يك:قهرمان شديم و اين درست مثل پيروزي هاي گذشته مان، ذوق و شوقي معمولي داشت و روي حساب و كتاب حركت كرديم.قهرمان شديم.جام را بالاي دستمان گرفتيم و فرياد زديم و بالا و پائين پريديم،ولي در همان جايي كه برايمان مشخص كرده بودند.يعني سكوي تماشاگران. نه كمي اين طرف تر و نه كمي آن طرف تر.
بعد از سوت پايان بازي نه هوچي گري كرديم و نه از نرده ها ،مثل كانگورو به داخل زمين مسابقه ريختيم و نه...ولي قهرمان شديم و هيچ كدام از اين كارها را نكرديم.راستش انگار لذت بيشتري داشت وقتي ما اين بالا نشسته بوديم و يك صدا ،نواي قهرماني سر مي داديم و آن پايين مي ديديم تيم محبوبمان جام قهرماني را بالاي سرش گرفته و همينطور كه به ما نگاه مي كند،با دست اشاره مي كنند تا برايشان دست بزنيم و هورا بكشيم.راستش هر چه فكر مي كنم اين درست تر بود.نمي دانيد چه لذتي داشت وقتي از آن بالا علي منصوريان را ديديم كه همينطور كه روي دوش هوادارش نشسته،دستانش را به سمت بالا گرفته و براي ما كف مي زند و ما اين بالا هر چه در توان داشتيم، گذاشتيم تا بازيكن قديمي مان كه سابقه بازي اش در استقلال بر مي گردد به16 سال پيش،با خيال آسوده و روحيه اي بالا از مستطيل سبز خداحافظي كند.همه اين لذت ها را، ما ديروز يك جا نصيب خودمان كرديم.همه همه اش را.درست مثل لذت سر كشيدن يك ليوان آب زرشك در وسط گرماي طاقت فرساي استاديوم كه هم از شدت يخ بودنش،شش هايت حال مي آيند،هم مزه ترش بودنش تو را به وجد مي آورد و هم كل يوم،حالت جا مي آيد، نصيبمان شد.
دو:آن روز قبل از شروع مسابقه وقتي وحيد طالب لو در تنهايي خودش و در لحظه اي كه كسي توجه نمي كرد،دور خودش چرخيد و بر زمين نشست و دستانش را به سمت آسمان بالا برد،مطمئن شدم كه قهرمان مي شويم.مخصوصا وقتي بغل دستي ام را مي ديدم كه مدام دستانش به سمت آسمان است و هر چند دقيقه يك بار فرياد ميزند:"بلند بشويد...تيم نياز به تشويق داره" و اين همان چيزي بود كه استقلال در اين دوره ليگ كمتر به خودش ديده بود.همدلي و يكرنگي تماشاگران آبي كه ديروز هر چند دير آمدند،ولي قهرماني استقلال را پررنگ و درخشان كردند
سه:اما حالا مي فهمم كه چرا در بازي استقلال و پرسپوليس،تعداد تماشاگران ما كمتر است.جوابش يك دودوتا چهارتاي ساده است.ما استقلالي ها كل يوم تنبل هستيم.يكي اش خود من و همه آن 90 هزار نفري كه دوشنبه در جشن قهرماني استقلال شركت كرديم.كاملا خونسرد و با اعتماد به نفس بالا يكي دو ساعت مانده به شروع بازي وارد استاديوم مي شويم و بعد از يك همراهي كلي با فضاي ورزشگاه،مسابقه را تماشا مي كنيم و اين تمام ماجرا است.دليلش هم اين است كه هيچ استقلالي حالش را ندارد از خوابش بزند و بارو بنديلش را جمع كند و صبح الاطلوع برود و زير آفتاب داغ بنشيند تا مثلا 10 ساعت بعد، بازي را ببيند.البته مثل بازي دوشنبه كه خب، فرق مي كند.مي دانستيم قهرمان مي شويم.عين آن 90 هزار نفر مي دانستيم و تهران بوي قهرماني استقلال را مي داد. هر كجا را كه نگاه مي كرديم آبي بود.همه جا.حتي آسمان تهران ،كه هيچ وقت آن را به اين آبي اي نديده بودم.
تكمله:از دوستاني كه اين يادداشت را مي خوانند تقاظا مي كنيم،يكي دو روز مانده به مهلت ارسال اسامي بازيكنان به كنفدراسيون فوتبال آسيا،از طريق پيام كوتاه به ما اطلاع بدهند.چون بازهم امكان دارد فراموش كنيم.به هر حال كارهاي مهمتري هم داريم.....
بچه هایی که توی عکس می بینید:به ترتیب از سمت راست:خسرو نقیبی،خودم،محمد علی سعیدی و در بالای عکس:نیما حسنی نسب

خنك و دلچسب در يك نيمه شب بهاري.مردم با ساك هاي چرخ دارشان از ماشين هاي مدل بالا پياده مي شوند و هركدام به سمت اقوامشان مي روند.خوش و بشي مي كنند و با لبخندي وارد سالن انتظار مي شوند.مسافرين فرودگاه انگار خيلي هم احساس تنهايي نمي كنند.هر كدامشان،حداقل چندين نفر از دوستان و آشنايشان آمده اند تا نظاره گر رفتنشان باشند.حس خوبي است.نيم دانم تا به حال تجربه اش كرديد يا نه.
راننده و کلی دلیل مزخرف دیگه پشت سر هم می شود تا تو به کارت نرسی.دیشب احسان sms زد كه صبح زودتر بيا كه كارهامون رو انجام بديم چون ساعت 11 افشين قطبي مي ايد درفتر مجله.خيلي خوشحال شدم.چون اين آخرين ديدار با افشين قطبي بود.مردي كه بسيار دوستش داشتم و امروز تازه فهمديم مردي از ميان ما رفت و فوتبال ما را تنها گذاشت كه سال ها بايد حسرت امروز و رفتن او را بخوريم.
