به بهانه سال روز درگذشت رسول ملاقلی پور
دلم می خواست بنویسم و هرچی فکر می کردم نوشتنم نمی آمد.دو هفته ای می شود که چراغ اینجا
خاموش شده.دل و دماغ درست و حسابی ندارم.انگار خاک مرده رویم پاشیده باشند.اما امروز دلم می خواست بنویسم.مثل سال گذشته که درست همین روزها بود که ناخداگاه صفحه را باز کردم و از کسی نوشتم که انگیزه ای شد بریا من تا پا به عرصه جدیدی بگذارم.درست فردا بود.ظهر فردای سال ۸۵.قرار بود عصر با رسول ملاقلی پور تماس بگیرم و مستندی که خودش طرحش را داده بود را ببرم و او ببیند.مثل همیشه عجله کردم ظهر تماس گرفتم.گوشی اش خاموش بود.چند دقیقه ای گذشت و منوچهر محمدی را گرفتم.صدایش در نمی آمد.گریه می کرد و انگار چیزی شده بود.فقط یک جمله گفت و بعد صدای ممتد بوق تلفن.گفت رسول ملاقلی پور مرد....
انگار زمین و آسمان خراب شد.بدجوری خبر را شنیدم.با محمدی هم شوخی نداشتم.پس حرفش را جدی گرفتم.رسول ملاقلی پور رفت.فیلمسازی که دوستش داشتم و حالاحالاها کارش داشتم.سخت بود.درست مثل اینکه نزدیکی را از دست بدهم.او رفت و خاطره فیلم هایش را برایم به جا گذاشت تا امروز که در سالروز نبودنش.....لعنتی...این مخم هنگ کرده و چیزی ازش بیرون نمی آید.تا همین جایش کافی است.
خبر ادامه تصویر برداری سوزوکی به بهشت می رود...فارس

