<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب‌نوشت‌های مجید توکلی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Jul 2008 09:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما زبالائیم و بالا می رویم...</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به همین سادگی.به همین سادگی سینمای ایران تمام شد.مرد.خسرو شکیبایی رفت تا سینمای ایران حالا به تکاپو&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 278px; HEIGHT: 389px&quot; height=488 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8704/ImageReports/8704280238/22_8704280238_L600.jpg&quot; width=284 align=left border=0&gt; بیاافتد.انگار حتمن باید می رفت.لعنتی حس بدی است.همین که دارم می نویسم.مدام می خواهم فرار کنم از خاطره ها و نمی خواهم.انگار یکی دارد خفه ام می کند.همین هفته پیش بود که رفتم خانه اش.برای ایادت و انجام یک کاری.پروین جون گفت که عمو خسرو خوابیده ولی نگرانش شدم.بیاید که حداقال بیدار بشه و حرفی بزنه.دل تو دلم نبود.رفتم و دیدمش.از اتاق بیرون آمد و با آن صدای شیوا و دلنشین و آن حرکت های صورت و شانه هایش احوالپرسی کرد و از اوضاع و احوال فیلمم(سلطان)پرسید.آخر عمو خسرو توی فیلم درباره سلطان حرفی میزند شاهکار که یکی از نقطه های اوج فیلم است.باریش تعریف کردم که فیلم چه طور شده و خواست که فیلم را برایش نشان بدهم.من هم گفتم که توی هفته برایش می آورم.اما نشد....لعنتی نشد.چند روز طول نکشد که تلفن زنگ خورد و میثم صحت خبر فوت عمو خسرو را پرسید.همینطور که گوشی دستم بود نابود شدم.بهت زده به دیوار سفید رنگ نگاه می کردم و...&lt;BR&gt;چه لحظه ای تلخی است توی سردخانه بیمارستان.جه قدر سیاه.چقدر تلخ وقتی اسطوره بازیگری سینمای کشورت را روی یک تکه فلز می بینی که چشمانش بسته و خوابیده.عمو خسرو خوابیده بود و دیگر حوصله هیچ کس را نداشت.حتی حوصله ای زمانه بی رحم.زمانه بیرحمی که او با تنهایی اش با آن مقابله کرد.یکهو یاد شب زمستانی پارسال افتادم.رفته بودم سر فیلمبرداری اش و بعد از کار دعوتش کردم داخل ماشین تا ترانه و موسیقی فیلم سنتوری را گوش کند.«رفیق من/سنگ صبور غمها....نشست توی ماشین و صدای ضبط را زیاد کردم.هنوز چاووشی دم نزده بود که سرش را گذاشت روی فرمون ماشین و اشک هایش درآمد.نه..اول گونه هایش خیس شد.بغض کرد و سرش را روی فرمون ماشین گذاشت.لعنتی.نقطه اوج آهنگ که رسید.آنجایی که دم نهیب می زند:تنها یکی سنگ صبور/خونه سرد و سوت و کور....نگاهی کرد و گفت این آهنگ زندگی منه.وای که چقدر تلخ بود.بیرون ماشین یخبندان بود.برف عجیبی می آمد و زمین خیابان ایران زمین سفید سفید شده بود.گذشت...آن شب هم گذشت تا امروز.امروز که دیگر نیست.امروز عمو خسرو خیلی تنها است.تنها تر از همیشه.تنها تر از هر وقت دیگری.توی این سال ها هیچ کدام از آن هایی که دیشب به خانه اش آمدند که خودی نشان بدهند و بگویند ما هم هستیم،حتی یک بار هم با او نبودند.حتی یک بار.آخر چرا؟چرا شکیبایی بزرگ باید اینچنین غزل خداحافظی را سر بکشد.وای...یاد لحظه های فیلم دلشکسته می افتم.دستیار کارگردان بودم.حال و روز خوبی نداشت.دستانش توان نگه داشتن سیگار را هم نداشت.ولی وقتی جلوی دوربین می رفت بیداد می کرد.همه مان شوکه می شدیم.چقدر خوب بود آن روزها.بی خیال.همان بهتر که دیگر نیستی عمو خسرو.همان بهتر که نیستی.خیالت راحت.از امروز مدام برایت بزرگداشت می گیرند.مدام به نام تو جایزه می دهند و مجیزگویی می کنند.همان بهتر که این جهره ها و حرف های دروغین را نمی بینی.خداحافظ...خداحافظ ابرمرد همیشه بازیگر.خداحافظ...&lt;BR&gt;پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنی است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 09:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت نامه </title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#990000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;                       ۵شنبه،ساعت ۱۴،سینما فلسطین&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خيلي پر چونگي نمي كنم.اين پست حكم يك دعوت را دارد.دعوت از همه آن هايي كه توي تمام اين سه سال به اين كافه خاكستري سر مي زدند و همه آن هايي كه توي اين دوسال خبرهاي ساختن فيلم &quot;سلطان&quot; رو پيگيري مي كردند.و دعوت از همه آن هايي كه دوست نداشتند تا اين فيلم ساخته شود و....خلاصه اگر كسي را از قلم جا انداختم كه...ببخشید.بياييد.اولين نمايش فيلم سلطان،5شنبه ساعت2 در سينما فلسطين است.