|
سيامك انصاري كم حرف مي زند و اصولا اهل مصاحبه نيست. اين جمله اي است كه وقتي شاكي مي شوم و از قرار هاي به هم خوردة مصاحبه مان گله مي كنم، در جوابم مي گويد. واقعيت هم همين است. او كم حرف مي زند و بيشتر بازي مي كند. جوري كه وقتي باهاش رفاقت مي كني هم انگار دارد برايت بازي مي كند. البته دوستي سيامك انصاري خيلي لذت بخش است. شوخي ها وجدي حرف زدن هايش جالب است و كلا آدم موقعيت سنجي است. اخلاق به خصوصي هم دارد. چيزهايي برايش ارزش تلقي مي شود كه شايد براي هيچ كس ارزش نباشد و بالعكس. راستي سيامك جزو معدود بازيگراني است كه تلفن همراهش بدون پيغام گير است!
دوستي خبرنگارها با بازيگرها خوبي هايش يك طرف، ولي بدي هايش بيشتر است. مي تواني از خوبي هاي رفاقت ات استفاده كني و قرار مصاحبه اي با او بگذاري، ولي تازه شرارت اش شروع مي شود. به راحتي قرار مصاحبه را امروز و فردا مي كند و سر آخر يك ماه آن را به تعويق مي اندازد! دو سه بار هم سر قرار مصاحبه حاضر مي شود، ولي باز مصاحبه به دلايل مختلف كه بعضي هايش به سيامك هم ربطي ندارد، شكل نمي گيرد.
بالاخره در غروب يكي از روزهاي آخر سال در حالي كه به همراه پژمان جمشيدي در دفتر يكي از دوستانش بود، گيرش آورديم. اتاق تاريكي است كه تنها يك لامپ كوچك، آن را روشن مي كند و حرف هايمان را كه مي زنيم، مي شود چيزي شبيه يك بازجويي!
از تأخير يك ماهه براي اين گفت وگو و اين كه من هر وقت تماس مي گرفتم گرفتار بودي و مصاحبه را به امروز و فردا موكول مي كردي، احساس مي كردم حتما دليلي دارد كه سيامك انصاري اين طور...
درگير است.
درگير چي؟ يعني توي يك ماه اصلا فرصتي نبود كه ما با هم صحبت كنيم؟ بالاخره يك چيزي بايد باشد كه گرفتار باشي. سوپر ماركت كه نداري!
نه، ولي دليل خاصي هم ندارد. يك مقدار استراحت كردم. خب برره كار سنگيني بود.
فكر مي كنم استراحت هم نكرده باشي.
آره. استراحت هم نكردم. مثل بقية آدم ها من هم توي اين 6 ماه كارهاي عقب مانده اي داشتم و مجبور بودم توي اين مدت انجامشان بدهم. يك بخش اش هم ساختن تيزر بود. من تيزر مي سازم و تعهداتي داشتم. آگهي و چند تا قرارداد هم داشتيم كه مي خواستيم آن ها را انجام بدهيم. فيلم سينمايي بود، تلويزيون بود و چند تا طرح داشتيم كه...
اين ها كه خيلي شد.
آره. چندتا طرح هم خودمان داشتيم كه روي آن كار مي كرديم و مجموع اين كارها مي تواند يك سال آدم را پر كند.
جالب شد، اين تيزرسازي از كجا آمده؟
تيزر ساختن را خيلي دوست دارم. 9 سال است كه دارم اين كار را مي كنم.
يعني يك جورهايي بخشي از خرجي زندگي ات از اين راه در مي آيد؟
به ساختن تيزر، زياد به عنوان منبع درآمد نگاه نمي كنم. خيلي به اين كار علاقه دارم، چون توي مدت زمان كوتاهي تو مي تواني نتيجة كارت را ببيني.
و بقية كارهايي كه گفتي، شامل چه چيزهايي مي شود؟
چند تا طرح كودك داشتم، طرح يك سريال بود و يك فيلم سينمايي و...
نقش تو اين وسط چي هست؟
من دستيار كارگردان بودم و دستيار كارگردان هم يعني آچار فرانسه. يعني همه كار مي كند. خب يك جورهايي هماهنگ كننده بودم. طرح هايي كه نوشته بوديم به شبكه هاي سه و پنج و يك ارائه داديم. منتظريم تا براي سال بعد جواب بدهند.
اين كارها به بازيگري تو لطمه نمي زند؟
نه، اصلا. چون آن كار، ديگر بعد از يك مدت روتين مي شود. تو يك مدتي روي يك نقش كار مي كني و بعد ديگر نقش دستت مي آيد و كارت را مي كني. در كنارش هم بقية كارهايت را انجام مي دهي.
