دوساعت ایرانی بودیم

یادم می یاد وقتی فیلم ازدواج به سبک ایرانی رو دیدم یه جورایی شدم.نه اونقدر خوشم اومد که ذوق زده بشم و نه اونقدر بدم اومد که حالم به هم بخوره.یه جورایی حس نوستالوپیک ایرانی بودن بهم دست داده بود ولی توی بعضی از صحنه ها بدتر زده می شدم.اما ربط این حرفایی که از فیلم ازدواج گفتم به ماجرای چند شب پیش بر می گرده.اون شب علی معلم برای افطار دعوت کرده بود دفترش.اولش وقتی به امیر گفتم اینها کجا می خوان افطار بدهند امیرهم در جواب گفت نمی دونم ولی فکر کنم توی حیاط این کارو بکنن.همین طور هم شد.چند دقیقه ای قبل از افطار رسیدم و مستقیم پله هارو بالا رفتم و سلام و احوالپرسی همیشگی.خلوت بود.داخل اتاق علی معلم پشت میز کزایی اش نشسته بود و شهاب الدین عادل هم روی مبل کناری .منم نشستم و سر صحبت باز شد.گذشت تا داریوش ارجمند به همراه سام پسرش آمدند.نشستند و صحبت گل گرفت.هم ارجمند اهل حرف و هم علی معلم.بحث سر بازیگرهایی که نمی تونند مقابل دوربین عکاسی فیگور بگیرند شروع شد و با تعریف و تمجید از فیلم "میامی وایس" مایکل مان خاتمه یافت.کم کم نزدیکای اذان بود که جمال رحمتی هم آمد.بعد از توقیف شرق تازه دیده بودمش و از اوضاع روزنامه و کاریکاتوری که چاپ کرده بود پرسیدم که صدایی رسید که "تشریف بیارید پایین.غذا سرد می شه".تعداد کم بود ولی هرچه بود بوی ازدواج به سبک ایرانی می آمد.از اینجا به بعد مدام ازدواج جلوی چشمم بود.پیش بینی امیر درست بود و باید به حیاط می رفتیم.یک سکانس کاملا رویایی از یک خانواده ایرانی.داخل حیاط فرشی و روی فرش سفره ای و داخل سفره رنگ و بوی ایرانی.همه چیز بود.خیلی وقت بود دور سفره نشسته بودم و حال عجیبی بود.حیاط باصفایی هم داشتند.دو دیس رنگین وسط سفره توجه جلب می کرد.معلم خیال همه را راحت کردو گفت که این "مانی پلو" غذای مخصوص دامغان است.چه رنگ و بویی داشت.دو کاسه بزرگ حلیم و بویش دل از یک گرسنه را می ربود.هنوز شروع نکرده بودیم که یکی یکی میهمان ها آمدند.جمع ازدواج به سبک ایرانی ها کم کم جمع شد.حسام نواب صفوی و حسن فتحی هم آمدند.امیرو خسرو هم کمی دیرتر، ولی آمدند.یک سکانس رویایی بود.یک سفره رنگین ایرانی و به قول داریوش ارجمند به سبک معلم.

علی معلم را کم کم دارم می شناسم.آدم فوق العاده ایست.بر پایی یک چنین میهمانی کوچکی آن هم در حیاط و روی زمین کار هرکسی نیست.نمی دانم او را چقدر می شناسید.الان چند وقتی است را بطه ام باهاش بیشتر شده.اخلاق و رفتارش بدجوری مجذوبم کرده.دیشب وقتی سفره جمع شدو همه خداحافظی کردند در لابی دفتر نشستیم و دو ساعتی گپ زدیم.چهار نفری بودیم.همیشه برایم جالب بود که چرا معلم ابتدای مجله دنیای تصویر عکس خودش را بزرگ چاپ می کند و سر مقاله اش را می نویسد.توی جشن دنیای تصویر خودش مجری می شود و.....تا دیشب شرم و حیا اجازه نمی داد سوالی در این رابطه بپرسم ولی موضوعی پیش آمد که خودش گفت.توی جشن خانه سینما بزرگداشت مجله فیلم را گرفته بودند.عباس یاری و هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی روی سن آمدند و تندیس را گرفتند.گذشت تا اینکه مجله فیلم منتشر شد.جالب اینجا بود که اینها یک عکس از جایزه گرفتن خودشان را کار نکردند.معلم چند جمله ای در این باره حرف زد و توی دوسه تا دیالوگ جواب من را هم داد.او با قدرت گفت:"اینها باید عکسشون رو بزرگ چاپ می کردند. من بودم بزرگ می زدم.افتخارم می کردم.باید بگم که من جایزه گرفتم و من برترم.این همه عکس هنرپیشه کار می کنی یک بار هم عکس خودت رو کار کن.بگو که تو هم هستی."این حرف ها مدام توی گوشم بود.حرف زدنش برایم خودباوری می ساخت.معلم اخلاق فوق العاده ای دارد.به حرف هیچ کس کاری ندارد.همان کاری را می کند که فکر می کند بهتر است.اعتماد به نفس بالایی دارد و برتری خودش را بارها و بارها ثابت کرده.نکته این جاست که حتی اگر نصف حرف هایش را قبول نداشته باشی ولی باهاش حال می کنی.در زمانه ای که از این نوع آدم ها انگشت شمار پیدا می شود باید فرصت را غنیمت شمرد.شاید هم یکی از دلایلی که از شماره قبل مجله دارم با مجله همکاری می کنم ،همین اخلاق او باشد.

آن شب جای همه تان خالی بود.