نمي ددانم چرا اين ساعت را انتخاب كردند ولي به هر حال پيش پيش از آن هايي كه براي تماشاي فيلم مي آيند -آن هم توي اين گرما-عذرخواهي مي كنم.ضمنن من خودم روز نمايش فيلم توي سينما هستم و كسي مشكل داشت برايش حل مي كنم.به اميد ديدار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خبر اکران فیلم در خبرگزاری &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8704240651&quot; target=_blank&gt;فارس&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=716316&quot; target=_blank&gt;مهر&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://cinemaema.com/NewsArticle4481.html&quot; target=_blank&gt;سینمای ما&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 07:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در روزهای بد علی پروین</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990000 size=3&gt;فیلم سلطان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حاشيه اش كمتر شده و اين روزها خبرهاي كمتري از او داريم.جز يكي دو خبر كه بر مي گردد به خط و نشان كشيدن بازيكنان استيل آذين كه پولشان را از او مي خواهند و خبري كه درباره منتفي شدن حضورش در پرسپوليس منتشر شد.او سال گذشته بعد از كلي حرف و حديث دعوت هدايتي را قبول كرد و به باشگاه استيل آذين رفت تا در مقام قائم مقام باشگاه،همه چيز را در دست بگيرد و تيم ليگ يكي را به ليگ برتر بياورد.آن مصاحبه جنجالي اش در همان روزها كافي بود تا همه تيم هاي ليگ يك حساب كار خودشان را بكنند كه علي آقا قرار است بازيكنان ليگ برتري بخرد و فلان مربي را بياورد و فلان كار را بكند. پروين آن روزها خيلي سرو صدا كرد.براي همه تيم ها خط و نشان كشيد و قول صعود تيم به ليگ برتر را همان ابتداي كار به هدايتي داد تا همه چيز اين بار در اختيار سلطان قرار بگيرد.&lt;BR&gt;پروين،وقتي در بعد از ظهر يك روز پائيزي  براي مراسم افتتاح باشگاه استيل آذين به كارگران رفت،خيل عظيم طرفداران سلطان را ديد كه يك صدا او را تشويق مي كنند و گاو و گوسفند است كه جلوي پايش به زمين مي زنند.پرويني ها همه آن جا جمع بودند تا جشن بگيرند حضور سلطانشان را.همه اين داستان ها ادامه داشت تا خبري منتشر شد مبني بر ساخت فيلم مستند درباره علي پروين.اينجا بود كه خيلي از روزنامه و رسانه ها تيتر يك روزنامه هايشان را به اين موضوع اختصاص دادند.مجيد توكلي همكار مطبوعاتي ما كه چند وقتي است سوداي فيلمسازي سر داده و دارد در سينما فعاليت مي كند،علي پروين را براي ساخت يك فيلم مستند انتخاب كرد.كاري كه پيش از اين خيلي ها مي خواستند درباره سلطان انجام بدهند ولي با مخالفت هاي آني پروين روبرو مي شدند.اما اين بار داستان فرق داشت و در اوج فعاليت هاي پروين كه كارهاي باشگاه استيل آذين را انجام مي داد خبر اين فيلم در محافل پيچيد.&lt;BR&gt;مجيد توكلي كارگردان اين فيلم در همان روزها مصاحبه اي كرد و گفت كه مي خواهد ابعاد زندگي و شخصيت پروين را به نمايش بگذارد و يك جورهايي اداي ديني كند به اين فوتباليست محبوب ايران.همين خبرهاي حاشيه اي از فيلم كافي بود تا يك روز خبري منتشر شود مبني بر تكذيب سلطان از ساخت سلطان.تعجب نداشت چون همه پروين را مي شناختند و مي دانستند كه امكان بي خيال شدن شا از ساختن فيلم زياد است.اما اين بار خبر دروغ بود و دشمنان سلطان،براي او حاشيه درست كردند و از قولش مصاحبه كردند كه پروين ساختن فيلم را منكر شده.اما اين همه ماجرا نبود.چند وقتي خبري از ساختن فيلم نشد و همه در اين تصور بودند كه توكلي و شريفي نيا هم بي خيال ساختن فيلم شده اند اما اينطور نبود و آن ها داشتند  كارشان را پيش مي بردند.از اين موضوع يك سال گذشت تا در زمستان 86،شريفي نيا و مجيد توكلي به خانه پروين رفتند و فيلم تقريبا نهايي شده را در خانه سلطان براي اهل بيت سلطان  به نمايش گذاشتند تا اين بار سلطان از فيلم خوشش بيايد.كه اتفاقا آمد.علي پروين با فيلم كلي حال كرده بود و ok داد تا فيلم به نمايش در بيايد.اگر روزنامه ما را هم دنبال كرده باشيد عكس سه نفره شريفي نيا،پروين و مجيد توكلي را مي ديديد.&lt;BR&gt;اما اين داستان فيلم ساختن از علي پروين جو جالبي را حاكم كرد.بلافاصله بعد از اين موضوع،يكي تصميم گرفت تا درباره حسين رضازاده فيلم بسازد و موج جالبي راه افتاد.ساختن فيلم مستند از چهره هاي ورزشي حركت خوب و درستي  است كه بايد اتفاق بيا افتد.علي پروين به هر حال جزو اسطوره هاي فوتبال ما است و كسي نمي تواند منكر او شود.او خيلي از فوتباليست هاي امروز و مربيان را تحويل فوتبال داده و عجيب هم طرفدار دارد.طرفدار هاي او هميشه منحصر به فرد هستند و براي او سرو دست مي شكنند.