مرگ چیزی شبیه به 

                                "یک بوس کوچولو"

 

  توی این اوضاع مرگ و میر که هرکدوم غم انگیز تر از دیگری است دیدن یک فیلم با موضوع مرگ شاید کمی جالب و بازهم غم انگیز باشد.امروز صبح ساعت ۱۰ در حالی به تماشای اخرین ساخته"بهمن فرمان ارا" رفتیم که همه به نوعی عزادار بودیم و انقدر در این چندروز خبر مرگ شنیده بودیم که سعی میکردیم راجع به اون موضوع هاهیچی نگیم.قرار همه ساعت ۹:۳۰ مقابل سینما فرهنگ بود. "یک بوس کوچولو" اخرین ساخته فرمان ارا  امروز برای اهالی مطبوعات اکران می شد.اکثر بچه هایی که گفته بودند میاییم اومده بودند و تقریبا نصف سالن پر می شد.طبق معمول قبل از شروع فیلم توی سالن سینما فرهنگ مشغول گپ زدن با برو بچه ها بودیم.از عوامل فیلم هم خود فرمان ارا به همراه رضا کیانیان اومده بودند تا برای اولین بار فیلم رو از روی پرده سینما ببینند.به گفته فرمان ارا "یک بوس کوچولو"در ادامه سه گانه اش یعنی فیلم های "بوی کافور عطر یاس" و "خانه ای روی اب" است.فیلم هایی که هر دوشان با موضوع "مرگ" ساخته شده بود .

اكران خصوصي«يك بوس كوچولو»  آخرين ساخته بهمن فرمان آرا برگزار شد

  برای من و خیلی از بچه های دیگه جالب بود تا ببینیم فرمان ارا چه جوری سه گانه خودش را به پایان رسونده و اینکه این بار نگاهش به مرگ به چه شکلیه.فیلم با تیتراژ خیلی خوبی شروع میشه."یه پارچه سیاه روی درخت که...." شروع فیلم که به نظرم خیلی مناسب بود و......صحبت درباره فیلم را بذاریم برای وقتی که فیلم اکران بشه و همه اونو دیده باشند.ولی یک نکته اصلی توی فیلم وجود داره و اونم اینه که "اگر وجدان راحتی داشته باشی مرگ مثل "یک بوس کوچولو میمونه".خیلی نکته کلیدیه و نمیشه به همبن راحتی هم از اون گذشت.و به نظرم فرمان ارا تا حدودی تونسته بود حق مطلب رو ادا کنه.اینکه خیلی از ماها برامون مرگ چیزی مثل کابوس تلقی بشه کاملا اشتباه.البته امسال که اینقدر ادم های دوروبرمون راحت و بدون هیچ حرف و حدیثی طعم مرگ رو چشیدن که دیگه حتما برای هممون مرگ به راحتی یک بوس کوچولو شده.

  توی همین فیلم وتوی یکی از سکانس های کلیدی اش هدیه تهرانی که نقش فرشته مرگ رو بازی می کنه به سراغ اسماعیل شبلی(جمشید مشایخی) که یکی از نویسندگان مطرح زمانه هست میاد و میخواد جون اونو بگیره.توی یک جنگل سر سبز و در میان وسعت زیبایی خدا.فرشته مرگ با چادری سفید و چهره ای زیبا کنار اسماعیل شبلی میاد و ازش اجازه میگیره تا یک بوس کوچولو از گونه او بکنه.فرشته مرگ صورت نویسنده معروف رو می بوسه تا اسماعیل شبلی در یک لحظه روح از بدنش جدا بشه و....

  و همون جاست که میفهمیم مرگ واقعا شبیه "یک بوس" نه بیشتر و نه کمتر است.البته درمورد فیلم باید بگم که جمشید مشایخی یکی از بهترین بازیهاشو انجام داد.همین طور هدیه تهرانی که نقش فرشته مرگ رو به خوبی ایفا کرد.رضا کیانیان هم مثل همیشه فوق العاده بود.

  وجدان راحت میتونه مرگ رو برای هممون مثل "یک بوس کوچولو" راحت و بدون عذاب کنه.

