چشیدن طعم یک حس رویایی

فیلم ها رو برای جشنواره فرستادم.هم جشنواره فیلم بهزیستی و هم پلیس.ولی دیروز صبح روز دیگری بود.رفقا نمی دونید چه حس عجیبیه وقتی فیلمت رو برای یک فستیوال مهم اونهم مهمترین فستیوال کشورت می فرستی داره.به شدت حس توصیف ناپذیریه.دیروز صبح وقتی تهران را برف می آمد و سفیدی ٬بالای شهر رو پوشونده بود٬"میم مثل سمیرا" رو برای جشنواره فیلم فجر بردم.دیر برده بودم و از تاریخی که اعلام کرده بودند دوسه روزی می گذشت.حس فوق العاده ای بود.از حرکت از خانه تا رسیدن به ساختما شماره ۲ فارابی ٬یعنی جایی در بالای شهر.یعنی کنار موزه سینما و جایی که برف به شدت می بارید.همه جا سفید بود و تو قرار بود بچه ات تلاشت رو برای یک رقابت بفرستی.خودت می دونی که هیچ امیدی به راه یافتن به بخش مسابقه نیست ولی باز خوشحالی و سرما را حس نمی کنی.دیروز صبح وقتی از فضای سبز مقابل موزه سینما قدم زنام پایم رو روی برف می گذاشتم٬ به هیچ فکر نمی کردم و فقط برای خودم شجریان زمزمه می کردم.یه حس عجیبی بود.امیدوارم برای همه تان پیش بیاید.انگار کارنامه قبولی امتحانات نهای سال سوم راهنمایی ات را گرفته ای و ذوق زده ای ولی به روی خودت نمی آوری.یه حسی تو این مایه ها.نمی دونم چرا اینقدر دیروز روز خوبی بود.دیگه برام جایزه و اول شدن مهم نیست.یه جورایی ارضا شدم.راستی چرا من اینقدر زود ارضا می شوم؟