تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی - کافه تیتر را بستند،می بندند،چه فرقی می کند!

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

کافه تیتر را بستند.کافه تیتر را می بندند.چه فرقی می کند.مهم این است که دیگر جایی برای نشستن و گپ زدن و نوشیدن و یک فنجان قهوه را از ما می گیرند.مهم این است که دیگر وقتی دلمان می گیرد،از ذهن سراغی نمی توایم بگیریم که مارا راهنمایی کند به جایی که غروب،وقتی خورشید غزل خداحافظی را می گفت،ما سلامی به بلندای آفتاب نثار دو دوستمان می کردیم و سر از پا ناشناخته،قهوه ای سفارش می دادیم و رخ به رخ حر ف می زیدم.سخت است.سخت است وقتی اسفند ۸۴ را بیاد می آوریم و آن روزهای خوبی که در کنار خیلی ها در کافه ای به نام تیتر می نشستیم و از خود می گفتیم و از خود می شنیدیم.وقتی اسفند ۸۵ را به ذهن می آوریم و آن لحظات شیرین و رعد و برق هایی که نوید برفی سفید را می داد و ما در کافه،پکی به سیگار می زدیم بارش برف را تماشا می کریدم،و با لبخند صاحبان کافه دلمان را خوش می کردیم به لبخندی ،که نه از روی تلخی بود و نه از روی شیرینی.از روی استرسی بود که هر از چند روزی به سراغ بهنام و بی تا می آمد.
همین طور روزها و شب هایی که در کافه گذراندم،از مقابل ذهن می گذرد و بغضی در گلو فشاری عجیب از روی غصه و تنهایی وارد می کند.روزها و شب هایی که قبل از رفتن به سرکار چند دقیقه ای را به کافه می رفتم و گپی می زدم.شوخی ها و خنده های بهنام مدام در مقابل چشمم رژه می رود.عصبانیت های بی تا که گاهی به سراغش می آمد و عین یک کودک دل نازک ،همه عصبانیتش را فراموش می کرد و می خندید.لحظه های نابی که با دوستان گذراندم.لحظه های نابی که در کافه چیز یاد گرفتم و دوست پیدا کردم.چقدر حرف های محمد آقازاده را دوست داشتم.وقتی مقابلم می نشست و همین طور که نگاهش به اطراف بود گوشش را به تو می سپرد و وقتی او حرف می زد برعکس.چه شب هایی که کرکره های کافه با خنده های بهنام و بی تا پایین می آمد و چه روزهایی که عشق را میان این دو دوست می دیدیم.و حیف.و حیف که لحظه های نگارش این متن،ساعتی شنی در حال حرکت است و قرار است بی هیچ دلیلی کرکره ها را تا ابد پایین بیاورند.
آن رهگذرهای خیابان های صبای جنوبی که روزها و شب ها،پیاده رو خیابان را گز می کردند و وقتی از مقابل کافه رد می شدند،سری می جنباندند تا داخل کافه را دیدی بزننند،تا چند ساعت دیگر ،هرچه سر بجنبانند و چشم درشت کنند،چیزی نمی بینند و فقط در و دیواری می بییند که پر است از خاطره.خاطره هایی که این روزها برای همه مثل خوره به جان افتاده و عذاب می دهد روح را.هر چه سر بچرخانند نه بهنام را می بینند که با دستمالی میز را تمیز می کند و نه بی تایی که پشت بار دارد سفارش مشتری را فراهم می کند.حالا انگار دیگر خیابان صبایی وجود ندارد.برای ما وجود ندارد.برای ما خیابان صبا مرد و دیگر کلاهمان هم بیافتد نمی رویم.خسته شدم.می خواهم بشینم و محسن نامجو گوش کنم و لحظه های خوب کافه را بیاد بیاورم.حوصله هیچ کس را ندارم.می خواهم تنها باشم.کافه تیتر را بستند.می بندند.چه فرقی می کند.

I لینک ثابت I   یکشنبه 3 تیر1386   مجید توکلی   |