پروين در مستند سلطان كمي روشن تر درباره اين داستان ها حرف مي زند.او به گفته كارگردان فيلم در اين فيلم درباره محبوبيت خودش در ابعاد فوتبال،خانواده،مذهب و مردم صحبت مي كند و در موقعيت هاي مختلف ديده مي شود.از اين طرف و ْن طرف شنيده ايم كه در اين فيلم محمد مايلي كهن كه هميشه گفته اتوبان من و علي پروين يك طرفه است درباره سلطان حرف هاي زده كه بايد شنيد.همينطور حسن كلاني ،مسعود كيميايي،عبدالعلي چنگيز،عزت الله انتظامي،حميد سمندريان و خيلي هاي ديگر كه بايد ببنيم.شايد خيلي ها منتظر باشند تا بعد از دوسال كه خبر اين فيلم منتشر شد و كلي هم حاشيه داشت خود فيلم را ببينيد و به همه حرف و حديث ها پايان بدهند.پس اگر مي خواهيد فيلم راببينيد،5شنبه همين هفته،ساعت 14 به سينما فلسطين برويد و سلطان ببينيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پی نوشت:این گزارش روزنامه دنیای فوتبال درباره فیلم سلطان است که روز سه شنبه منتشر شد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 05:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلطان در جشنواره فیلم های ورزشی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مجید توکلی،کارگردان، ازنمایش فیلم &quot;سلطان &quot; در هفتمین جشنواره بین المللی فیلم های ورزشی&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 175px&quot; height=189 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/1199443673big.jpg&quot; width=298 align=left border=0&gt; خبر داد. به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از ستاد خبری هفتمین جشنواره بین المللی فیلم ورزشی، مجید توکلی با بیان این که کار فیلمبرداری فیلم &quot; سلطان &quot; به اتمام رسیده است، توضیح داد: این فیلم در مرحله مونتاژ قرار دارد و محمدرضا شریفی نیا تهیه کننده و مرتضی علی عباس میرزایی تدوین این فیلم را بر عهده دارند.وی در پاسخ به این سئوال که فیلم &quot; سلطان &quot; دارای چه ابعادی است گفت: در این فیلم ابعاد مختلف شخصیت اسطوره فوتبال ایران &quot; علی پروین &quot; مد نظر قرار دارد و ما تلاش کرده ایم شخصیت او را از یک منظر و به شکل خاص مورد بررسی قرار دهیم.توکلی ادامه داد: ما تلاش کردیم دلیل محبوبیت علی پروین و دلیل لقب دادن وی به عنوان سلطان را در چهار مرحله فوتبال، خانواده، مردم و مذهب مورد بررسی قرار دهیم.وی در اظهارات خود پیرامون برگزاری جشنواره فیلم ورزشی و تولیدات فیلم ورزشی گفت: در تولیدات فیلم های ورزشی، ورزش از جذابیت های خود استفاده می کند و به کمک ابزارسینما ، فیلم در دنیا به گونه ای دیگر مطرح می شود . از این طریق می توان چهره ها و اسطوره های ورزشی را معرفی کرد تا جوانان بیشتر با آنها آشنا شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توکلی گفت: ورزش، امروزه به عنوان یک صنعت به شمار می رود و جشنواره فیلم های ورزشی پل ارتباطی بین ورزش و سینما است. وی در پایان افزود: در گذشته در بحث تولیدات فیلم های داخلی موفق عمل نکرده ایم؛ چرا که در بخش فیلمنامه نویسی ضعف داشتیم اما در چند وقت اخیر بخش مستندات در حال شکل گیری است و مطمئن هستم می توانیم یک گنجینه خوب برای نسل های بعد به یادگار بگذاریم.&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 14:38:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای مجیدی،سینما خانه شخصی شما نیست که امر و نهی کنی چه کسی فیلم ساز شود!</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بر خلاف آن هایی که دوست نداشتند بگویند دیشب جشن بزرگ منتقدان و نویسندگان سینمایی آبرومند&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 291px; HEIGHT: 191px&quot; height=241 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8612/ImageReports/8612140767/1_8612140767_L600.jpg&quot; width=330 align=left border=0&gt; نبود و خلاصه از هر دری وارد شوند و عیب و ایرادی بگیرند،معتقدم از خیلی از جشن های دولتی که برگزار می شود و کلی بردجه نثار برگزار کنندگان می کنند،بهتر،آبرومندانه تر و شکیل تر بود.یک صنف خصوصی که هیچ پشتوانه ای ندارد و هر روز هم انتقاد ها بر علیه اش بیشتر می شود دیشب جشنی برگزار کرد در شان و جایگاه منتقد سینما و رسانه که باید دستمریزاد گفت به دوستان خوبم،محمد خزایی،یزدان عشیری،علی اعلایی،سعید مستغاثی و جعفر گودرزی که با همت آن ها این مراسم برگزار شد.&lt;BR&gt;اما این ها تنها بخشی از هدفی است که برای نوشتن این یادداشت داشتم.بخش مهمی اش بر می گردد به حرفی که از زبان یک کارگردان دولتی زده شد.