برای علیرضا که همیشه لبخند میزد.....                                                      

                                         بدون شرح                            

                                            

وقتی خبر رو شنیدم تا یکی دو ساعت خشکم زده بود و هیچی نمیگفتم.نمیدونستم که هواپیما مسافربری یا بار بری.نمیدونستم که مسافرهایی که توی این هواپیما بودن همشون همکارای منن.نمیدونستم که یکی از مسافرها رفیق صمیمی خودمه.نمیدونستم که علیرضا برادران توی اون هواپیماس.وقتی دونستم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.توی راه روی شهرداری راه میرفتم و گریه می کردم.مدام چهره علیرضا توی ذهنم بود با اون خنده های مثال زدنیش.خاطرات دست از سرم برنمیداشت. وای.....وای....علیرضا....سوگند و کوثر.ای خدا اخه چرا باید اینجوری بشه.اونا که فقط سه سالشون بیشتر نبود.دوتا کوچولوی ناز و خوشگل.چی قراره سرشون بیاد. علیرضا همیشه از هر سفری بر میگشت براشون سوقاتی می گرفت.اون هواپیمای لعنتی چرا .....اخه جرا اینا سوار اون شدن.بچه ها میگن قبل از پرواز علیرضا زنگ زده و گفته که هواپیما خرابه. علیرضا برای چی رفتی.....

                                  

نمیدونم چه طور صبح دیروزو میتونم توصیف کنم.پزشک قانونی کهریزک شده بود صحرای کربلا.از لابلای فریادها و گریه ها به دنبال خانواده علیرضا بودم.یکی با  بلندگو اسامی بچه ها رو میخوند تا یکی از خانوادشون بره و از میان جنازه های سوخته که هیچی ازشون معلو نیست برادر همسر فرزند و پدرش را پیدا کند.چه صحنه هایی...ای کاش یکی از مسئولین که فقط عنوان مسئول و یدک میکشن دیروز صبح میومدند و میدیدند که چه طور مادر نعره زنان و همسر شیوه زنان برای از دست رفته هاشون اشک میریزند و......ای کاش میومدندو میدیدند که جنازه ها چطور سوخته که همسر از روی حلقه ازدواجش شوهرشو یدا میکنه نه از روی صورتش.ای کاش میومدندو میدیدند که چطور جنازه ها را جلوی چشم پدرانشان توی ماشین مینداختن و......اگر میامدند و میدیدند انوقت حاضر بودند خانواده خودشان را برای سفر تفریحی با این هواپیما بفرستند؟ به خدا قسم که حاضر نمیشدن.

                                                    

 
          

اینقدر حرف های اضافی زدن که دیگه داره حالم از همشون بهم می خوره.حرف های مفت و بی حساب و کتاب.دارم گریه میکنم و مینویسم میخوام هرچی به ذهنم رسید بنویسم.توی این چندسال اینقدر حالم بد نبود.یه اتفاق یه فاجعه و بعدش هم یکسری توجیهات الکی که فقط خودشون و بیگناه جلوه میدن.همش هرسال و بعد از وقوع یک اتفاق میگن باید راه حلی بیاندیشیم که دیگه از این اتفاق ها نیافته.اما جالب اینجاست که هرسال میفته و معلوم نیست مقصر کیه.

برای علیرضای عزیز....

بار غمت سنگين است آنقدر سنگين كه دلم نمي خواهد باورش كنم، كاش امروز هرگز از راه نمي رسيد. امروز تو عكاسي هستي كه خود خبر ساختي، خبرهايي كه بهاي آن گوهر وجودت بود.     علی جان تو همیشه برای من زنده ای....