توي اين يك ماه كه محرم بود و برره پخش نمي شد، چي كار مي كردي؟
پنج شش روزش را استراحت كردم.
قرار هم نيست توي اين چند روزي كه استراحت مي كني، كتاب بخواني و يا فيلم ببيني؟
فيلم زياد نگاه مي كنم. من تقريبا هفته اي 5 تا فيلم مي بينم.
چه جوري فرصت مي كني؟ برنامه ريزي خاصي داري يا جور ديگري است؟
كاملا برنامه ريزي دارم. يك وايت بورد دارم و همة كارهايم را روي آن مي نويسم. مثلا مي نويسم كه امشب چه فيلمي را بايد ببينم يا چه كاري را بايد انجام بدهم.
قرار مصاحبه را هم روي آن مي نويسي؟
نه. قرار مصاحبه هاي من معمولا گم مي شود! چون زياد دوست ندارم مصاحبه كنم. خودت هم مي داني اهل مصاحبه نيستم.
چقدر در ماه كافي شاپ مي روي؟
خيلي نمي روم. توي كافي شاپ قرار است يك استكان قهوه بخورم، خب اين را مي توانم يك جاي ديگر بخورم.
راسـتي، آن روز كـه توي دفتر نشسته بوديم، داشتي مي گفتي كه به خاطر مادرت در پاورچين بازي كردي.
مي داني كه برادر من چند سال پيش فوت كرد. آن موقع من سر تئاتر بودم. نشستم فكر كردم اگر كارم را ادامه ندهم، چي مي شود؟ صبح بلند شدم و رفتم تئاتر شهر و اجراي تئاتر را ادامه دادم. باهاش كنار آمدم. ولي مرگ برادرم براي مادرم خيلي سخت بود. در همان روزها يك نفر من را به مهران مديري معرفي كرد و پيشنهاد بازي توي پاورچين مطرح شد. مادرم مهران مديري را خيلي دوست دارد، مثل خيلي هاي ديگر. من هم فكر كردم شايد با قبول اين كارم بتوانم كمي به مادرم آرامش بدهم. همين هم شد.
مادرت اصرار داشت بازي كني؟
نه، اين را كه نگفت. ولي من خودم احساس كردم اين كار براي روحية مادرم مناسب است، احساس كردم كمكش مي كند. اين قدر كمك كرد كه افتادم توي يك رشته از كار و حالا شديم يك تيم و به جايي رسيديم كه تماشاگر دوست ندارد ما را جدا از هم ببيند.
فكر مي كني اگر آن اتفاق ناگوار نمي افتاد، تو الان كجا بودي؟
نمي دانم. شايد خواست خدا اين بود.
توي يك مصاحبه ازت خواندم كه گفته بودي برره بهترين كاري است كه با اين گروه داشتي.
آره. چون كار خيلي سختي بود. البته چون سخت بود، بهترين كارمان نبود. نظر مردم هم خيلي شرط بود. ولي اين بار مي دانستيم كه دقيقا داريم از تجربة سه كار قبلي استفاده مي كنيم. احساس مي كنم به درستي از 70 درصد كارهاي قبلي استفاده كرديم و براي همين است كه نظر همه مان اين شده كه برره بهترين كار گروه ماست.
البته نقش ات هم بي تأثير نبود؟
بله، نقش كه خيلي برايم جذاب بود.
جالب اين بود كه در اين كار، نه مهران مديري نقش اول بود و نه رضا شفيعي جم و نه جواد رضويان (كه البته اصلا حضور نداشت). كسي نقش اول بود كه در كارهاي قبلي نقش مكمل داشت. ضمن اين كه شخصيت كيانوش يك جورهايي شبيه خودت هم بود.
|
حالا خودت نبودي! راجع به نقش اول بودن توضيح بده.
ببين، برره نقش اول نداشت. نقش اول برره خود برره بود. اين قدر خودش ظرفيت داشت كه آدم ها توي آن كارهاي مختلف انجام بدهند. فقط يك مسأله بود. اين كه وقتي كيانوش مي آيد، همه با كيانوش همراه مي شوند، همه با كيانوش فرهنگ برره را مي شناسند و يك جور هايي كيانوش، نمايندة بيننده ها در بين برره اي ها بود. شايد به خاطر همين كه با او همذات پنداري مي كردند. يا اگر حرص مي خورد، با او حرص مي خوردند، عصباني مي شد، با او عصباني مي شدند. وقتي هم خنده اش مي گرفت، با او مي خنديدند.
