جونم فداي رونالدينيو!

 
رسول ملاقلي پور، پيغام گير موبايل، بازار فرش تهران، بولينگ، گل دوم بارسلونا، بعضي وقت ها اسنوكر دور اروپا در 80 روز و خيلي چيزهاي ديگر در گفت وگو با سيامك انصاري
027606.jpg

سيامك انصاري كم حرف مي زند و اصولا اهل مصاحبه نيست. اين جمله اي است كه وقتي شاكي مي شوم و از قرار هاي به هم خوردة مصاحبه مان گله مي كنم، در جوابم مي گويد. واقعيت هم همين است. او كم حرف مي زند و بيشتر بازي مي كند. جوري كه وقتي باهاش رفاقت مي كني هم انگار دارد برايت بازي مي كند. البته دوستي سيامك انصاري خيلي لذت بخش است. شوخي ها وجدي حرف زدن هايش جالب است و كلا آدم موقعيت سنجي است. اخلاق به  خصوصي هم دارد. چيزهايي برايش ارزش تلقي مي شود كه شايد براي هيچ كس ارزش نباشد و بالعكس. راستي سيامك جزو معدود بازيگراني است كه تلفن همراهش بدون پيغام گير است!
دوستي خبرنگارها با بازيگرها خوبي هايش يك طرف، ولي بدي هايش بيشتر است. مي تواني از خوبي هاي رفاقت ات استفاده كني و قرار مصاحبه اي با او بگذاري، ولي تازه شرارت اش شروع مي شود. به راحتي قرار مصاحبه را امروز و فردا مي كند و سر آخر يك ماه آن را به تعويق مي اندازد! دو سه بار هم سر قرار مصاحبه حاضر مي شود، ولي باز مصاحبه به دلايل مختلف كه بعضي هايش به سيامك هم ربطي ندارد، شكل نمي گيرد.
بالاخره در غروب يكي از روزهاي آخر سال در حالي كه به همراه پژمان جمشيدي در دفتر يكي از دوستانش بود، گيرش آورديم. اتاق تاريكي است كه تنها يك لامپ كوچك، آن را روشن مي كند و حرف هايمان را كه مي زنيم، مي شود چيزي شبيه يك بازجويي
!

