بدقول نیستم

از آن روزی که فیلمبرداری فیلم تموم شده٬ یه حس عجیبی نسبت به سینما پیدا کردم.این حس هم خوب است و هم بد.هم تلخ است و هم شیرین.این حس آن قدر عجیب بود که وقتی دیشب به اکران خصوصی فیلم جیرانی(ستاره می شود)رفتم هنگام تماشای فیلم مدام مرا به فکر می برد.که سینما آسان نیست.حالا قدر هر لحظه لحظه پلان های یک کارگردان را می دانم.حالا بیشتر درک می کنم که کارگردان برای گرفتن یک پلان چه زحمتی کشیده است.متاسفانه یا خوشبختانه تجربه هر کاری نوع نگاه به اون کار رو در آدم تغییر می دهد.این تجربه ها رو به فال نیک می گیرم.فقط ناراحتم از اینکه در این دوسه هفته فرصت هیچ کاری را پیدا نمی کنم.بدقولی هایم دارد به اوج خودش می رسد.از مطالبی که باید به همشهری جوان و روز هفت و دنیای تصویر بدهم بگیرید تا چند کار دیگر که گفتنش واجب نیست.نمی دانم تصمیم رفقا بعد از این بدقولی ها نسبت به ادامه رفاقتشان با من چگونه است.فقط امیدوارم درک کنند.البته آن ها هم حق دارند.من قول داده ام و آن ها روی حرفم حساب کردند. ضمنن به یک مسافرت اسمی احتیاج دارم.از آن مسافرت هایی که هر چند صباحی برایم رخ می دهد.برنامه اش را ریخته ام که تا دو هفته دیگر بروم.هیچ چیز مثل یک سفر حالم را جا نمی آورد.