چند سال پیش بود که با "رضا عطاران" قرار گذاشتم تا به اتفاق به دفتر یکی از دوستان برویم.تا به حال اینطوری با رضا قرار نگذاشته بودم.محل قرارمون زیر پل کالج بود.من
کمی دیر رسیدم ولی رضا زودتر از من رسیده بود.خیال می کردم یا ماشینش رو این طرف پل پارک کرده یا پایین پل.ولی خبری از ماشین نبود.باورم نمی شد که رضا عطاران ماشین نداشته باشه.همدیگر رو دیدیم و راه افتادیم.جایی که باید می رفتیم خیابان جامی بود و پیاده نیم ساعتی توی راه بودیم.وقتی قدم زنان به سمت قرار می رفتیم سر صحبت باز شد و ازش پرسیدم چرا ماشین نداری٬ که رضا در جواب گفت:"بدون ماشین یه حال دیگه ای داره.اینجوری بیشتر با مردم هستی و می تونی ریزه کاری هاشون رو بفهمی."از اون قرارمون گذشت تا امروز.و امروز می فهمم این حرف رضا چقدر حساب شده و دقیق بود.به مجموعه هایی که رضا عطاران کارگردانی کرده نگاه کنید.به بازی هایش توجه کنید.بزرگی می گفت:"همیشه ساده ترین حرف ها توی دل آدم می شینه.حتی اگه از زبون یه آدمی گفته بشه که اصلا باهاش ارتباط برقرار نمی کنی."این جمله کلیدی توی اکثر کارهای رضا عطاران نقش داره و شاید به همین دلیل باشه که هروقت توی این چند سال نقشی رو بازی کرده یا مجموعه ای رو کارگردانی کرده مردم اینقدر با اون ارتباط برقرار کردن.بعید می دونم کسی قبول نداشته باشه که "رضا عطاران" کارش رو حسابی بلده و جامعه رو خوب می شناسه.جنس حرف ها رو می شناسه و نوع رفتارهای اجتماعی رو خوب بلده.به داستانی که برای مجموعه اش انتخاب مب کند توجه کنید.به شخصیت های داستان هایش نگاه کنید.همه چی اش انگار مال خودمان است.نوع روابط بازیگرانش برایمان آشناست.جنس حرفها و اتفاقات روزمره داستان٬ انگار از روی زندگی ما برداشته شده.این همان هوش بالایی است که در وجود رضا عطاران هویدا است.شاید خیلی ساده باشد اگر به نداشتن ماشین رضا فکر کنید ٬ولی اینطور نیست.همین که او در پیاده رو ها قدم می زند و در تاکسی و مترو با مردم می نشیند و بلند می شود٬نتیجه همین حرفهایی است که امروز از زبان نصرت خانم می شنویم.همان حرف هایی است که در قالب شخصیت "جهان"با آن درگیر هستیم.
"ترش و شیرین" یک نمونه ساده از زندگی همه ماست.هم من پولدار هم من ندار.هم منی که می خواهم به آنچه ندارم برسم هم منی که از آنچه دارم فراری ام.رضا عطاران آنقدر کارش را خوب بلد است که توانسته ما را وادار کند تا فکر کنیم.به اینکه چقدر این شخصیت یا این حرف به خودمان شبیه است.این چیز کمی نیست.همیشه مجموعه های تلویزیونی ما از این موضوع رنج می برند که بیننده رو لحظاتی با خودشان درگیر کنند ٬ولی عطاران این کار را به سادگی حتی از طریق بازیگران فرعی مجموعه انجام می دهد.بازیگران فرعی مجموعه های عطاران انگار بعد از گذراندن کلی تست و امتحان جلوی دوربین می روند.مثلا توی همین ترش و شیرین٬دزد را یادتان هست؟همانی که دنبال سوزن می گشت.یا مشتری سلمونی که مجید سرش را خراب کرد.یا همین بچه ای که نقش پسر کوچک نصرت را بازی می کند.یا همین آقاجون.شخصیت پدربزگ یا پدر جهان که به نظر من بی نظیر است.معلوم نیست عطاران این شخصیت ها را از کجا می آورد.حساب بازیگران اصلی مجموعه که جدا است.فقط درباره بازیگران فرعی او می شود ساعت ها حرف زد.انگار استعداد عطاران بیشتر از آن چیزی است که بشود در تلویزیون دنبال آن گشت.او در سینما هم درخشید.درباره بازی او در هوو که نوشتم.عطاران زشت و زیبایی های زندگی را به خوبی نشان می دهد.و این نشان از استعدادی است که تماما در وجود او نهفته و یکی یکی شکوفا می شود.استعداد او در موسیقی یکی از همین نمونه هاست.تیتراژهایی که می سازد و خودش می خواند همیشه گل کرده.امروز هم که محسن نامجو کار کرده.مجموعه های او "به شیرینی رضا و به ترشی عطاران" هستند.
پی نوشت:توی این یکی دو روزه رفتم برای همشهری جوان با رضا گفتگو کردم.سرش خیلی شلوغ بود و داشت قسمت آخر مجموعه رو مونتاژ می کرد.هروقت که فرصتی پیش می یاد که پیش رضا عطاران بروم٬از دیدارمون کلی خاطره خوب به جا می مونه.اگر شد که اونها رو توی مصاحبه می یارم اگر نه ٬همین جا می نویسم.همشهری جوان بیست و پنجم(هفته آینده)رو بخونید.