از تأخير يك ماهه براي اين گفت وگو و اين كه من هر وقت تماس مي گرفتم گرفتار بودي و مصاحبه را به امروز و فردا موكول مي كردي، احساس مي كردم حتما دليلي دارد كه سيامك انصاري اين طور...
درگير است.
درگير چي؟ يعني توي يك ماه اصلا فرصتي نبود كه ما با هم صحبت كنيم؟ بالاخره يك چيزي بايد باشد كه گرفتار باشي. سوپر ماركت كه نداري!
نه، ولي دليل خاصي هم ندارد. يك مقدار استراحت كردم. خب برره كار سنگيني بود.
فكر مي كنم استراحت هم نكرده باشي.
آره. استراحت هم نكردم. مثل بقية آدم ها من هم توي اين 6 ماه كارهاي عقب  مانده اي داشتم و مجبور بودم توي اين مدت انجامشان بدهم. يك بخش اش هم ساختن تيزر بود. من تيزر مي سازم و تعهداتي داشتم. آگهي و چند تا قرارداد هم داشتيم كه مي خواستيم آن ها را انجام بدهيم. فيلم سينمايي بود، تلويزيون بود و چند تا طرح داشتيم كه...
اين ها كه خيلي شد.
آره. چندتا طرح هم خودمان داشتيم كه روي آن كار مي كرديم و مجموع اين كارها مي تواند يك سال آدم را پر كند.
جالب شد، اين تيزرسازي از كجا آمده؟
تيزر ساختن را خيلي دوست دارم. 9 سال است كه دارم اين كار را مي كنم.
يعني يك جورهايي بخشي از خرجي زندگي ات از اين راه در مي آيد؟
به ساختن تيزر، زياد به عنوان منبع درآمد نگاه نمي كنم. خيلي به اين كار علاقه دارم، چون توي مدت زمان كوتاهي تو مي تواني نتيجة كارت را ببيني.
و بقية كارهايي كه گفتي، شامل چه چيزهايي مي شود؟
چند تا طرح كودك داشتم، طرح يك سريال بود و يك فيلم سينمايي و...
نقش تو اين وسط چي هست؟
من دستيار كارگردان بودم و دستيار كارگردان هم يعني آچار فرانسه. يعني همه كار مي كند. خب يك جورهايي هماهنگ كننده بودم. طرح هايي كه نوشته بوديم به شبكه هاي سه و پنج و يك ارائه داديم. منتظريم تا براي سال بعد جواب بدهند.
اين كارها به بازيگري تو لطمه نمي زند؟
نه، اصلا. چون آن كار، ديگر بعد از يك مدت روتين مي شود. تو يك مدتي روي يك نقش كار مي كني و بعد ديگر نقش دستت مي آيد و كارت را مي كني. در كنارش هم بقية كارهايت را انجام مي دهي.
توي اين يك ماه كه محرم بود و برره پخش نمي شد، چي كار مي كردي؟
پنج شش روزش را استراحت كردم.
قرار هم نيست توي اين چند روزي كه استراحت مي كني، كتاب بخواني و يا فيلم ببيني؟
فيلم زياد نگاه مي كنم. من تقريبا هفته اي 5 تا فيلم مي بينم.
چه جوري فرصت مي كني؟ برنامه ريزي خاصي داري يا جور ديگري است؟
كاملا برنامه ريزي دارم. يك وايت بورد دارم و همة كارهايم را روي آن مي نويسم. مثلا مي نويسم كه امشب چه فيلمي را بايد ببينم يا چه كاري را بايد انجام بدهم.
قرار مصاحبه را هم روي آن مي نويسي؟
نه. قرار مصاحبه هاي من معمولا گم مي شود! چون زياد دوست ندارم مصاحبه كنم. خودت هم مي داني اهل مصاحبه نيستم.
چقدر در ماه كافي شاپ مي روي؟
خيلي نمي روم. توي كافي شاپ قرار است يك استكان قهوه بخورم، خب اين را مي توانم يك جاي ديگر بخورم.
راسـتي، آن روز كـه توي دفتر نشسته بوديم، داشتي مي گفتي كه به خاطر مادرت در پاورچين بازي كردي.
مي داني كه برادر من چند سال پيش فوت كرد. آن موقع من سر تئاتر بودم. نشستم فكر كردم اگر كارم را ادامه ندهم، چي مي شود؟ صبح بلند شدم و رفتم تئاتر شهر و اجراي تئاتر را ادامه دادم. باهاش كنار آمدم. ولي مرگ برادرم براي مادرم خيلي سخت بود. در همان روزها يك نفر من را به مهران مديري معرفي كرد و پيشنهاد بازي توي پاورچين مطرح شد. مادرم مهران مديري را خيلي دوست دارد، مثل خيلي هاي ديگر. من هم فكر كردم شايد با قبول اين كارم بتوانم كمي به مادرم آرامش بدهم. همين هم شد.
مادرت اصرار داشت بازي كني؟
نه، اين را كه نگفت. ولي من خودم احساس كردم اين كار براي روحية مادرم مناسب است، احساس كردم كمكش مي كند. اين قدر كمك كرد كه افتادم توي يك رشته از كار و حالا شديم يك تيم و به جايي رسيديم كه تماشاگر دوست ندارد ما را جدا از هم ببيند.
فكر مي كني اگر آن اتفاق ناگوار نمي  افتاد، تو الان كجا بودي؟
نمي دانم. شايد خواست خدا اين بود.
توي يك مصاحبه ازت خواندم كه گفته  بودي برره بهترين كاري است كه با اين گروه داشتي.
آره. چون كار خيلي سختي بود. البته چون سخت بود، بهترين كارمان نبود. نظر مردم هم خيلي شرط بود. ولي اين بار مي دانستيم كه دقيقا داريم از تجربة سه كار قبلي استفاده مي كنيم. احساس مي كنم به درستي از 70 درصد كارهاي قبلي استفاده كرديم و براي همين است كه نظر همه مان اين شده كه برره بهترين كار گروه ماست.
البته نقش ات هم بي تأثير نبود؟
بله، نقش كه خيلي برايم جذاب بود.
جالب اين بود كه در اين  كار، نه مهران مديري نقش اول بود و نه رضا شفيعي جم و نه جواد رضويان (كه البته اصلا حضور نداشت). كسي نقش اول بود كه در كارهاي قبلي نقش مكمل داشت. ضمن اين كه شخصيت كيانوش يك جورهايي شبيه خودت هم بود.
027615.jpg
باز هم خودم بودم؟ اي خدا...!
حالا خودت نبودي! راجع به نقش اول بودن توضيح بده.
ببين، برره نقش اول نداشت. نقش اول برره خود برره بود. اين قدر خودش ظرفيت داشت كه آدم ها توي آن كارهاي مختلف انجام بدهند. فقط يك مسأله بود. اين كه وقتي كيانوش مي آيد، همه با كيانوش همراه مي شوند، همه با كيانوش فرهنگ برره را مي شناسند و يك جور هايي كيانوش، نمايندة بيننده ها در بين برره اي ها بود. شايد به خاطر همين كه با او همذات پنداري مي كردند. يا اگر حرص مي خورد، با او حرص مي خوردند، عصباني مي شد، با او عصباني مي شدند. وقتي هم خنده اش مي گرفت، با او مي خنديدند.
اين قبول، ولي جواب ندادي كه چقدر شبيه خودت بود؟ راستي، مگر بد است شبيه خودت باشد؟
نه بد نيست. ولي آخر شبيه خودت يعني چه؟
اين كه وقتي من دارم برنامه را از تلويزيون مي بينم، احساس مي كنم يك جورهايي كيانوش، سيامك انصاري است. يعني شباهت هايي در رفتار و طرز حرف زدن و كارهايت هست كه من را به اين فكر وا مي دارد.
آخر هميشه بازيگران، يك چيز هايي از خودشان در نقش دارند. البته فكر مي كنم اين براي من بيشتر از اين يك مقدار شبيه خودم شده. به همين سادگي.
ولي كيانوش كاملا آدم خوبي نبود. درست است؟
آره. كيانوش هم تحت تأثير قرار مي گرفت و يك جورهايي خاكستري بود. ولي كل شخصيت ها دوست داشتني بودند. فقط اين همذات پنداري با كيانوش بيشتر بود.
چه دليل خاصي براي همذات پنداري وجود داشت؟
دو سه تا دليل محكم دارد. اين كه كيانوش بيشتر توي دوربين نگاه مي كرد و با مردم حرف مي زد.
يعني اين خيلي تأثير دارد؟
آره، كاملا تأثير دارد.
پس دفعات قبل كه خود مهران اين كار را مي كرد، دليلش اين بود؟
نه، آن را من نمي دانم.
ديگر دليلش چي بود؟
يكي ديگر اين كه فكر مي كنم از يك جايي به بعد، خيلي جدي حرص مي خوردم، خيلي جدي اشك مي ريختم و همة اين ها تأثير داشت.
يعني چي حرص مي خوردي؟
خب واقعا بعضي اوقات خسته مي شدم از كار و واقعا حرص مي خوردم. تو فكرش را بكن 6 ماه از صبح تا شب، با آن حجم شديد كار. بالاخره خسته مي شدم و آن خستگي روي حرص خوردن من تأثير گذاشته بود و شايد طبيعي جلوه مي داد.
مشتاق شدم دلايل ديگرت را هم بشنوم.
ببين تا به حال كار 90تايي توي اين حجم سنگين، با اين تعداد بازيگر، لوكيشن و دكور نداشتيم. اين را همه مي دانند و خودمان هم مي دانستيم. همكاران ما هم مي دانند. مخاطب هم دوست داشت و ما هم چون ديديم خيلي توجه مي شود، انرژي بيشتري گذاشتيم. يك عامل ديگر هم فضاي سنتي كار بود كه براي تماشاگر جذاب به نظر مي رسيد. نوع لباس ها و موسيقي و... به هر حال برره يك 90 قسمتي ديگر بود كه تمام شد و اين هم به خاطره ها مي پيوندد.
اين كه گفتي اگر هركدام از ما در يك سريال يا فيلم ديگري بازي كنيم، تماشاگر دنبال بقيه مي گردد و... به نظرت چيز بدي نيست؟
اول اين كه اين لطف بزرگي است و اين گروه بايد قدر چنين لحظاتي را بداند. البته بچه ها هم نمي توانند صبر كنند تا سالي يك بار يك برنامه اي ساخته شود و دور هم جمع شويم. زندگي خرج دارد ديگر.
بيا از بحث برره خارج شويم. چون از ابتدا هدف مصاحبة ما اين بود كه از سيامك انصاري بيشتر بدانيم. از زندگي شخصي اش، از تنهايي هايش و از خيلي چيز هاي ديگر.
من هم مثل بقيه. چه فرقي مي كند؟
نه، من احساس مي كنم همان قدر كه سرت حسابي شلوغ است، همان قدر هم تنهايي؟
اتفاقا دور و برم خيلي شلوغ است. اصلا تنها نيستم.
منظورم اين است كه چقدر احساس تنهايي مي  كني؟
اصلا احساس تنهايي نمي كنم. يك بار برايم پيش آمد؛ چهار سال پيش وقتي برادرم را از دست دادم. اين جور وقت ها هيچ كس آدم را درك نمي كند.
ولي اين نوع تنهايي از آن جنس كه گفتي نيست.
آره، ولي باز هم همان است. دور و برت حسابي شلوغ است، اما هيچ كس آدم را نمي فهمد.
بالاخره با اين موضوع كنار آمدي؟
آره. آن موقع شرايط خيلي سختي بود ولي...
وقتي تنها مي شوي، چه فكرهايي به سراغت مي آيد؟
آينده، گذشته، حال.
توي اين ها چه چيزهايي برايت مهم تر است؟
دوستانم، دوران خدمت سربازي و دانشگاه.
دانشگاه هم نمايش خواندي؟
آره. متأسفانه معماري قبول نشدم.
و اصلا تلاش هم نكردي كه قبول بشوي؟
نه، آن موقع اصلا به اين چيزها فكر نمي كردم. كار بازاريـابي مــي كردم. در كنـارش دانشگاه هم مي رفتم.
پس با اين اوصاف به قسمت هم معتقدي؟
آره، حسابي.
بعدش هم كه بازيگري و... راستي تا به حال به خاطر اين كه سيامك انصاري هستي، كارت راه افتاده؟
آره، ولي من نمي خواستم. نگفتم من سيامك انصاري هستم. خودشان شناختند و... مثلا پارسال كه رفته بودم پاسپورت بگيرم، كار من زودتر راه افتاد.
تو هم اعتراض نكردي كه بقيه توي صف ايستاده اند و از اين حرف ها؟
نه، آدم اعتراض هم بكند، مي گويند دارد خودش را لوس مي كند.
توي تنهايي ات چقدر فيلم مي بيني؟
خيلي، گفتم كه معمولا هفته اي 5 تا فيلم مي بينم.
چقدر فكر مي كني فيلم ديدن تو بازي ات تأثير دارد؟
اصولا فيلم ديدن براي هر بازيگري لازم است. يك جور هايي منبع الهام است براي بازيگر. وقتي فيلم مي بيني، از تجربه هاي يك بازيگر و كارگردان ديگر بهره مي  گيري.
027612.jpg