دیشب مجید مجیدی وقتی روی صحنه تالار وحدت رفت و از دست منتقدین جایزه خودش را گرفت که تا همین جای کار باید افتخار کند،حرف جالبی زد.او وقتی پشت میکروفون ایستاد گفت:«از دوستان منتقد خواهش می کنم که سودای فیلمسازی را در خودشان سر ندهند و به همین حرفه شان ادامه بدهند»...نمی دانم مجیدی پیش خودش چی فکر کرده که این حرف ها رو می زد.مگر کسی جای او ار تنگ کرده؟اصلا به مجیدی چه ربطی دارد که منتقدین می خواهند چه کار کنند؟آیا واقعا او در حدی هست که بخواهد برای جماعت نویسنده و متفکر روزنامه نگار تعیین و تکلیف کند که چه کار کنند و چه کار نکنند؟&lt;BR&gt;شاید دیشب اگر جایش بود و ما هم مثل مجیدی بودیم نهیب می زدم:آقای مجیدی،شما که فیلمساز دولتی هستی.شما که به راحتی فیلم می سازی و بدون هیچ دغدغه ای فیلمت اکران می شود.شما که هر چقدر پول بخواهی در اختیارت می گذارند تا بسازی و ببری.شما دیگه چرا؟مگر این متقدین و جماعت نحیف روزنامه نگار که هر روز صبح که از خواب بلند می شوند نمی دانند شغلی دارند یا نه، جای شما را تنگ می کنند؟شما که به راحتی زندگی ات را می کنی و شب می خوابی و صبح بلند می شوی و فیلمت را می سازی.بی خیال...بی خیال این جماعت بشو.سینما خانه شخصی شما در فرشته نیست که امر و نهی می کنی چه کسی بیاید و چه کسی نه..شما فیلمت را بساز و پولت را بگیر.اگر هم کسی از این جماعت سودای فیلمسازی سر بدهد وقتی فیلمش را بساز معلوم می شود اینکاره است یا نه.اما این جماعت منتقد و روزنامه نگار اگر بخواهند روزی فیلم بسازند مطمپن باش در صف وام های دولتی نمی ایستند.جای شما را هم تنگ نمی کنند.خیالت راحت برادر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 14:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگوی من با رضا رشیدپور قبل از توقیف مثلث شیشه ای</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این گفتگو را خیلی دوست دارم.نمی دانم دلیلش چیست.شاید به&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 293px; HEIGHT: 206px&quot; height=211 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.cinemaema.com/index.php?module=pagesetter&amp;type=file&amp;func=get&amp;tid=22&amp;fid=image&amp;pid=109&quot; width=322 align=left border=0&gt; خاطر اوضاع و اتمسفر حاکم بر جامعه به خاطر رضا رشیدپور است و شاید هم چون وقتی مصاحبه را پیاده می کردم،این حس با من بود که چقدر این حرفه را دوست دارم.گفتگو با رضا رشیدپور آن هم در شرایطی که برنامه اش در آن به سر می برد و هر لحظه امکان آن بود که یکی از همین شب ها پایان آن باشد انجام شد ولی هیچ کدام از ما دونفر که مقابل هم نشسته بودیم از آن خبر نداشتیم.این مصاحبه دیروز صبح در همشهری جوان منتشر شد و شب قبلش رشیدپور در عین ناباوری اعلام می کند که آخرین برنامه مثلث شیشه ای اش را اجرا می کند.بعد از چاپ مصاحبه بازتاب های زیادی ایجاد شد.طوری که خود رشیدپور تماس گرفت و درباره حواشی انتشار صحبت هایش گفت.مصاحبه را امیر لطف کرد و روی سایت سینمای ما گذاشت.شاید خواندنش توی این اوضاع و احوال بد نباشد.همین...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;گفت و گوی غیر قابل چاپ با رضا رشیدپور در اخرین روزهای پیش از توقف پخش «مثلث شیشه‌ای»&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;                                            &lt;FONT color=#990000&gt;خداحافظ دنیای اجرا&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رشيدپور در فاصله برنامه «شب شيشه‌اي» تا برنامه جديدش «مثلث شيشه‌اي» خيلي فرق كرده؛ در اين مدت بازيگر شده (در فيلم جديد تهمينه ميلاني «سوپراستار»، نقش مهمي داشته و در كار آخر مهران مديري هم حضور كوتاهي داشته) و درضمن با نشريه «رويش» به جرگه روزنامه‌نگارها وارد شده است.همين‌ها كافي بود تا با او بنشينيم و درباره روزنامه‌نگار و بازيگرشدنش و اجراهايش در برنامه‌اي تازه حرف بزنيم. اين سومين «برنامه شيشه‌اي» اوست (تعبيري كه خودش درمورد برنامه‌هايش به كار مي‌برد).رشيدپور با «شب شيشه‌اي» حسابي گل كرد و به اوج رسيد اما «مثلث شيشه‌اي» او هنوز از كار درنيامده و منتقدان خاص خودش را دارد.