                                برای علیرضا که همیشه لبخند میزد.....                                                      

                                         بدون شرح                            

                                            

وقتی خبر رو شنیدم تا یکی دو ساعت خشکم زده بود و هیچی نمیگفتم.نمیدونستم که هواپیما مسافربری یا بار بری.نمیدونستم که مسافرهایی که توی این هواپیما بودن همشون همکارای منن.نمیدونستم که یکی از مسافرها رفیق صمیمی خودمه.نمیدونستم که علیرضا برادران توی اون هواپیماس.وقتی دونستم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.توی راه روی شهرداری راه میرفتم و گریه می کردم.مدام چهره علیرضا توی ذهنم بود با اون خنده های مثال زدنیش.خاطرات دست از سرم برنمیداشت. وای.....وای....علیرضا....سوگند و کوثر.ای خدا اخه چرا باید اینجوری بشه.اونا که فقط سه سالشون بیشتر نبود.دوتا کوچولوی ناز و خوشگل.چی قراره سرشون بیاد. علیرضا همیشه از هر سفری بر میگشت براشون سوقاتی می گرفت.اون هواپیمای لعنتی چرا .....اخه جرا اینا سوار اون شدن.بچه ها میگن قبل از پرواز علیرضا زنگ زده و گفته که هواپیما خرابه. علیرضا برای چی رفتی.....

                                  

نمیدونم چه طور صبح دیروزو میتونم توصیف کنم.پزشک قانونی کهریزک شده بود صحرای کربلا.از لابلای فریادها و گریه ها به دنبال خانواده علیرضا بودم.یکی با  بلندگو اسامی بچه ها رو میخوند تا یکی از خانوادشون بره و از میان جنازه های سوخته که هیچی ازشون معلو نیست برادر همسر فرزند و پدرش را پیدا کند.چه صحنه هایی...ای کاش یکی از مسئولین که فقط عنوان مسئول و یدک میکشن دیروز صبح میومدند و میدیدند که چه طور مادر نعره زنان و همسر شیوه زنان برای از دست رفته هاشون اشک میریزند و......ای کاش میومدندو میدیدند که جنازه ها چطور سوخته که همسر از روی حلقه ازدواجش شوهرشو یدا میکنه نه از روی صورتش.ای کاش میومدندو میدیدند که چطور جنازه ها را جلوی چشم پدرانشان توی ماشین مینداختن و......اگر میامدند و میدیدند انوقت حاضر بودند خانواده خودشان را برای سفر تفریحی با این هواپیما بفرستند؟ به خدا قسم که حاضر نمیشدن.

                                                    

 
          

اینقدر حرف های اضافی زدن که دیگه داره حالم از همشون بهم می خوره.حرف های مفت و بی حساب و کتاب.دارم گریه میکنم و مینویسم میخوام هرچی به ذهنم رسید بنویسم.توی این چندسال اینقدر حالم بد نبود.یه اتفاق یه فاجعه و بعدش هم یکسری توجیهات الکی که فقط خودشون و بیگناه جلوه میدن.همش هرسال و بعد از وقوع یک اتفاق میگن باید راه حلی بیاندیشیم که دیگه از این اتفاق ها نیافته.اما جالب اینجاست که هرسال میفته و معلوم نیست مقصر کیه.

برای علیرضای عزیز....

بار غمت سنگين است آنقدر سنگين كه دلم نمي خواهد باورش كنم، كاش امروز هرگز از راه نمي رسيد. امروز تو عكاسي هستي كه خود خبر ساختي، خبرهايي كه بهاي آن گوهر وجودت بود.     علی جان تو همیشه برای من زنده ای....

 

                                    به بهانه سالروز ازادی وبلاگ نویسان

                                       دوستت دارم شهرام

شهرام و گرفتن.....

این شاید تنها جمله ای بود که میتونست صبح جمعه منو خراب کنه.صبح روز جمعه این جمله رو وقتی داشتم با سپیده جدیری چت میکردم ازش شنیدم.هیچ چیز نمیتونستم بگم جز اینکه به فرزین گلپاد زنگ زدم و جریان را برایم تعریف کرد.باورش برایم سخت بود شاید سخت تر از ان چیزی که می بایست ذهنم را مشغول میکرد.از بهرام پرسیدم او هم ماجرا را کامل تر گفت.شب اول گذشت.خبری نشد.شب دوم هم گذشت و باز هم خبری نشد.شب سوم هم سپری شد و شب های بسیاری گذشتند و باز هم خبری نشد.بهرام به هم ریخته بود.نمیدانست باید چه جوابی به تلفنهای پی در پی که میشد بدهد.همه پاسخ ها تکراری بود.یکسری هم که از گرفتاری شهرام خوشحال بودند رندانه وارد اتاق ما می شدند و حالی از شهرام می پرسیدند.