راستي، برايت سخت نيست ماشينت را فروختي؟
اصلا سخت نيست. اتفاقا اين طوري راحت ترم. با تاكسي و مترو كه مي روم، برايم بهتر است. اين كه تو مردم باشي، براي يك بازيگر خيلي خوب است. چون بهتر مي تواني يك نقش را بسازي.
پس اين كه بچة كف بازاري هم روي همين حساب است؟
بچة كف بازار كه نيستم. ولي چون پدرم تو بازار فرش، حجره داشت، من هم مدتي آن جا كار مي كردم. اين را هم بگويم كه من اصلا محيط بازار را فراموش نمي كنم. چون بودن توي اين محيط، خيلي به دردم مي خورد.
توي خيابان اگر دعوا بشود، چي كار مي كني؟
هيچي. من خودم دعوا هم كرده ام!
سر چي؟
يكي دو بار سر تيكه انداختن و...
پس اگر دعوا هم بشود، دوست داري تماشا كني؟
آره تماشا مي كنم.
يادم مي آيد يك روز به ات زنگ زدم و گفتم امشب مي آيي فوتبال يا نه، گفتي نه بابا، كي حوصله اش را داره. بعد هفتة پيش آمدي و بازي هم كردي. بالاخره فوتبال را دوست داري يا نه؟
آره دوست دارم. بازي هم مي كنم، ولي بيشتر اهل تماشاي فوتبال هستم. وقتي بارسلونا جلوي چلسي بازي مي  كند، كيف مي كنم.
بارسلونا يا چلسي؟
بارسا.
گل دوم را ديدي كه رونالدينيو از وسط زمين...
واي نگو... شاهكار بود.
اگر مربي بارسلونا بودي، حاضر بودي چقدر خرج كني رونالدينيو را نگه داري؟
هر چي داشتم. هر جا مربي بودم، همة زندگي ام را مي فروختم و مي خريدمش. مگر پول چه ارزشي دارد؟
بيشتر اهل كدام ورزش هستي؟
بولينگ.
بيليارد چطور؟
اسنوكر بعضي وقت ها.
سفرهاي خارجي؟
اكثرا اروپا را گشته ام.
دوست داري روزي فيلم بسازي؟
آره.
كارگرداني سينما؟
آره، دوست دارم.
فكر مي كني چقدر موفق باشي؟
فعلا مي خواهم بسازم. بعد به موفقيت اش فكر مي كنم.
چقدر از رسول ملاقلي پور چيز ياد گرفتي؟
خيلي چيزها. اگر چيزي بلد شده ام، مديون رسول هستم.
همة فيلم  هايش را حتما دوست داري؟
آره، ولي انتقاد هم دارم.
چقدر اهل تلفن و موبايل هستي؟
زياد، متأسفانه.
چرا گوشي ات پيغام گير ندارد؟
آخر موبايل هم اگر قرار باشد پيغام گير داشته باشد كه هيچي. من نمي فهمم پيغام گير براي موبايل چه معني دارد.
sms باز كه نيستي؟
نه زياد. مي دوني كه!
احساست در مورد مصاحبه كردن چي است؟
ازش متنفرم.
گفت وگوی من توی "همشهری جوان"....