او قبل از شروع مصاحبه، مصرانه از ما خواست كه سؤال تكراري نپرسيم. مصاحبه را با صحبت درمورد تجربه روزنامه‌نگاري‌اش در «رويش» شروع كرديم و پيش رفتيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;برويم سراغ برنامه «مثلث شيشه‌اي». داستان «برنامه من»، «مهمان من» و اين من من كردن‌ها چيست؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;شايد اين موضوع فقط در 10 برنامه شب شيشه‌اي بود كه گفته شد و بعد از آن ديگر نگفتم. كما اينكه خودم معتقدم اين برنامه من است ولي به‌خاطر بازخوردهاي منفي‌اي كه داشت، تكرارش نكردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چرا معتقديد اين برنامه شماست؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چرا شما معتقديد كه برنامه من نيست؟ اتفاقا همين‌طور است. در تمام برنامه‌هاي‌گفت‌وگوي زنده استاندارد، آن برنامه با مجري‌اش شناخته مي‌شود؛ مثلا مي‌گويند گفت‌وگوي فلاني با... به‌هر حال هر كس يك امضايي پاي گفت‌وگويش دارد. الان اين گفت‌وگوي مجيد توكلي است با رضا رشيدپور.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آره ولي من كه نمي‌توانم بگويم اين مجله من است.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;مجله شما نيست ولي گفت‌وگوي شماست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;خب ،پس فرقي نمي‌كند؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;براي اينكه شما سردبير مجله‌ات نيستي. مدير مسؤول مجله‌ات نيستي. شما يك گفت‌وگو كننده هستي. پس در برنامه چون تهيه‌كننده خودت هستي، مي‌گويي برنامه من؟ يك بخش از برنامه را من تهيه مي‌كنم به اتفاق محمد قنبري ولي به‌هر حال گفت‌وگوكننده من هستم و اين اعتقاد شخصي من است ولي چون احساس كردم مردم هم اين كار را زياد دوست ندارند، ديگر تكرار نكردم اما همچنان بر اين قضيه معتقدم. اين برنامه من، از مالكيت نمي‌آيد، من از محتوا مي‌آيد، از امضا مي‌آيد. خب، همين بازخوردهاي منفي باعث مي‌شود به برنامه لطمه وارد شود. ببين، در كل ما ايراني‌ها اين‌طوري هستيم. همه من هستيم ولي هيچ‌وقت، من مقابلمان را قبول نمي‌كنيم. مي‌گوييم من منم، تو من نيستي. هر كس به منيت خودش اعتقاد دارد ولي وقتي طرف مقابلش مي‌گويد.من هم منم، آن را قبول نمي‌كنيم. يك مقدار قد هستيم. چه ايرادي دارد آخر. در اين محيط فرهنگي، اين‌طرز تفكر، مال من است. اين گفت‌وگو مال من است.من معتقدم برنامه «مردم ايران سلام» برنامه رضا شهيدي‌فر است. «كوله‌پشتي» برنامه فرزاد حسني است. «دو قدم مانده به صبح»، برنامه صالح علاء است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آره، ولي چه لزومي دارد مجري اين جمله را مدام بازگو كند؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt; بالاخره يك جايي بايد روي اين داستان تاكيد شود كه يك بحث جديد باز شود. من ايرادش را نفهميدم. مردم مثلا گفتند «اين پسره پررو شده» . آخر من كه نگفتم تلويزيون مال من است، شبكه‌ها مال من است، حتي نمي‌گويم اين برنامه مال من است. مي‌گويم اين برنامه من است. اين گفت‌وگوي من است. اين امضاي من است. من منظورم اين بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اين «من بودن» در شغل‌هاي ديگرت هم وجود دارد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; اصلا اين‌طوري كه شما از«برنامه من گفتن»من تعبير مي‌كنيد درست نيست. اگر قرار بود بقيه نظر ندهند كه تشكيل اتاق فكر براي برنامه‌هاي شيشه‌اي معني نداشت. ما از همان «عبور شيشه‌اي» اتاق فكر داشتيم. اعضاي اتاق فكر چه كساني هستند؟ يك بخش از استادان دانشگاه هستند، بخشي هم از برنامه‌سازهاي تلويزيون. بخشي از خبرنگارها و يك بخش هم از مسؤولان محترم گروه اجتماعي شبكه تهران كه همه مي‌نشينيم دور هم و بحث مي‌كنيم كه چه ميهماني باشد بهتر است و چه بحثي صورت بگيرد بهتر است. اگر من از ابتدا قائل به اين بودم كه هيچ‌كس دخالت نكند و فقط نظر خودم باشد، اصلا اتاق فكر تشكيل نمي‌دادم. و....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-22-pid-109.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ادامه مطلب....&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 23:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظی ایتالیا و پایان جام ملت های اروپا</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990000 size=3&gt;به جای تیتر:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;دیگی که برای ایتالیا نمی جوشه....می خوام سر سگ توش بجوشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست همین امشب، بوفون می توانست به یک قهرمان تبدیل شود و&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://d.yimg.com/us.yimg.com/p/ap/20080622/capt.0a9d14a6db0a49f4b5621a196bcaddcd.soccer_euro_2008_spain_italy_eur402.jpg&quot; align=left border=0&gt; این همان چیزی بود که لحظه نواختن ضربات پنالتی،آرزویی بود که تحقق پیدا نکرد.