اين قبول، ولي جواب ندادي كه چقدر شبيه خودت بود؟ راستي، مگر بد است شبيه خودت باشد؟
نه بد نيست. ولي آخر شبيه خودت يعني چه؟
اين كه وقتي من دارم برنامه را از تلويزيون مي بينم، احساس مي كنم يك جورهايي كيانوش، سيامك انصاري است. يعني شباهت هايي در رفتار و طرز حرف زدن و كارهايت هست كه من را به اين فكر وا مي دارد.
آخر هميشه بازيگران، يك چيز هايي از خودشان در نقش دارند. البته فكر مي كنم اين براي من بيشتر از اين يك مقدار شبيه خودم شده. به همين سادگي.
ولي كيانوش كاملا آدم خوبي نبود. درست است؟
آره. كيانوش هم تحت تأثير قرار مي گرفت و يك جورهايي خاكستري بود. ولي كل شخصيت ها دوست داشتني بودند. فقط اين همذات پنداري با كيانوش بيشتر بود.
چه دليل خاصي براي همذات پنداري وجود داشت؟
دو سه تا دليل محكم دارد. اين كه كيانوش بيشتر توي دوربين نگاه مي كرد و با مردم حرف مي زد.
يعني اين خيلي تأثير دارد؟
آره، كاملا تأثير دارد.
پس دفعات قبل كه خود مهران اين كار را مي كرد، دليلش اين بود؟
نه، آن را من نمي دانم.
ديگر دليلش چي بود؟
يكي ديگر اين كه فكر مي كنم از يك جايي به بعد، خيلي جدي حرص مي خوردم، خيلي جدي اشك مي ريختم و همة اين ها تأثير داشت.
يعني چي حرص مي خوردي؟
خب واقعا بعضي اوقات خسته مي شدم از كار و واقعا حرص مي خوردم. تو فكرش را بكن 6 ماه از صبح تا شب، با آن حجم شديد كار. بالاخره خسته مي شدم و آن خستگي روي حرص خوردن من تأثير گذاشته بود و شايد طبيعي جلوه مي داد.
مشتاق شدم دلايل ديگرت را هم بشنوم.
ببين تا به حال كار 90تايي توي اين حجم سنگين، با اين تعداد بازيگر، لوكيشن و دكور نداشتيم. اين را همه مي دانند و خودمان هم مي دانستيم. همكاران ما هم مي دانند. مخاطب هم دوست داشت و ما هم چون ديديم خيلي توجه مي شود، انرژي بيشتري گذاشتيم. يك عامل ديگر هم فضاي سنتي كار بود كه براي تماشاگر جذاب به نظر مي رسيد. نوع لباس ها و موسيقي و... به هر حال برره يك 90 قسمتي ديگر بود كه تمام شد و اين هم به خاطره ها مي پيوندد.
اين كه گفتي اگر هركدام از ما در يك سريال يا فيلم ديگري بازي كنيم، تماشاگر دنبال بقيه مي گردد و... به نظرت چيز بدي نيست؟
اول اين كه اين لطف بزرگي است و اين گروه بايد قدر چنين لحظاتي را بداند. البته بچه ها هم نمي توانند صبر كنند تا سالي يك بار يك برنامه اي ساخته شود و دور هم جمع شويم. زندگي خرج دارد ديگر.
بيا از بحث برره خارج شويم. چون از ابتدا هدف مصاحبة ما اين بود كه از سيامك انصاري بيشتر بدانيم. از زندگي شخصي اش، از تنهايي هايش و از خيلي چيز هاي ديگر.
من هم مثل بقيه. چه فرقي مي كند؟
نه، من احساس مي كنم همان قدر كه سرت حسابي شلوغ است، همان قدر هم تنهايي؟
اتفاقا دور و برم خيلي شلوغ است. اصلا تنها نيستم.
منظورم اين است كه چقدر احساس تنهايي مي كني؟
اصلا احساس تنهايي نمي كنم. يك بار برايم پيش آمد؛ چهار سال پيش وقتي برادرم را از دست دادم. اين جور وقت ها هيچ كس آدم را درك نمي كند.
ولي اين نوع تنهايي از آن جنس كه گفتي نيست.
آره، ولي باز هم همان است. دور و برت حسابي شلوغ است، اما هيچ كس آدم را نمي فهمد.
بالاخره با اين موضوع كنار آمدي؟
آره. آن موقع شرايط خيلي سختي بود ولي...
وقتي تنها مي شوي، چه فكرهايي به سراغت مي آيد؟
آينده، گذشته، حال.
توي اين ها چه چيزهايي برايت مهم تر است؟
دوستانم، دوران خدمت سربازي و دانشگاه.