 

                         معرفی برندگان هفتاد و هشتمین جشنواره فیلم اسکار

 اسامی برندگان هفتاد و هشتمین جشنواره فیلم اسکار طی مراسمی باشکوه شب گذشته در سالن کداک لس‌آنجلس معرفی شدند.

 آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا اسامی برندگان این دوره را به شرح زیر اعلام کردند.
بهترین کارگردان: آنگ لی، کارگردان تایوانی فیلم "کوهستان بروک بک"
بهترین فیلم: تصادف (Crash)
بهترین هنرپیشه نقش اول زن: "ریزویترسپون" بازیگر فیلم "راه را طی کن"
بهترین هنرپیشه نقش مکمل زن: "راشل ویسز" برای فیلم "باغبان وفادار"
بهترین هنرپیشه نقش مکمل مرد: "جورج کلونی" برای" فیلم سیریانا"

                             George Clooney
بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی: "پل هیگس" برای فیلم" تصادف"
بهترین فیلمنامه اقتباسی: "دیانا اوسانا" و لری مک مورتی برای "کوهستان بروک بک"
بهترین تدوین فیلم: "هاگس وینبورتی" برای فیلم "تصادف"
بهترین فیلم خارجی: "تسوتسی" از کشور آفریقای جنوبی
بهترین جلوه‌های ویژه: فیلم کینگ کونگ

               Jessica Alba
بهترین کارگردان هنری: "جان میهر" برای "فیلم خاطرات یک گریشا"
بهترین فیلمبرداری: "دیون لیبپه" برای فیلم "خاطرات یک گریشا"
 بهترین فیلم مستند بلند: رژه پنگوئن‌ها
بهترین موسیقی متن: "کوستاو سنتائولالو" آهنگساز "کوهستان بروک بک"
بهترین ترانه: "کریستوفر بویز"، "مایکل هیمز" و" مایکل سمانیک" برای فیلم "کینگ کونگ"
بهترین انیمیشن کوتاه: "ماه و خورشید، یک گفت‌وگوی رویایی"
بهترین گریم: "هاوارد بلکر" و "تام مین" برای فیلم "تاریخچه نارینا"
بهترین فیلم کوتاه زنده: شش تیرانداز

                                        

                               نگاهی به فیلم"یک تاریخ خشونت "A history of violence  

 

                                                              

                         زیر پوست شهر یا

             

             هر خانه باید یک" جویی" داشته باشد!!