آرزویی که حالا تبدیل به یک وداع تلخ با جام اروپا شد.جامی که دیگر بدون حضور ایتالیا برای من و همه هوادار های لاجوردی پوش معنایی ندارد.جام بدون ایتالیا یعنی لحظه مرگ برای فوتبال دنیا.امشب اسپانیا بازی را برد تا به دنیا نشان بدهد،از فردا مسابقات فوتبال بدون ایتالیا هیچ لذتی ندارد و این یعنی تلخ ترین لحظه برای مستطیل سبز اتریش و سوپیس.&lt;BR&gt;امشب ایتالیای محبوب ما بعد از آن احیای دوباره در بازی با فرانسه، در اولین بازی حذفی‌اش با اسپانیای قبراق و زهردار جنگید و با جام خداحافظی کرد.راستش بازی خوبی نبود.نه ایتالیا بازی همیشگی اش را به نمایش گذاشت و نه ماتادورها توانستند لقب پیروز واقعی را برای خودشان از این بازی به یادگار ببرند.امشب نه دی روسی حال و احوال خوبی داشت و نه دونادونی توانسته بود ترکیبی را وارد زمین کند تا میانه زمین را از ماتادورها بگیرد.چقدر امشب و قبل از بازی،حس و حال بازی فینال جام جهانی گذشته را داشتم.جایی که ایتالیا با اقتدار فرانسه را برد تا قهرمان جهان شود.آن شب وقتی داشتیم بازی را در خانه امیر می دیدم،درست موقع پنالتی ها برق رفت و به خیابان زدیم.شب عجیبی بود.ضربات پنالتی بازی را در روزنامه شرق دیدیم و هورا کشیدیم و بالا و پاپین پریدیم.و چه قدر امشب یاد آن لحظه ها افتادم.خدا می داند این لحظه ها ،دل پیرویی که در دقایق پایانی بازی با یک حرکت همه ما را به یاد بازی های رویایی اش در جام جهانی ۹۴ انداخت چه حس و حالی دارد.یا دونادونی که تیم را برای قهرمانی آماده کرده بود.یا دروسی یا گتوزو و یا....بوفون.شاید بوفون هیچ وقت خودش را نبخشد.او می توانست امشب سوپرمن لاجوردی ها و میلیون ها هوادارش باشد ولی حیف که این ستاره بزر گ ایتالیا،اینگونه با جام خداحافظی کرد....&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تکمله&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:یک طرفدار واقعی،هیچ وقت از حمایت تیمش نا امید نمی شود.به امید قهرمانی مردان ایتالیا در جام جهانی دو هزار و ده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 00:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان شدیم...همین</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 450px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://naghibi.30nema.com/pix/esteghlal.jpg&quot; align=right border=0&gt;يك&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:قهرمان شديم و اين درست مثل پيروزي هاي گذشته مان، ذوق و شوقي معمولي داشت و روي حساب و كتاب حركت كرديم.قهرمان شديم.جام را بالاي دستمان گرفتيم و فرياد زديم و بالا و پائين پريديم،ولي در همان جايي كه برايمان مشخص كرده بودند.يعني سكوي تماشاگران. نه كمي اين طرف تر و نه كمي آن طرف تر.&lt;BR&gt;بعد از سوت پايان بازي نه هوچي گري كرديم و نه از نرده ها ،مثل كانگورو به داخل زمين مسابقه ريختيم و نه...ولي قهرمان شديم و هيچ كدام از اين كارها را نكرديم.راستش انگار لذت بيشتري داشت وقتي ما اين بالا نشسته بوديم و يك صدا ،نواي قهرماني سر مي داديم و آن پايين مي ديديم تيم محبوبمان جام قهرماني را بالاي سرش گرفته و همينطور كه به ما نگاه مي كند،با دست اشاره مي كنند تا برايشان دست بزنيم و هورا بكشيم.راستش هر چه فكر مي كنم اين درست تر بود.نمي دانيد چه لذتي داشت وقتي از آن بالا علي منصوريان را ديديم كه همينطور كه روي دوش هوادارش نشسته،دستانش را به سمت بالا گرفته و براي ما كف مي زند و ما اين بالا هر چه در توان داشتيم، گذاشتيم تا بازيكن قديمي مان كه سابقه  بازي اش در استقلال بر مي گردد به16 سال پيش،با خيال آسوده و روحيه اي بالا از مستطيل سبز خداحافظي كند.همه اين لذت ها را، ما ديروز يك جا نصيب خودمان كرديم.همه همه اش را.درست مثل لذت سر كشيدن يك ليوان آب زرشك در وسط گرماي طاقت فرساي استاديوم كه هم از شدت يخ بودنش،شش هايت حال مي آيند،هم مزه ترش بودنش تو را به وجد مي آورد و هم كل يوم،حالت جا مي آيد، نصيبمان شد.&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:آن روز قبل از شروع مسابقه وقتي وحيد طالب لو در تنهايي خودش و در لحظه اي كه كسي توجه نمي كرد،دور خودش چرخيد و بر زمين نشست و دستانش را به سمت آسمان بالا برد،مطمئن شدم كه قهرمان مي شويم.مخصوصا وقتي بغل دستي ام را مي ديدم كه مدام دستانش به سمت آسمان است و هر چند دقيقه يك بار فرياد ميزند:&quot;بلند بشويد...تيم نياز به تشويق داره&quot; و اين همان چيزي بود كه استقلال در اين دوره ليگ كمتر به خودش ديده بود.