سلام آقای رئیس جمهور٬من رفتم بمیرم
سلام.سلام می کنم آقای رئیس جمهور.صدایم را می شنوید.گفتم سلام.چی؟نمی شنوم.آها.خودم را معرفی کنم؟چه نیازی به معرفی است؟فرض کنید منم یکی از آن بندگان خدا هستم که به ناچار در دولت شما می زیم.چرا سلام کردم؟راستش کار کوچکی باهاتون داشتم.به من گفتند شما رئیس جمهور هستید و آن قدر با مردم کشورتا
ن خودمانی شدید که برایتان غش و ضعف می کنند.شنید
ه ام آنقدر دوستتان دارند که وقتی به استانی سفر می کنید٬آدم هست که برایتان سکته می زند.کار کوچکی داشتم.زیاد وقتتان را نمی گیرم.بهم یاد دادند از کسی خواهش نکنم و سر تعظیم فرود نیاورم مگر خدای تبارک و تعالی.مگر اون کسی که خالق من و شما است.منی که این طرف میز نشسته ام و شمایی که با فاصله ای طولانی آن طرف میز لم داده اید.صدایتان نمی آید؟بلندتر بگویید.آها.فهمیدم.می گویید چرا نمی روم سر اصل مطلب.راستش کار کوچکی باهاتون داشتم.وبلاگ من نه سیاسی است و نه من پیشه ام صنمی با سیاست دارد.حرفه ام سینما است و خدارا شکر هیچ دلیلی نمی تواند شغلم را سیاسی کند.اما حرفی که داشتم٬یعنی مطلبی که می خواستم برایتان بگویم به خودم بر نمی گردد.اصلا اجازه بدهید برایتان داستانی را تعریف کنم٬شاید تمام حرفم را توی همین داستان گفتم.اگر نگاهتان کمی سینمایی باشد و قوه تخیلتان بالا باشد ٬صحنه هایی که برایتان تعریف می کنم را در ذهن مبارک به تصویر بکشید.
تصور کنید کارتان اطلاع رسانی باشد و به هر حال همین کارتان حکم کند که حقایق را بازگو کنید.بله حقایق.ای تف به روی کسی که دروغ بازگو کند.قرار شد حقایق را بگویید.و حالا خبری بدهید از حضور معاون رئیس جمهور که در یک برنامه٬نشسته و در حضورش بانویی حرکات موزون تحویل جماعت داده.به درست و غلطش کاری ندارم.ولی خودتان می گویید که این حرکت اشتباه است و باید فرد معاون صحنه را ترک می گفت.حالا تصور کنید همین خبر که اصلا دروغ هم نیست انتشار پیدا می کند.تا این جای کار که نه دروغی در کار بوده نه....یک مقدار سینمایی اش را بیشتر می کنیم.تصور کنید همان فردی که حرفه اش اطلاع رسانی است٬کودکی دارد دو سه ساله.جگر گوشه اش را عرض می کنم.اسمش فرزند است.همان چیزی که شما هم دارید.مثل همیشه شب کنار فرزندش نسشته و به همراه همسرش به قد و بالای بچه قربون صدقه می رود.تلفنش زنگ می خورد.پشت خط دوستی می گوید:"آقای معاون می خواهند شما را ببینند٬لطفا تا یک ساعت دیگر فلان جا باشید."تلفن را قطع می کند و دل از فرزندش می کند و در هوایی سرد ناموسش را رها می کند بر سر قرار با آقای معاون می رود.سر قرار که می رسد٬خبری از معاون رئیس جمهور نیست و در عوض دوستان دیگری هستند.دوستان او را می برند به نا کجا آبادی نا معلوم که اگر می دانید به ماهم بگویید.چون نه ما می دانیم نه ناموس همکارمان.تا این ساعت هم خبری از او نیست.
داستان جالبی بود٬نه؟ قسمت های اکشنش کم بود ولی تعلیق خوبی داشت.شما را تا آخر داستان کشاند.می شود از رویش یک فیلم پر فروش ساخت.اما این داستان کاملا حقیقت داشت.تعجب که نمی کنید.می دانم.عادی شده دیگر.فقط بگذارید منم مثل همان کودک اردبیلی که جلو آمد و با رئیس جمهورش حرف زد برایتان از حال و اوضاع زندگی دوستم بگویم.همسرش جز گریه و زاری کاری بلد نیست.مادرش را که نمی دانم.می توانید تصور کنید مادرش هم مثل همسرش همچون ابر بهار می بارد.حتما می خواهید از حال او احوال پدرش برایتان بگویم.خب او به هر حال یک مرد است و خودتان بهتر می دانید٬آقایون در این مواقع به روی خودشان نمی آورند.ولی به هر حال او یک پدر است.راستی٬سراغ کودش را نمی گیرید.اسمش ایلیا است.می گویند بسیار بابایی است.بیچاره ایلیا.همش سراغ بابایش را می گیرد ولی به نظر شما مادرش چه بهونه ای بیاورد بهتر است؟بگوید مسافرت است؟خب بچه پیشه خودش نمی گوید اگر مسافرت رفته چرا اینقدر زجه می زنید!!نمی دانم چه بهانه ای آورده اند.گفتم از شما بپرسم شاید بدانید.
حالا که تقریبا ۴۸ ساعت از دربند بودن دوستانمان می گذرد٬به این فکر می کنم که ٬اول خدارا شکر که سیاسی کار نمی کنم.دوم اینکه اگر دروغ بگوییم زندانی مان می کنند.وقتی هم که حقایق را می گوییم٬زندانیمان می کنند.پس چه کنیم؟آها.منظورتان اینست که حرف نزنیم.ای بابا.مقصر منم و بچه ها که تازه منظورتان را گرفتیم.یه لحظه صبر کنید.مثل اینکه صدایی از تلویزیون می آید.فکر کنم صدای شما است.آره صدای خودتان است.بگم چه می گویید؟با صدای بلند در دانشگاهی سخنرانی می کنید.آره.دارید رو به دانشجویان می گویید:"در دولت ما آزادی بیان است.نیییییست؟"بخشید تا همین جایش را شنیدم و کمی گیج شده ام.وای نمی توانم حرف ها و عمل ها را کنار هم بگذارم.مخم دیگر نمی کشد.با اجازه.من رفتم سکوت کنم.نه ٬حرف بزنم.نه٬ سکوت یا حرف.......بی خیال آقای رئیس جمهور.من رفتم بمیرم.
داستان بالا به قلم "روزبه میر ابراهیمی" ٬ "سولماز شریف"٬ "مرجان توحیدی"و "خبرگزاری فارس"