 

 

به نظر می آید بالاخره دیوید کراننبرگ تا حدودی از دنیای مالیخولیایی آثاری چون "مگس" ، "اگزیستنز" ، "تصادف" و "عنکبوت" فاصله گرفته و اگرچه بازهم کاراکترهایش دچار دوگانگی شخصیتی و نوعی روانپریشی هستند اما قصه و فیلمنامه فیلم "یک تاریخ خشونت" در فضاهای آزاردهنده و بعضا مشمئز کننده سیر نمی کند.

 شاید به خاطر این بوده که خود کراننبرگ  کمترین دخالت را در فیلمنامه داشته است. نویسنده فیلمنامه ، جان اولسن با اینکه تجربه نوشتن فیلم کوتاه ترسناکی به نام " مورد هجوم قرار گرفته " را در کارنامه اش دارد ولی اغلب آثار نوشتاری اش را فیلمنامه های حادثه ای و جنایی تشکیل داده ، مانند:"غریزه کشتار" و" روی خط مرزی" و... و حتی کمدی کوتاهی به نام "یک لحظه سکوت" را هم در سال 2000 نوشته است. منبع اقتباس سینمایی اولسن در فیلمنامه "یک تاریخ خشونت" ، نوول گرافیکی جان واگنر و وینس لوک بوده که هر دو در زمینه نوشتن تجربیات متفاوتی داشته اند ، از جمله جان واگنر که خالق کاراکترهای "قاضی درد" بوده است.

ماجرای "یک تاریخ خشونت " ، قصه ای است نه جندان تازه که  در فیلم های گوناگون سینما از دیرباز روایت شده و به انحاء مختلف به تصویر کشیده شده است. داستان دو شخصیتی بودن و به قول روانشناسان :"شیزوفرنی" یا "اسکیزو فرنی" که شاید به همین دلیل هم کراننبرگ جذب آن گردیده ، چراکه با دیگر شخصیت های آثار قبلی اش سازگاری دارد. همان قصه "دکتر جکیل و مستر هاید" که حتی به کارتون "توییتی و سیلوستر" هم رسید. در شکل مثبتش "بت من" و " اسپایدرمن" و " سوپرمن" و " چهار شگفت انگیز" و...و حتی " هالک"  و در اشکال منفی اش به "هانیبال لکتر" و حتی "دراکولا" هم می رسیم. اما نوع دو شخصیتی بودن فیلم "یک تاریخ خشونت" به یک نوعی از گونه "ژان والژانی" است به این مفهوم که فرد دارای دو تجربه کاملا متفاوت از زندگی بوده که اینک بنا به ضرورت ، زندگی اصلی یا تجربه اولی خود را  آگاهانه در گوشه های ذهنش نگه داشته و به طریقه ای دیگر روی آورده است . ولی همواره جرقه هایی باعثمی شوند که ویژگی های شخصیتی آن زندگی اولیه در وجودش بروز نمایند.

تام استال (با بازی قابل توجه ویگو مورتنسن که دیگر کاملا از قالب آراگورن فیلم های "ارباب حلقه ها" به درآمده ) مردی خانواده دوست و محترم در شهر کوچک مالبوروی ایندیانا ست که یک اغذیه فروشی را اداره می کند ولی روزی ناگهان همین اغذیه فروشی اش مورد تهاجم دو گنگستر قرار می گیرد و او در کمال ناباوری اطرافیانش ، آن دو را با مهارت یک حرفه ای ، به قتل می رساند. اگرچه از آن پس قهرمان آن شهر کوچک نامیده می شود ولی مورد ظن برخی  اطرافیانش از جمله خانواده و کلانتر شهر واقع می شود. این سوءظن از هنگامی بیشتر می شود که مرد مشکوکی به نام "کارل فاگرتی" (با بازی مثل همیشه خوب اد هریس ) با چند نفر از همراهانش مزاحم تام شده و به او می گویند که یک گنگستر حرفه ای به نام "جویی کیوساک" بوده که به همراه برادرش "ریچی"  در فیلادلفیا با آنها درگیر شده و باعث شده یک چشم "فاگرتی" از بین برود. تام مدعی است در عمرش آنها را ندیده و به فیلادلفیا نرفته است ولی وقتی برای دومین بار در درگیری با "فاگرتی " و دارو دسته اش ، همه آنها را به تنهایی ، لت و پار می کند ، دیگر کمتر شکی حتی برای همسر مهربانش "ادی" باقی می گذارد.

ادی بعد از درگیری تام با فاگرتی و اعوان وانصارش در بیمارستان به او می گوید:" من در جلوی چشمانم جویی را دیدم . تو در یک لحظه از تام استال به جویی کیوساک بدل شدی."

تا اینجا ، داستان به شدت فیلم "بوسه خداحافظی شب بخیر"( رنی هارلین- 1996) را به خاطر می آورد که در آن فیلم  هم جینا دیویس ، نقش یک معلم آرام و خانم خانه داری را ایفا می کرد که سخت به امور خانواده اش مشغول است  ولی  حادثه ای که موجب ضربه ای به سر او می شود ، ناگهان خاطراتی را در ذهنش زنده می کند که به اعمال و عکس العمل های عجیب و غریبی از نگاه اطرافیان در زندگی او منجر می شود ، خصوصا وقتی متوجه می شود که عده ای به دنبال کشتنش هستند . او مانند یک مامور دور دیده حرفه ای عمل می نماید. تا بالاخره مشخص می شود که آن خانم معلم خانه دار در واقع یک مامور مخفی سازمان امنیت بوده است و...

