اعتراف می کنم....

اولش برام مسخره بود اینکه بشینم و چندتا اعتراف زندگیم رو بنویسم.همینطور که گذشت و وبلاگ بروبچ رو دیدم و اعترافات جالبشون رو خوندم دیدم که چقدر براشون جالبه که منم اعترافاتم رو بنویسم بالاخره دعوت رو پذیرفتم.به نظرم کاره سختیه.یعنی هیچکس به اعترافاتی که می خونه بسنده نکنه.به قول دوست آیدا توی "دیشب باباتو دیدم آیدا"٬"هرکس واسه خودش یه یواشکی داره" که شاید هیچ وقت نتونه اون ها رو بگه.یواشکی هایی که من نوشتم تا حدودی به اجبار نوشتم و یه سری یواشکی دیگه هم دارم که دوست دارم وقتی رخت از این جهان بستم بنویسم.فعلا همین ها رو داشته باشید:

۱:همیشه درسم خوب بود ولی توی دوره دبیرستان بدجوری دلم می خواست تجدید بیارم.به خاطر همین با چندتا از بچه ها تصمیم گرفتیم سر امتحان هندسه به طوری که هیچکس متوجه نشه جواب ها رو غلط بنویسم که تجدید بیاریم.این کار رو کردیم ولی معلم موقع تصحیح٬برگه من رو با کلی ارفاق صحیح کرد تا من تجدید نشم و آخرسر بهم ۱۰ داد.اون روز هرچی قسم و آیه آوردم که از قصد این نمره رو آوردم کسی باور نمی کرد.

۲:بچه که بودم٬وقتی پدربزرگ مادرم فوت کرد به شهرستان رفتیم.با پسر دایی هایم قرار گذاشتیم که همون شب تشیع جنازه وقتی همه خوابیدند به قبرستون شهر بریم و سر خاک مرحوم پدربزرگ بریم.اگر شد خاک رو زیرو رو کنیم و جنازه رو ببینیم.اون شب وقتی همه خوابیدند بلند شدیم و رفتیم قبرستون.توی زندگیم اونقدر نترسیده بودم.با چراغ قوه قبر رو پیدا کردیم و خاک رو از روی قبر برداشتیم.وقتی به وسطای قبر رسیدیم٬آن قدر ترسیده بودیم که گریه کنان می دویدیم.فردای آن روز همه شهر پر شده بود که شبانه به قبر "میرزا علی اکبر خان" تجاوز شده.از این موضوع هیچ کس خبر ندارد.(ضمنن تا سه ما٬ شب ها کابوس می دیدیم)

۳:توی جشنواره فیلم فجر پارسال ٬وقتی به همراه میثم زمان آبادی و محمد زمردیان رفتیم برای صرف نهار٬نوشابه من تمام شد که یک نوشابه مشکی خنک روی میز بیرون مغازه بهم چشمک زد.با خونسردی تمام نوشابه را برداشتم و خوردم.میثم پرسید٬"کی نوشابه خریدی؟که من جواب دادم شما داشتید حرف می زدید".توی همین گیر و دار٬مردی با سبیل های پهن نعره کشید:"کدوم......نوشابه منو دزدیده؟"

۴:اعتراف می کنم همه زندگی و موفقیت هایی که به قول برو بچ به دست آوردم رو مدیون دوره انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ هستم.آشنایی با مهدی هاشمی رفسنجانی و بعد از اون ۵ماه مداوم دیدن چهره های سیاسی و زندگی شبانه روزی با اون ها ٬درس بزرگی برای من بود.مخصوصا بخش دوم این زندگی که مربوط به اردیبهشت و خرداد ۸۴ و همراه شدن با دکتر قالیباف بود.ارتباط و آشنایی با این ها به جز تجربه و درس٬هیچ چیز دیگه ای نداشت.یه جورایی نگاهم به زندگی ام عوض شد.

۵:نسبت به خیلی از دخترهای دوروبرم هیچ نگاه خاصی ندارم ولی چون با همه شوخی می کنم٬اکثرا به خودشان می گیرند که فلانی می خواهد با ما دوست بشه.تا جایی که آبرویم چند جا رفته.اعتراف می کنم اخلاق من مشکل دارد و با هر کسی نباید شوخی کنم.بیشتر از همه اینکه نسبت به خیلی از موارد بی اهمیت هستم و برایم هیچ چیز مهم نیست جز لذت بردن از لحظه حال.دنبال سوءتفهم ها رو نمی گیرم چون جز اعصاب خوردی چیز دیگه ای نداره.

۶:حس حسادت نسبت به هیچ احد الناسی ندارم.اونایی که منو از نزدیک می شناسن فقط در جریان هستند.

۷:روز بازی ایران-استرالیا بازی رو در مدرسه دیدیم.مجاور مدرسه ما دبیرستان دخترانه ای بود.بین دونیمه از پشت بام مدرسه با سنگ٬ آنتن تلویزیون نمازخانه دبیرستان دخترانه را شکستم تا اون ها مجبور بشن نتیجه بازی رو از مدرسه ما بفهمند.تا امروز به جز شمایی که این اعتراف را می خوانید و "حسن بابایی"دوست صمیمیم که نمی دانم الان کجاست٬ هیچ کس خبر ندارد.

۸:"نیما حسنی نسب و امیر قادری"دو دوست صمیمیم٬ دو سه مورد از اعترافات من رو می دونند که امیدوارم هیچ وقت به زبون نیارند.یعنی یادشون بره.چون بدجوری آبرو ریزیه.

پی نوشت:مطئن باشید که اعترافات بسیاری هست که الان یادم نیست.اگر حافظه یاری کرد حتما می نویسم.