یک ماه گذشت...                           

و فقط در این فکر بودم که شهرام کجاست...ایا دوباره میبینمش....؟ بهرام به هم ریخته بود و مدام سیگار مییکشید.شبها قدم زنان خیابان ویلا را پیاده گز میکردیم و از شهرام میگفتیم.وای که چه شب هایی بود.هیچ خبری نمی شد و همین نگرانی ها را بیشتر میکرد.

دلم تنگ شده بود.دلم برای پک زدن های شهرام به سیگار تنگ شده بود.دلم برای غرزدن هاش تنگ شده بود.برای نگاه های معنی دارش. و ان جمله معروف : "مجید تو اینجا کاری داری؟"

سه ماه گذشت....

خبرهایی شده بود و امید هایی باقی بود.    غروب بود و هوا تاریک.جلسه شورای تیتر در اتاق دکتر بهزادی برگزار می شد.بهرام هم نبودو من هم پشت کامپیوتر مشغول گرفتن خبر بودم.تلفن اتاق به صدا دراومد.گوشی را برداشتم .صدا را که شنیدم بغض گلویم را گرفت و زبانم بند امده بود.باورم نمی شد شهرام پشت تلفن باشد.صدایم میلرزید.سراغ بهرام را گرفت و من هم نمیدونستم چی بهش بگم.فقط گفت که سالم است و به خانه اقاجمشید میرود.نفهمیدم چه طور گوشی رو پرتاب کردم و به سمت اتاق دکتر دویدم.در رو باز کردم و بلند داد زدم :"شهرام ازاد شده".نمیدانستم چه طور خودم رو به خونه اقا جمشید برسونم.زنگ در را زدم.داخل رفتم و .....شهرام با صورتی پراز ریش.بغلش کردم .ناخداگاه اشک می ریختم.عجب شبی بود.....

وحالا ...

از اون روزها یک سال میگذره.باز هم شهرام کنار ما نیست.این بار نه اینکه زندان باشد بلکه از یک زندان ازاد شد.همین الان که این جمله هارو می نویسم حال و هوای همون روزها و شب ها در سرم هست.نمیدانم شهرام کجاست فقط میدانم که دلم برایش بی نهایت تنگ شده و احساس میکنم از این فاصله دور از دستم ناراحت است.نمیدانم چرا.البته شاید من اینطور فکر میکنم.من زندگی مطبوعاتی ام را مدیون شهرام هستم و این رو هیچ وقت از یادم نخواهم برد.

                                گوش شیطون کر و سه اتفاق خوب

گوش شیطون کر امسال تا الان سال خوبی بوده و پراز خبرهای خوش.هم موفقیت برای خودم و هم دوستان و همکاران نزدیکم.اولین اتفاق خوب که شهردارشدن دکتر بود.دویش هم همین هفته گذشته اتفاق افتاد و اون هم برای دوست خوبم "محمدخزاعی"بود.محمد با حکم حسین پارسایی شد:"مشاور مدیرکل و مدیر ارتباطات و تبلیغات مرکز هنرهای نمایشی".البته گرچه لیاقت محمد بیشتراز این حرفاست ولی .....

واتفاق خوب دوم هم برای "حاج مجتبی علوی "بود.حاجی هم یکی از اون کسایی است که از وقتی من وارد عرصه مطبوعات شدم ازش به جز خوبی هیچی ندیدم.و بالاخره به جایگاهی که لیاقتش بود رسید.حاج مجتبی شد:"مدیرکل روابط عمومی و امور بین الملل مجلس شورای اسلامی".پریروز که زنگ زدم تا به حاج مجتبی تبریک بگم سوریه بود و گفت که داره برام دعا میکنه.همون لحظه فقط این به ذهنم رسید همین دعاها هست که ماهارو به جایی میرسونه....

دیشب بعداز همه این اتفاق های خوب من و حاج مجتبی و محمد خزاعی و یزدان عشیری دو هم نشسته بودیم و یاد خاطرات میکردیم.شب به یاد موندنی بودشاید دیگه پیش نیاد شاید هم....

راستی در مورد "یزدان عشیری" یه روز مفصل مینویسم.حتما