خبر خوش
"روزگار" شرقي ها بد نيست

عجب روز ي بود ديروز.خيلي بي رمق و دل خسته تصميم گرفتم يه سري برم "شرق" و رفتم. دو ساعت از ظهر گذشته بود و بلوار گلشهر كه هر روزپر رفت و آمد و شلوغ بود، آرام تر از روز هاي گذشته صبح را شب مي كرد.سر پائيني را تندي گز كردم و به در روزنامه رسيدم.خيلي حالم گرفته بود.در نيمه باز بود و كسي هم رفت و آمد نمي كرد.داخل شدم .داخل حياط روزنامه هم سكوتي معنا دار حاكم بود.داخل تر شدم و از پله ها بالا رفتم.معمولا در مسير پله ها چند نفري را مي ديدم و سلام و احوالپرسي.ولي هيچ خبري نبود.داخل تحريريه شدم و سكوت بيشتر شد.به سمت اتاق خودمان رفتم. محسن آزرم و سام فرزانه نشسته بودند و گپ مي زدندوخبري از بقيه بچه ها نبود.حالم بدجوري گرفته بود و رمقي در من نبود.صداي "ابك" نمي آمد و از خنده هاي سرويس اجتماعي هم خبري نبود.هيچ كس نبود.از محسن سراغي از اوضاع روزنامه گرفتم و مثل هميشه جواب سربالا داد.چند دقيقه اي نشستم و به اتاق ورزشي رفتم.آرش فرح زاد بود و علي فولادي پيش پايم رفته بود.منتظر يك خبر خوش بودم.انگار بعد از اين چند وقت آمده بودم تا يك خبر خوشي بشنوم.از آرش هم چيزي دستگيرم نشد.مثل هميشه شروع كردم با كامپيوتر ور رفتن كه "آرش راهبر"هم آمد.خيلي شيك كرده بود . انگار مي خواست خبر خوشي بدهد.همين طور هم بود.
سلام و عليكي و حال و احوالي و از اوضاع روزنامه پرسيدم.آرش شوكه ام كرد با خبرش.گفت كه گفتند از شنبه بياييد سر كار و توليد مطلب كنيد تا از شنبه هفته بعد يا شرق را در بياريم يا روزنامه "روزگار" رو.خيلي خبر خوبي بود.ذوق كرده بودم و مدام از آرش سوال مي پرسيدم.آرش مي گفت اينها سخت دنبال اين هستند كه شرق رو در بيارند ولي اگه نشه روزنامه روزگار در مي ياد.مي گفت صاحب امتياز" روزگار" يه خانم و اطلاع ديگه اي نداشت.خيلي خوشحال بودم و كلي حال كردم.رفتم پايين تا به بقيه بگم ولي زودتر از من خبر رسيده بود.حالا اين خبر خوش مال شما و همه اونهايي كه آفتابشون از شرق طلوع مي كنه.