راه دور نرویم نمونه اخیرتر اینگونه ماجراها ، دو فیلم "هویت بورن" و "برتری بورن" بودند که درباره یک مامور مخفی به نام جیسن بورن(با بازی مت دیمن) و فراموشی عمدی وی نسبت به هویت و ماموریت های سری اش ساخته شدند.

 اما فیلم "یک تاریخ خشونت" در این حد متوقف نمی شود بلکه از این جا به بعد به خصوصیات غالبا پنهان انسان ها و جوامع نقب می زند.  قطعا این رویکرد حداقل در اصل فیلمنامه جان اولسن وجود داشته اما تصاویر به غایت تاثیر گذاری که کراننبرگ خلق کرده و حتی موسیقی هاوارد شور که گویی ضمیر آدمی را از درونش بیرون می کشد ، به خوبی آن درونمایه را همراهی کرده است.

همه ما مقاطع مختلفی را در زندگی گذرانده ایم که بعضا یکی از آنها  به کلی با دیگری متفاوت و بلکه متضاد بوده بطوریکه وقتی از یک مقطع به مرحله دیگری به جبر یا اختیار کوچیده ایم ، انگار که اصلا تولد دیگری یافته ایم و این موضوع را بعضا حتی در صحبت های روزمره مان بیان کرده ایم . اما آن مقاطع قبلی در گوشه های ذهنمان باقی می ماند و نمی توانیم را پاکشان  کنیم ، همچنانکه کاراکتر های جیم کری و درو بریمور در فیلم "آفتاب درخشان یک ذهن پاک"(میشل گوندری – 2004) نتوانستند ، یکدیگر را با آن دستگاههای عجیب و غریب از خاطره همدیگر محو نمایند. باز شدن آن گوشه های تاریک ذهن در زمان های خاصی با محرک هایی ویژه ،  بعضا عکس العمل های متناسب زمان گذشته و مغایر با زندگی کنونی را ولو در حیطه کوچکی بروز می دهند که شاید مورد تعجب اطرافیان قرار بگیرد. مثل وقتی که ژان والژان حتی در مقام شهردار با دیدن انسانی گیر افتاده زیر چرخ گاری ، با تمام وجود به کمکش می رود مانند روزگاری که در زندان باستیل بود و به یاری زندانی نگون بخت دیگری رفت.

تام استال هم هنگامی که با تهاجم و تجاوز به حیطه خانواده و شغلش مواجه می شود ، ناگهان در موقعیت "جویی کیوساک" گنگستر قرار گرفته و ری اکشن خاص او را بروز می دهد که البته برای اطرافیانش از شخصی مانند تام استال که همیشه آرام و سر به زیر بوده و به قول معروف یک مورچه را زیر پا له نکرده ، بسیار بعید می نمایاند. درست مثل "براید" مجموعه "بیل را بکش"(کوینتین تارانتینو-2003) که از یک زندگی گنگستری به خاطر بچه ای که در شکم دارد به یک زندگی آرام خانوادگی مهاجرت می کند ولی وقتی با نهاجم و تجاوز دار و دسته بیل مواجه می گردد ، خشونت و بیرحمی  "بلک مامبو" (اسم مستعارش در دسته بیل) در درونش بروز پیدا می کند و  با وحشیانه ترین وجه به گرفتن انتقام از دشمنانش می پردازد.

دوربین کراننبرگ به خوبی صورت ویران شده یکی از مهاجمان مغازه تام را در نمایی نزدیک نشان می دهد تا آن روی سکه متانت و خانواده داری تام استال را به نمایش بگذارد و از همین جاست که باب اصلی فیلمنامه باز می شود. با این سوال که به راستی در زیر پوست این شهر و مردم ظاهرا آرام و محترمش چه روحیه ای جریان دارد؟( مثل خوی ددمنشی کاراکتر هریسن فورد در فیلم "آنچه در زیر جاری است " ساخته رابرت زمه کیس که در زیر لایه های شخصیت متین و محترم او پنهان مانده بود).

 

 

کلانتر شهر ، سام  وقتی درجاده قصد دارد "فاگرتی" را نصیحت کند که دیگر دور و بر آن شهر نیاید ، به او می گوید که در این شهر انسان های محترمی زندگی می کنند و او موظف است از این انسان های محترم محافظت نماید. مثل "داگ ویل" (لارس فن تریر- 2002) که آدم های ظاهرا محترمی در آن زندگی می کردند ولی وحشیانه ترین رفتار را با دختری که به آنها پناهنده شده بود ، انجام دادند و در آخر هم به سرنوشت فجیعی گرفتار آمدند.

از همین روست که کراننبرگ و دوستان فیلمنامه نویسش ، آن  دوگانگی رفتاری را فقط به تام استال محدود نمی سازند. آن دو گنگستر ابتدای فیلم که کارمندان فروشگاهی را به تکان دهنده ترین صورت قتل عام کرده اند  و بعدا به مغازه تام هجوم می برند،  در عین حال آرام و خونسرد در خیابان های مالبورو به کار خود مشغول هستند . پیوند جنایت آغاز فیلم آنها به کابوس سارا (دختر کوچک تام استال) به خوبی وجه اصلی فیلم و فاجعه ای که در زیر پوست آرام آن شهر و آدم هایش در جریان است را فاش می کند و از همان لحظه نخست ، شوک هشدار دهنده را به مخاطب وارد می سازد.

