل از شروع مسابقه وقتي وحيد طالب لو در تنهايي خودش و در لحظه اي كه كسي توجه نمي كرد،دور خودش چرخيد و بر زمين نشست و دستانش را به سمت آسمان بالا برد،مطمئن شدم كه قهرمان مي شويم.مخصوصا وقتي بغل دستي ام را مي ديدم كه مدام دستانش به سمت آسمان است و هر چند دقيقه يك بار فرياد ميزند:"بلند بشويد...تيم نياز به تشويق داره" و اين همان چيزي بود كه استقلال در اين دوره ليگ كمتر به خودش ديده بود.همدلي و يكرنگي تماشاگران آبي كه ديروز هر چند دير آمدند،ولي قهرماني استقلال را پررنگ و درخشان كردند
سه:اما حالا مي فهمم كه چرا در بازي استقلال و پرسپوليس،تعداد تماشاگران ما كمتر است.جوابش يك دودوتا چهارتاي ساده است.ما استقلالي ها كل يوم تنبل هستيم.يكي اش خود من و همه آن 90 هزار نفري كه دوشنبه در جشن قهرماني استقلال شركت كرديم.كاملا خونسرد و با اعتماد به نفس بالا يكي دو ساعت مانده به شروع بازي وارد استاديوم مي شويم و بعد از يك همراهي كلي با فضاي ورزشگاه،مسابقه را تماشا مي كنيم و اين تمام ماجرا است.دليلش هم اين است كه هيچ استقلالي حالش را ندارد از خوابش بزند و بارو بنديلش را جمع كند و صبح الاطلوع برود و زير آفتاب داغ  بنشيند تا مثلا 10 ساعت بعد، بازي را ببيند.البته مثل بازي دوشنبه كه خب، فرق مي كند.مي دانستيم قهرمان مي شويم.عين آن 90 هزار نفر مي دانستيم و تهران بوي قهرماني استقلال را مي داد. هر كجا را كه نگاه مي كرديم آبي بود.همه جا.حتي آسمان تهران ،كه هيچ وقت آن را به اين آبي اي نديده بودم.
تكمله:از دوستاني كه اين يادداشت را مي خوانند تقاظا مي كنيم،يكي دو روز مانده به مهلت ارسال اسامي بازيكنان به كنفدراسيون فوتبال آسيا،از طريق پيام كوتاه به ما اطلاع بدهند.چون بازهم امكان دارد فراموش كنيم.به هر حال كارهاي مهمتري هم داريم.....

بچه هایی که توی عکس می بینید:به ترتیب از سمت راست:خسرو نقیبی،خودم،محمد علی سعیدی و در بالای عکس:نیما حسنی نسب

I لینک ثابت I   سه شنبه 28 خرداد1387   مجید توکلی   | 

اينجا فرودگاه امام خميني است.عقربه هاي ساعت عدد 3 را نشان مي دهد.جاي خوبي است.هواي خنك و دلچسب در يك نيمه شب بهاري.مردم با ساك هاي چرخ دارشان از ماشين هاي مدل بالا پياده مي شوند و هركدام به سمت اقوامشان مي روند.خوش و بشي مي كنند و با لبخندي وارد سالن انتظار مي شوند.مسافرين فرودگاه انگار خيلي هم احساس تنهايي نمي كنند.هر كدامشان،حداقل چندين نفر از دوستان و آشنايشان آمده اند تا نظاره گر رفتنشان باشند.حس خوبي است.نيم دانم تا به حال تجربه اش كرديد يا نه.
اما درست كمي آن طرف تر چهار پنج نفري كنار ميله هاي درب خروجي فرودگاه ايستاده اند و منتظر افشين قطبي هستند.منتظر مردي هستند كه همين يك هفته پيش يكي از پرطرفدار ترين تيم هاي فروتبال آسيا را قهرمان ليگ كشورش كرد.عقربه هاي ساعت جلوتر مي رود و بر تعداد اين چهار پنج نفر اضافه نمي شود.هيچ كس نمي تواند با اين حس و حال و فضا  تصور كند،اين چهار پنج نفر كه حالا تبديل شده اند به شش نفر،منتظر مردي هستند كه تمام آمال و آروزهاي خيلي از مردم كشورشان را به سرانجام رسانده.هيچ كس نمي تواند تصور كند كه افشين قطبي با آن هم هياهو و شور و شوق مثال زدني اش،هنگامي كه قرار است در لحه اي تلخ و به ياد ماندني،ايران را ترك كند،همين 6 نفر مراسم بدرقه اش را اجرا كنند.ولي نيازي به تصور نبود و اين درست عين واقعيت بود.عقربه هاي ساعت همچنان پيش مي رود كه اتوموبيل مشكي رنگ مقابل پايمان مي ايستد.حبيب كاشاني پياده مي شود.همان 6 نفر مي آيند و دور ماشين حلقه مي زننتد تا افشين قطبي يا همان امپراتور فوتبال به همراه همسرش از ماشين پياده شوند.قطبي همينطور كه به اطرافش نگاه مي كند با لباسي قرمز رنگ از ماشين پياده مي شود و با همان 6 نفر سلام و احوالپرسي مي كند.چند نفري از كنار ماشين رد مي شوند و با اشاره قطبي را نشان مي دهند.اما قطبي همچنان به اطرافش نگاه مي كند.اصلا از آن مرد هميشگي كنار زمين مسابقه خبري نيست.انگار نه انگار كه هيمن دوهفته پيش بعد از گل محسن خليلي به سپاهان دو متر به هوا پريد و به سمت بازيكنش رفت و در آغوشش آرام گرفت.هوا كمي خنك تر مي شود و حالا ديگر معلوم است كه قطبي و همسرش در آرام ترين شكل ممكن قرار است ايران را ترك كنند.چند نفر از خبرنگار ها دو رقطبي مي آيند و سوال هايي مي پرسند كه قطبي حوصله پاسخ دادنش را ندارد.يوروم قطبي هم گوشه اي ايستاده و نظاره گر است.كمي آن طرف تر افشين قطبي ساك چرخدارش را گرفته و همينطور كه به زمين مي كشد به سمت گيت پرواز حركت مي كند.يكي دونفري مزاحمش مي شوند و امضا مي خواهند.قطبي انگار حوصله هيچكس را ندارد.همين جا است كه صدايي از پشت سر قطبي را ميخكوب مي كند:"پسرم،اميدوارم روزي به همه آن چيزي كه مي خواهي برسي"..پير زن اين جمله را به قطبي مي گويد و مي رود و فقط چشمان خيس قطبي است كه از پشت نظاره گر رفتن پير زن است.قطبي مات و مبهوت به دور دست نگاه مي كند و با دستمال، چشمانش را پاك مي كند.مي رود به سمت گيت و خبرنگاري صدايش مي زند:"آقاي قطبي مقابل دوربين ما دست تكان مي دهي؟"،قطبي همينطور كه دست همسرش را گرفته،نگاهي به دوربين مي كند و با چشماني نمناك دستي تكان مي دهد به نشانه خداحافظي و به سرعت رو بر مي گرداند تا اينجا تنها همسرش باشد كه با دستمال سفيد چشمان قطبي را پاك مي كند.قطبي از گيت عبور مي كند و اين درست زماني  است كه ميليون ها نفر در خوابي لذت بخش به سر مي برند.قطبي در اوج تنهايي و بدون بدرقه حتي يكي از طرفدارانش،حتي يكي از بازيكنانش ايران را ترك كرد تا حالا فقط خاطره هاي روزهاي خوب از او باقي بماند.

