و رسول سینمای جنگ هم رفت.کجا رفتی عمو رسول؟وقتی پیکرت را روی تخته ای چوبی گذاشتند٬صدایم را می شنیدی که فریاد می زدم "با این عجله کجا می روی؟".صدای هق هقم را شنیدی؟می دانم پیش خودت گفتی "ای پدرسوخته"ولی باور کن دست خودم نبود.آخه چه طور باور کنم.بی خیال عمو رسول.چقدر راحت اشکم را درآوردی.چه قدر راحت ذهنم را با خاطره هایت درگیر کردی.راستی یادت می آید دو ماه پیش وقتی دفتر نشسته بودیم از مرگ حرف زدی و گفتی اگه بمیرم فلانی سر خاکم هم نمی آید؟درست می گفتی.چون نه تنها او بلکه خیلی از آن هایی که به گردنشان حق داری و بزرگشان کردی نیامدند.نیامدند تا تو را به بهشت برین بدرقه کنند.امروز "معصومه"٬دخترت را دیدم.اشکش خشک شده بود.چشمانش پف کرده بود.جرآت خیره شدن در نگاهش را نداشتم.همان طور که جرات نداشتم در چشمان تو خیره شوم.نگاهم کرد.جلو آمد و گفت: فیلمی که می خواستی رو ساختی؟ و هردو اشک ریختیم.بهش گفتم که فیلم را ساختم ولی تو ندیدی.راستی٬فکرش را نمی کردم پایان فیلمم مجبور شوم صحنه های رفتنت را نشان دهم.خیلی بی معرفتی.تو خودت طرح فیلم را دادی و خودت هم برایش پایان ساختی؟!مگر کارگردان تو بودی؟بابا بی خیال دیگه.به خدا باورم نمی شه.توروخدا گوشی رو بردار و زنگ بزن بگو که همه این حرف ها شوخی بوده.بگو که پیکرت در تابوت نبوده و با همه ما شوخی کردی.باور کن الان منتظر چنین لحظه ای هستم.باورکن...