سارا که از خواب ترسناکش پریده ، با وحشت می گویدکه یک هیولا را در خواب دیده است و پدرش به اومی گوید : دیگر چیزی تحت عنوان  هیولا وجود ندارد... (آیا زندگی گذشته اش در هیبت جویی را زیستنی هیولا گونه می داندکه دیگر با تشکیل خانواده به آن خاتمه بخشیده است؟) به قول خودش در اعترافی که برای همسرش می کند  سه سال پیش از تام استال شدن ، "جویی" را (در درونش) کشته است.

جک ، نوجوان 14-15 ساله تام هم که ابتدا در مقابل همکلاسی شرورش بابی جوردن و رفقایش کاملا بی دست و پا می نمایاند ، ناگهان آن سوی چهره آرام و معصومش را نشان می دهد و به خشن ترین شکل ، بابی و دوستش را تنبیه می کند و بعد هم با آن تفنگ دولول ، فاگرتی را سوراخ سوراخ ، نقش زمین می سازد. در برابر اعتراض پدرش هم که می گوید  ما در این خانواده مشکلاتمان را با کتک زدن مردم حل نمی کنیم ، گستاخانه پاسخ می دهد : "نه ! اونا را می کشیم."

ادی ، مادر خانواده هم در عین متانت ، لحظاتی آن خوی خشونت و حتی درنده خویی اش را خصوصا در ارتباط با تام به نمایش می گذارد. در واقع خشونت و توحش بخشی از وجود آدم های "یک تاریخ خشونت" ( و شاید قسمتی از روحیه اغلب آدم ها را ) را تشکیل می دهد ، خصوصا که برای  خانواده های آمریکایی در هرخانه تفنگی هم به اصطلاح برای روز مبادا موجود است تا از خود دفاع کنند ولی کراننبرگ به خوبی آن را به عنوان اساس روی دیگر سکه تمدن خانوادگی و شهر نشینی امروز آمریکا نشان می دهد.

مایکل مور در فیلم "فارنهایت 11/9" می گوید هر سال در آمریکا بیش از 11000 قتل با گلوله اتفاق می افتد که بسیار بیش از آنچه در  مجموع سایر کشورهای دنیا روی می دهد ،  است . بسیاری از خانواده ها و شهروندان آمریکایی نزد خود ، اسلحه نگهداری می کنند که فجایع متعددی از جمله کشتار مدرسه کلمباین نیز از طریق سوءاستفاده از همین سلاح های خانگی رخ داد. اما به نظر مایکل مور همه این جنایت ها در جامعه آمریکا فقط به دلیل تعدد اسلحه در دست مردم نیست چون فرضا تعداد این سلاح ها در کانادا نسبت به آمریکا بیشتر است ولی قتل های با گلوله ، خیلی کم اتفاق می افتد. مور سرانجام نتیجه می گیرد گستره وسیع قتل های با گلوله در امریکا به دلیل وحشتی است که رسانه های آمریکایی در آن اجتماع رواج می دهند و مدام مردم را از مسائل مختلف می ترسانند.

این ترس و وحشت دائم را به خوبی در فیلم "یک تاریخ خشونت" حس می نماییم .( اساسا شاید خود فیلم " یک تاریخ خشونت" هم در زمره همین ابزار رسانه ای اشاعه دهنده هراس در جامعه قرار گیرد!!)گویی واقعا در زیر پوست آن جامعه آرام و به قول کلانتر سام ، محترم مالبورو ، خشونتی پنهان وجود دارد که به آسانی می تواند بروز نماید. و این خشونت به شکلی تفکیک ناپذیر آنچنان بر آن آرامش چسبیده که گاهی مترادف هم می شوند.

 

دیدار و مکالمه کوتاه تام یا همان "جویی" با برادرش ریچی ، به روشنی گویای همین مسئله است . آنها ابتدا در فضایی بسیار محبت آمیز با یکدیگر ملاقات می کنند (اگرچه در همان فضا هم بوی سوءظن و قتل و خشونت کاملا واضح به مشام می رسد) . ریچی با ابراز دلتنگی فوق العاده می گوید که زمان بسیار بسیار طولانی گذشته که آنها از هم دور بوده اند اما یک دفعه همه این فضای احساساتی به صحنه جنگ و کشتاری وحشیانه بدل می شود . کنایه آمیزترین  لحظه  فیلم در همین جا اتفاق می افتد ، وقتی که جویی می خواهد به سمت ریچی شلیک کند ، او به سبک و سیاق شادمانی های دوران کودکی شان می گوید : "خدای من ، جویی!" و بعد از شلیک و پاشیدن مغز ریچی ، این جویی است که جوابش را می دهد:" خدای من ، ریچی !"

 جویی از بازگشت به دنیای گنگسترها سرباز می زند چون می خواهد به قول ریچی در همان "رویای آمریکایی" زندگی کند!(چه عبارت کنایه آمیزی که زندگی آرام خانوادگی در آمریکا از سوی ریچی فقط یک رویا نام می گیرد!) اگرچه به موقعش هم از تام استال  یک  مرد خانواده به جویی کیوساک گنگستر بدل می شود.