دانشگاه هم نمايش خواندي؟
آره. متأسفانه معماري قبول نشدم.
و اصلا تلاش هم نكردي كه قبول بشوي؟
نه، آن موقع اصلا به اين چيزها فكر نمي كردم. كار بازاريـابي مــي كردم. در كنـارش دانشگاه هم مي رفتم.
پس با اين اوصاف به قسمت هم معتقدي؟
آره، حسابي.
بعدش هم كه بازيگري و... راستي تا به حال به خاطر اين كه سيامك انصاري هستي، كارت راه افتاده؟
آره، ولي من نمي خواستم. نگفتم من سيامك انصاري هستم. خودشان شناختند و... مثلا پارسال كه رفته بودم پاسپورت بگيرم، كار من زودتر راه افتاد.
تو هم اعتراض نكردي كه بقيه توي صف ايستاده اند و از اين حرف ها؟
نه، آدم اعتراض هم بكند، مي گويند دارد خودش را لوس مي كند.
توي تنهايي ات چقدر فيلم مي بيني؟
خيلي، گفتم كه معمولا هفته اي 5 تا فيلم مي بينم.
چقدر فكر مي كني فيلم ديدن تو بازي ات تأثير دارد؟
اصولا فيلم ديدن براي هر بازيگري لازم است. يك جور هايي منبع الهام است براي بازيگر. وقتي فيلم مي بيني، از تجربه هاي يك بازيگر و كارگردان ديگر بهره مي گيري.
|
راستي، برايت سخت نيست ماشينت را فروختي؟
اصلا سخت نيست. اتفاقا اين طوري راحت ترم. با تاكسي و مترو كه مي روم، برايم بهتر است. اين كه تو مردم باشي، براي يك بازيگر خيلي خوب است. چون بهتر مي تواني يك نقش را بسازي.
پس اين كه بچة كف بازاري هم روي همين حساب است؟
بچة كف بازار كه نيستم. ولي چون پدرم تو بازار فرش، حجره داشت، من هم مدتي آن جا كار مي كردم. اين را هم بگويم كه من اصلا محيط بازار را فراموش نمي كنم. چون بودن توي اين محيط، خيلي به دردم مي خورد.
توي خيابان اگر دعوا بشود، چي كار مي كني؟
هيچي. من خودم دعوا هم كرده ام!
سر چي؟
يكي دو بار سر تيكه انداختن و...
پس اگر دعوا هم بشود، دوست داري تماشا كني؟
آره تماشا مي كنم.
يادم مي آيد يك روز به ات زنگ زدم و گفتم امشب مي آيي فوتبال يا نه، گفتي نه بابا، كي حوصله اش را داره. بعد هفتة پيش آمدي و بازي هم كردي. بالاخره فوتبال را دوست داري يا نه؟
آره دوست دارم. بازي هم مي كنم، ولي بيشتر اهل تماشاي فوتبال هستم. وقتي بارسلونا جلوي چلسي بازي مي كند، كيف مي كنم.
بارسلونا يا چلسي؟
بارسا.
گل دوم را ديدي كه رونالدينيو از وسط زمين...
واي نگو... شاهكار بود.
اگر مربي بارسلونا بودي، حاضر بودي چقدر خرج كني رونالدينيو را نگه داري؟
هر چي داشتم. هر جا مربي بودم، همة زندگي ام را مي فروختم و مي خريدمش. مگر پول چه ارزشي دارد؟
بيشتر اهل كدام ورزش هستي؟
بولينگ.
بيليارد چطور؟
اسنوكر بعضي وقت ها.
سفرهاي خارجي؟
اكثرا اروپا را گشته ام.
دوست داري روزي فيلم بسازي؟
آره.
كارگرداني سينما؟
آره، دوست دارم.
فكر مي كني چقدر موفق باشي؟
فعلا مي خواهم بسازم. بعد به موفقيت اش فكر مي كنم.
چقدر از رسول ملاقلي پور چيز ياد گرفتي؟
خيلي چيزها. اگر چيزي بلد شده ام، مديون رسول هستم.
همة فيلم هايش را حتما دوست داري؟
آره، ولي انتقاد هم دارم.
چقدر اهل تلفن و موبايل هستي؟
زياد، متأسفانه.
چرا گوشي ات پيغام گير ندارد؟
آخر موبايل هم اگر قرار باشد پيغام گير داشته باشد كه هيچي. من نمي فهمم پيغام گير براي موبايل چه معني دارد.
sms باز كه نيستي؟
نه زياد. مي دوني كه!
احساست در مورد مصاحبه كردن چي است؟
ازش متنفرم.




