به مناسبت سومین سالگرد روزنامه"شرق"
رنج.تجربه.افتخار"شرق" مجید توكلي
امروز سومين سالگرد روزنامه
"شرق" هست.دوسال و اندي از ان روز كذايي ميگذره.ساعت 12.20 ظهر روز جمعه بود كه براي اولين بار وارد ساختمان "شرق" شدم.ادرس رو از روي خود روزنامه پيدا كردم.روزنامه رو هم از دكه روزنامه فروشي خريدم كه ابتداي خيابان زاگرس بنا شده بود.روز عجيبي بود.هيچكس را نميشناختم و فقط در ان روزنامه بر حسب اتفاق با دو نفرشان مصاحبه اي كرده بودم.اما اينها دليلي نبود تا بتوانم انجا كار كنم.از يك هفته قبل در تدارك مصاحبه اي با "بهمن فرزانه" بودم تا با بردن همين مصاحبه بتوانم خودم را بهشان تحميل كنم.وارد ساختمان شدم.طي اين 4سال چنين ساختماني كه متعلق به روزنامه اي باشد نديده بودم.سراغ احمد غلامي را گرفم.از او فقط صدايش در ذهنم بود و چهرهاي كه خيلي با خودش فاصله داشت.راهنماييم كردند و به اتاق ادب و هنر رسيدم.خوب يادم مانده.از در كه وارد شدم با اضطراب سراغ احمد غلامي را گرفتم و از 7 نفري كه در اتاق بودند فقط يكي با انگشت نشانم داد.كنارش نشستم.با روي باز حضورم را پذيرفت و وقتي فهميد من همان كسي هستم كه باهاش مصاحبه كردم لبخندي زدو سراغ مطلب بهمن فرزانه رو گرفت.مطلب را به او دادم و در عين حال كه نگاهها رويم سنگيني ميكرد سراغ مسئول صفحه تئاتروتلويزيون رو گرفتم.پيشش رفتم و از مصاحبه اي كه باهاش كرده بودم گفتم تا سر صحبت باز شد.بهش گفتم كه دوست دارم با اين صفحه همكاري كنم و ..........و حالا از اون روز دوسال مي گذره
.دوسالي كه مثل يك چشم به هم زدن گذشت.چندين و چند جمعه ديگر امدو رفت.خيلي ها هم امدند و رفتند.چرا نميدانم ولي خوب ميدانم كه منم ميخواستم برم ولي نميدونم چرا نشد.شايد يه جورايي به همشون عادت كرده بودم.به لبخندهاي استاد غلامي يا به شوخيهاي محسن ازرم.ويا به تيكه انداختن هاي مينا اكبري و شايدهم به كمك هاي بي دريغ حسن محمودي. شايد هم به سلام مجيدجان هاي مهدي يزداني و شايد هم به سيگار كشيدن هاي ديدني محمد رهبر.همه اينها يه جورايي دست به دست هم داد تا سومين سالگرد شرق رو ببينم.من 5سال است كه در مطبوعات كار ميكنم ولي به جرات ميتونم بگم دوسال و اندي به طور حرفه اي كار كردم.همين برايم بس كه در كنار استاد غلامي نشستم و شاگردي كردم.همين برايم بس كه سردبيرم محمد قوچاني بود و همين برايم بس كه شاگرد محمد عطرين فر بودم.اينها همه يك طرف اشنايي با دوستان خوبي كه هركدامشان استادي هستند
(البته لقب" استاد"انحصاري استاد غلامي است)يك طرف.دوستي با علي فولادي كه هميشه خوشرو و خندان است.ارش راهبر كه تا ميبيندت تمام بدنت احساس درد ميكند(چون با دو دستش تمام بدنت را فشار ميدهد).امير عربي كه يك فوتبالي عشق فيلمه.رضا جلالي كه متخصص سوتي گرفتن از ديگران ست.يا همين بچه هاي اتاق خودمان محسن ازرم كه مدام يا كتاب دستشه يا دوتا سيم از گوشش اومده بيرون و موسيقي گوش ميكندو كافيه ازش سوال كني تا بشنوي:من نميدونم!يا حسين ياغچي كه گزيده حرف ميزند ومدام دنبال گرفتن يك باكس براي صفحه اخره
.و ياحسن محمودي كه قلبي صاف داره ولي اين دليل نميشه كه تو هر وقت دلت خواست باهاش حرف بزني.ويا خيلي هاي ديگر كه اسمشان را نياوردم. بگذريم..............گذشت
...تمام اين دوسال گذشت. چه روزها كه تلخ گذشت و چه روزهايي كه شيرين گذشت.ولي هرچه بود تمامش درس و تجربه اي بيش نبود كه براي كمتر كسي پيش مي ايد .اي كاش ميتوانستم باز هم بنويسم.اي كاش ميتوانستم از لحظه هايي حرف بزنم كه......ولي حيف.صد حيف كه نميتوان خيلي از حرف ها را به زبان اورد.نمي توان از نامردي ها گفت.صد حيف كه نمي توان از نا ملايمت ها گفت.از چيزهايي گفت كه بايد خيلي گفت و گفت وگفت.پايان اين مطلب فقط يك ادعا ميكنم
.انهم اينكه من بهترين شاگرد هستم.افتخار ميكنم كه شاگرد احمد غلامي هستم.افتخار ميكنم كه ميتوانم ساعاتي از روز را به دون انكه خودش بداند ازش چيز ياد بگيرم.از نگاهش.از لبخندش.از حرف زدن هايش.از گفتار شيرين و بيان رسايش.از رفتارو از كردارش و خلاصه از خودش.خود احمد غلامي.ارزو ميكنم چهارمين سيلگرد شرق رو ببينم و باز بتوانم بنويسم
. بنويسم و چيز ياد بگيرم.۳/۶/۸۴
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۴ ساعت توسط مجید توکلی
|