او پس از به خاک و خون کشیدن برادر و گروهش ، سلاحش را به دریاچه ای می اندازد ، نه اینکه نیازی به آن ندارد ، به خاطر آنکه در طول فیلم هر گاه نیاز به اسلحه داشته با دست خالی به راحتی بدستش آورده است. بازگشتش هم به خانه طعنه آمیز است . مانند ایتن ادواردز فیلم "جویندگان" جان فورد گویی از یک جنگ طولانی با سرخوستان بازمی گردد ولی کسی به استقبالش نمی رود. روند منطقی فیلم چنین حکم می کند ، زیرا همسرش ادی از او  به دلیل پنهان کردن هویت اصلی اش عصبانی است و ظاهرا از خشونت وحشیانه وی ، به شدت آزرده شده است . چنین احساسی در پسرش جک نیز به چشم می خورد که در بازگشتش از بیمارستان می پرسد : باید به چه اسمی تو  را صدا بزنم؟ نام یا جویی؟ و بعد از او سوال می کند :" اگر من داروخانه مولیگان را سرقت کنم ، آیا تو من را می زنی چون فقط از آن عمل سهمی به تو نداده ام ؟!"

ولی علیرغم همه این احساسات ناخوشایند ، هنگامی که تام/ جویی به خانه بازمی گردد ، اگرچه در وهله اول همه اعضای خانواده که بر سر میز شام هستند ، با شک و تردید و حتی نوعی ترس با وی مواجه می شوند ولی پس از لحظاتی کوتاه ، سارا دختر کوچکش برای او بشقاب سرمیز می گذارد و جک ،  پسرش هم ظرف نان را پیش رویش قرار می دهد. دوخته شدن نگاه تام / جویی به نگاه ادی / ؟ بسیار معنا دار است گویی هردو به یکدیگر اعلام نیاز می کنند ؛ هم تام همچنان احتیاج دارد که در آن رویای خانواده آرام آمریکایی زندگی کند و هم ادی برای خانواده اش به هرحال به یک "جویی" نیاز دارد. شاید که هر خانه در آمریکا به یک" جویی" نیاز داشته باشد.

سبک نوشتاری و ساختار فیلمنامه "یک تاریخ خشونت" به سیاقی است که همانند پنهان بودن زوایای خشن روحی و وجودی آدم هایی مانند تام استال در افواه عمومی ، آن را در مقابل مخاطب نیز مخفی نگاه می دارد. به طوریکه حتی لحظه ای که تام به همسرش اعتراف می کند جویی را 3 سال پیش از تام استال شدن ، درون خودش کشته ، به نظرمان شوخی می کند و باورمان نمی شود. نحوه برخورد و دیالوگ های تام در مواجهه با فاگرتی و دارو دسته اش و در گفت و گو با خانواده و کلانتر شهر ، آنچنان هوشمندانه پرداخت شده که به هیچوجه تماشاگر را نسبت به وی ظنین نمی کند و حتی او را در برابر شک و ظن ادی و جک دچار عکس العمل می گرداند.

کاراکتر تام در صحنه ای که فاگرتی او را جویی خطاب کرده و اصرار دارد که می شناسدش ، آنچنان خونسرد وبی تفاوت نوشته و اجرا شده که بیننده حتی در لحظات اول ، همه ماجرا را  فقط یک سوءتفاهم یا یک شوخی و حتی بنا بر شروع داستان و به سیاق آثار قبلی کراننبرگ ، نوعی توهم یا کابوس تلقی می کند که بالاخره خاتمه خواهد یافت. این انحراف ذهنی در سکانس هایی که تام برای دیدن ریچی می رود هم وجود دارد با این تصور که او برای خاتمه دادن به این قضیه و سوءتفاهم مخرب عازم آن سفر طولانی می گردد.

 آنچه حتی بیش از فضا سازی درخشان کراننبرگ ، این توهمات را دامن می زند ، دیالوگ های به غایت موجز و ساده و کوتاه  ولی ساختاری فیلمنامه است که واقعا با درایت نوشته شده اند تا تماشاگر در هر لحظه ، همذات پنداری خود را با فیلم و کاراکترهایش از دست ندهد. اشتباه نشود این از آن نوع غافلگیری های به قول معروف سندرم "کیزر سوزه" فیلم " مظنونین همیشگی" یا "حس ششم" و یا "دیگران" نیست. تماشاگر "یک تاریخ خشونت" در پایان آن به مانند مخاطب فیلم های ذکر شده ، دچار غافلگیری نمی شود ، بلکه به نحوی با فیلم همراه است که در آخر از تغییر بطئی نظرش نسبت به قصه و آدم های آن غافلگیر می شود که دیدگاه خودش نسبت به آنها را تا آن حد واژگونه می یابد.

با این وصف پایان فیلم کاملا در نظرش ادامه منطقی داستان و کاراکترهایش است نه مانند فیلم "دیگران" که از روح بودن آن مادر و فرزندانش مات و مبهوت شود و در میان سوال های بی پایان ذهنی اش ، کلی پرسش بی جواب بیابد و یا از کیزر سوزه بودن آن مرد علیل فیلم "مظنونین همیشگی" ، شگفت زده شود .

در واقع تماشاگر "یک تاریخ خشونت" منتظر است که تام استال به خانه اش و نزد خانواده اش باز گردد و حتی پس از آن صحنه آخر به اتاقش برود و تفنگ دو لولشان را پاک کند و در جای مطمئنی قرار دهد.