همدلي و يكرنگي تماشاگران آبي كه ديروز هر چند دير آمدند،ولي قهرماني استقلال را پررنگ و درخشان كردند&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:اما حالا مي فهمم كه چرا در بازي استقلال و پرسپوليس،تعداد تماشاگران ما كمتر است.جوابش يك دودوتا چهارتاي ساده است.ما استقلالي ها كل يوم تنبل هستيم.يكي اش خود من و همه آن 90 هزار نفري كه دوشنبه در جشن قهرماني استقلال شركت كرديم.كاملا خونسرد و با اعتماد به نفس بالا يكي دو ساعت مانده به شروع بازي وارد استاديوم مي شويم و بعد از يك همراهي كلي با فضاي ورزشگاه،مسابقه را تماشا مي كنيم و اين تمام ماجرا است.دليلش&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 245px; HEIGHT: 160px&quot; height=846 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://khosrownaghibi.persiangig.ir/image/DSC00323.JPG&quot; width=1315 align=left border=0&gt; هم اين است كه هيچ استقلالي حالش را ندارد از خوابش بزند و بارو بنديلش را جمع كند و صبح الاطلوع برود و زير آفتاب داغ  بنشيند تا مثلا 10 ساعت بعد، بازي را ببيند.البته مثل بازي دوشنبه كه خب، فرق مي كند.مي دانستيم قهرمان مي شويم.عين آن 90 هزار نفر مي دانستيم و تهران بوي قهرماني استقلال را مي داد. هر كجا را كه نگاه مي كرديم آبي بود.همه جا.حتي آسمان تهران ،كه هيچ وقت آن را به اين آبي اي نديده بودم.&lt;BR&gt;تكمله:از دوستاني كه اين يادداشت را مي خوانند تقاظا مي كنيم،يكي دو روز مانده به مهلت ارسال اسامي بازيكنان به كنفدراسيون فوتبال آسيا،از طريق پيام كوتاه به ما اطلاع بدهند.چون بازهم امكان دارد فراموش كنيم.به هر حال كارهاي مهمتري هم داريم.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بچه هایی که توی عکس می بینید:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;به ترتیب از سمت راست:خسرو نقیبی،خودم،محمد علی سعیدی و در بالای عکس:نیما حسنی نسب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز را به خاطر بسپار آقای قطبی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اينجا فرودگاه امام خميني است.عقربه هاي ساعت عدد 3 را نشان مي دهد.جاي خوبي است.هواي&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 286px; HEIGHT: 208px&quot; height=146 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8611/ImageReports/8611020665/12_8611020665_L600.jpg&quot; width=349 align=left border=0&gt; خنك و دلچسب در يك نيمه شب بهاري.مردم با ساك هاي چرخ دارشان از ماشين هاي مدل بالا پياده مي شوند و هركدام به سمت اقوامشان مي روند.خوش و بشي مي كنند و با لبخندي وارد سالن انتظار مي شوند.مسافرين فرودگاه انگار خيلي هم احساس تنهايي نمي كنند.هر كدامشان،حداقل چندين نفر از دوستان و آشنايشان آمده اند تا نظاره گر رفتنشان باشند.حس خوبي است.نيم دانم تا به حال تجربه اش كرديد يا نه.&lt;BR&gt;اما درست كمي آن طرف تر چهار پنج نفري كنار ميله هاي درب خروجي فرودگاه ايستاده اند و منتظر افشين قطبي هستند.منتظر مردي هستند كه همين يك هفته پيش يكي از پرطرفدار ترين تيم هاي فروتبال آسيا را قهرمان ليگ كشورش كرد.عقربه هاي ساعت جلوتر مي رود و بر تعداد اين چهار پنج نفر اضافه نمي شود.هيچ كس نمي تواند با اين حس و حال و فضا  تصور كند،اين چهار پنج نفر كه حالا تبديل شده اند به شش نفر،منتظر مردي هستند كه تمام آمال و آروزهاي خيلي از مردم كشورشان را به سرانجام رسانده.هيچ كس نمي تواند تصور كند كه افشين قطبي با آن هم هياهو و شور و شوق مثال زدني اش،هنگامي كه قرار است در لحه اي تلخ و به ياد ماندني،ايران را ترك كند،همين 6 نفر مراسم بدرقه اش را اجرا كنند.ولي نيازي به تصور نبود و اين درست عين واقعيت بود.عقربه هاي ساعت همچنان پيش مي رود كه اتوموبيل مشكي رنگ مقابل پايمان مي ايستد.حبيب كاشاني پياده مي شود.همان 6 نفر مي آيند و دور ماشين حلقه مي زننتد تا افشين قطبي يا همان امپراتور فوتبال به همراه همسرش از ماشين پياده شوند.قطبي همينطور كه به اطرافش نگاه مي كند با لباسي قرمز رنگ از ماشين پياده مي شود و با همان 6 نفر سلام و احوالپرسي مي كند.چند نفري از كنار ماشين رد مي شوند و با اشاره قطبي را نشان مي دهند.اما قطبي همچنان به اطرافش نگاه مي كند.اصلا از آن مرد هميشگي كنار زمين مسابقه خبري نيست.انگار نه انگار كه هيمن دوهفته پيش بعد از گل محسن خليلي به سپاهان دو متر به هوا پريد و به سمت بازيكنش رفت و در آغوشش آرام گرفت.هوا كمي خنك تر مي شود و حالا ديگر معلوم است كه قطبي و همسرش در آرام ترين شكل ممكن قرار است ايران را ترك كنند.چند نفر از خبرنگار ها دو رقطبي مي آيند و سوال هايي مي پرسند كه قطبي حوصله پاسخ دادنش را ندارد.