I لینک ثابت I   یکشنبه 12 خرداد1387   مجید توکلی   | 

همیشه همینطوری بوده.درست وقتی می خواهی جایی باشی که باید،همه چیز مثل ترافیک و دعوا با راننده و کلی دلیل مزخرف دیگه پشت سر هم می شود تا تو به کارت نرسی.دیشب احسان sms زد كه صبح زودتر بيا كه كارهامون رو انجام بديم چون ساعت 11 افشين قطبي مي ايد درفتر مجله.خيلي خوشحال شدم.چون اين آخرين ديدار با افشين قطبي بود.مردي كه بسيار دوستش داشتم و امروز تازه فهمديم مردي از ميان ما رفت و فوتبال ما را تنها گذاشت كه سال ها بايد حسرت امروز و رفتن او را بخوريم.
دير رسيدم.مثل هميشه و كلي اتفاق افتاد كه دير رسيدم.وارد دفتر مجله شدم.شلوغ بود.همه بچه ها آمده بودند و افشين قطبي در ظلع شرقي ميز نشسته بود و به سوال ها پاسخ مي داد.نفهيمدم زمان چقدر گذشته بود ولي همينطور كه به صورت قطبي خيره شده بودم،صندلي را برداشتم و آرام كنارش نشستم.همينطور نگاهش مي كردم و چند دقيقه اي محو او بودم.بچه ها سوال مي پرسيدند.او هم جواب مي داد.تا شوك عجيب و غريبي همه بچه ها را گرفت.قطبي شروع كرد درباره رفتنش حرف زد.درباره اينكه حالا چقدر دلش براي ايران،پرسپوليس،بازيكنانش تنگ مي شود.قطبي همينطور كه حرف مي زد،نگاهي به شيشه روي ميز كرد و اشك از چشمانش خارج شد.قطبي حالا شده بود همان مربي كه لقب مرد بزرگ مناسب او است."حالا يك كمي ايراني شدم" اين جمله قطبي براي وقتي بود كه با دستمال چشمان خيسش را پاك مي كرد.افشين قطبي حسابي احساساتي شده بود.وقتي از او پرسيدم چه كسي را براي سرمربيگري پرسپوليس به كاشاني پيشنهاد داده است با كمال فروتني گفت:"به آقاي كاشاني گفتم اگر مربي ايراني مي خواهد،فقط حميد استيلي مناسب است.چون حميد چند سالي است كه براي پرسپوليس زحمت كشيده و حالا اين حق او است"...جمله هاي قطبي تمام مي شود و ياد مصاحبه هايي كه استيلي بر عليه قطبي توي اين مدت انجام داده بود مي افتم و تاسف خوردم براي حميد استيلي.
حالا قطبي عكس يادگاري اش را با بچه هاي مجله مي اندازد و مي خواهد برود.توي بلوار گلشهر هر كسي كه رد مي شود درباره ماندن يا نماندن قطبي حرف مي زند.انگار همه مي خواهند او بماند.من استقلالي را بگو.فكرش را نمي كردم روزي آنقدر مربي پرسپوليس را دوست داشته باشم كه با او عكس يادگاري بگيرم.وقتي همين جمله را به قطبي گفتم،دستم را فشار داد و گفت:"اين همان هدفي بود كه من توي فوتبال دنبالش بودم.خيلي خوشحالم كه اين حرف را مي زني" و رفت سوار ماشين شد و رفت.افشين قطبي رفت تا قبل از طلوع آفتاب فردا،تهران را به مقصد امارات ترك كند.او رفت تا مربي گري تيم الوصل را بپذيرد.رفت و فوتبال ايران باز دوباره بي فرهنگ شد.خداحافظ قطبي بزرگ.
پي نوشت:من يك استقلالي دو آتيشه ام.

I لینک ثابت I   شنبه 11 خرداد1387   مجید توکلی   |