يوروم قطبي هم گوشه اي ايستاده و نظاره گر است.كمي آن طرف تر افشين قطبي ساك چرخدارش را گرفته و همينطور كه به زمين مي كشد به سمت گيت پرواز حركت مي كند.يكي دونفري مزاحمش مي شوند و امضا مي خواهند.قطبي انگار حوصله هيچكس را ندارد.همين جا است كه صدايي از پشت سر قطبي را ميخكوب مي كند:&quot;پسرم،اميدوارم روزي به همه آن چيزي كه مي خواهي برسي&quot;..پير زن اين جمله را به قطبي مي گويد و مي رود و فقط چشمان خيس قطبي است كه از پشت نظاره گر رفتن پير زن است.قطبي مات و مبهوت به دور دست نگاه مي كند و با دستمال، چشمانش را پاك مي كند.مي رود به سمت گيت و خبرنگاري صدايش مي زند:&quot;آقاي قطبي مقابل دوربين ما دست تكان مي دهي؟&quot;،قطبي همينطور كه دست همسرش را گرفته،نگاهي به دوربين مي كند و با چشماني نمناك دستي تكان مي دهد به نشانه خداحافظي و به سرعت رو بر مي گرداند تا اينجا تنها همسرش باشد كه با دستمال سفيد چشمان قطبي را پاك مي كند.قطبي از گيت عبور مي كند و اين درست زماني  است كه ميليون ها نفر در خوابي لذت بخش به سر مي برند.قطبي در اوج تنهايي و بدون بدرقه حتي يكي از طرفدارانش،حتي يكي از بازيكنانش ايران را ترك كرد تا حالا فقط خاطره هاي روزهاي خوب از او باقي بماند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 15:18:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملاقات با آقای قطبی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همیشه همینطوری بوده.درست وقتی می خواهی جایی باشی که باید،همه چیز مثل ترافیک و دعوا با&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 305px; HEIGHT: 447px&quot; height=360 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com//Media/8702/ImageReports/8702141138/18_8702141138_L600.jpg&quot; width=257 align=left border=0&gt; راننده و کلی دلیل مزخرف دیگه پشت سر هم می شود تا تو به کارت نرسی.دیشب احسان sms زد كه صبح زودتر بيا كه كارهامون رو انجام بديم چون ساعت 11 افشين قطبي مي ايد درفتر مجله.خيلي خوشحال شدم.چون اين آخرين ديدار با افشين قطبي بود.مردي كه بسيار دوستش داشتم و امروز تازه فهمديم مردي از ميان ما رفت و فوتبال ما را تنها گذاشت كه سال ها بايد حسرت امروز و رفتن او را بخوريم.&lt;BR&gt;دير رسيدم.مثل هميشه و كلي اتفاق افتاد كه دير رسيدم.وارد دفتر مجله شدم.شلوغ بود.همه بچه ها آمده بودند و افشين قطبي در ظلع شرقي ميز نشسته بود و به سوال ها پاسخ مي داد.نفهيمدم زمان چقدر گذشته بود ولي همينطور كه به صورت قطبي خيره شده بودم،صندلي را برداشتم و آرام كنارش نشستم.همينطور نگاهش مي كردم و چند دقيقه اي محو او بودم.بچه ها سوال مي پرسيدند.او هم جواب مي داد.تا شوك عجيب و غريبي همه بچه ها را گرفت.قطبي شروع كرد درباره رفتنش حرف زد.درباره اينكه حالا چقدر دلش براي ايران،پرسپوليس،بازيكنانش تنگ مي شود.قطبي همينطور كه حرف مي زد،نگاهي به شيشه روي ميز كرد و اشك از چشمانش خارج شد.قطبي حالا شده بود همان مربي كه لقب مرد بزرگ مناسب او است.&quot;حالا يك كمي ايراني شدم&quot; اين جمله قطبي براي وقتي بود كه با دستمال چشمان خيسش را پاك مي كرد.افشين قطبي حسابي احساساتي شده بود.وقتي از او پرسيدم چه كسي را براي سرمربيگري پرسپوليس به كاشاني پيشنهاد داده است با كمال فروتني گفت:&quot;به آقاي كاشاني گفتم اگر مربي ايراني مي خواهد،فقط حميد استيلي مناسب است.چون حميد چند سالي است كه براي پرسپوليس زحمت كشيده و حالا اين حق او است&quot;...جمله هاي قطبي تمام مي شود و ياد مصاحبه هايي كه استيلي بر عليه قطبي توي اين مدت انجام داده بود مي افتم و تاسف خوردم براي حميد استيلي.&lt;BR&gt;حالا قطبي عكس يادگاري اش را با بچه هاي مجله مي اندازد و مي خواهد برود.توي بلوار گلشهر هر كسي كه رد مي شود درباره ماندن يا نماندن قطبي حرف مي زند.انگار همه مي خواهند او بماند.من استقلالي را بگو.فكرش را نمي كردم روزي آنقدر مربي پرسپوليس را دوست داشته باشم كه با او عكس يادگاري بگيرم.وقتي همين جمله را به قطبي گفتم،دستم را فشار داد و گفت:&quot;اين همان هدفي بود كه من توي فوتبال دنبالش بودم.خيلي خوشحالم كه اين حرف را مي زني&quot; و رفت سوار ماشين شد و رفت.افشين قطبي رفت تا قبل از طلوع آفتاب فردا،تهران را به مقصد امارات ترك كند.او رفت تا مربي گري تيم الوصل را بپذيرد.رفت و فوتبال ايران باز دوباره بي فرهنگ شد.خداحافظ قطبي بزرگ.&lt;BR&gt;پي نوشت:من يك استقلالي دو آتيشه ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 09:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
