همان مسافرتی که دنبالش بودم.خود خودش بود.خستگی این چند وقت را چنان بدر کرد که باورم نمی شد.رفتم.رفتم  به شهری با صفا و گشتم و رفتم به دل کوه و قدم زدم در دشت و نیمه های شب،راه رفتم در کوچه باغ های تاریک ،با دیوارهای کاه گلی و شنیدم صدای گذر آب که از جوی های کوچه باغ روانم را پاک می کرد.تعریف کردن از جایی مثل«محلات»، بدون شک با دیدن، کامل می شود.شهری سر سبز که به شهر گل در ایران معروف است.جایی که فقط دوست داری شب بشود و در تاریکی شب در ظلمات و در انتهای سکوت،در کوچه باغ هایش قدم بزنی.وای که چقدر این قسمتش را دوست دارم.دیشب ساعت ۲ نیمه شب، وقتی با عرفان و امیر تصمیم گرفتیم به دل کوچه باغ ها بزنیم هیچ حسی جلویمان را نمی توانست بگیرد.باورتان نمی شود که چقدر این قسمت سفر وحشتناک است.کوچه باغ های با صفا با پر از شاخ و برگ و باغ های تو در تو،صدای جیرجیرک و خش خش برگ ها.هر از چندگاهی صدای شغال و گرگ را هم اضافه کنید.به همه این ها ساعت ۲نیمه شب را.رفتیم.رفتیم و از ترس مرده بودیم.ولی جذابیتش بیش از این ها بود.کوچه های تو در تو را رفتیم تا جایی که کم کم آفتاب داشت طلوع می کرد.حالا صبحانه می چسبد.آن هم با پنیر و نان محلی و چای داغ در بین دشت و کوه.همه چیز عالی بود.برگشتنه،نشستن پای صحبت های پیرمرد ۱۰۰ ساله ای که آسیاب دان شهر بود بهترین بود.و شنیدن صدای اذان صبح که از مسجد جامع شهر طنین انداز بود.
آن قدر خاطره های این سفر ۳ه روزه بسیار است که دوست دارم فقط بنویسم تا یادم نرود.یک لحظه این روزها و شب های باصفا را به یک ساعت در تهران بودن نمی دهم.اما حیف.به هرحال این سه شبی که نخوابیدم و این خاطرات برایم رقم خورد،لذت بخش ترین لحظه های زندکی ام بود.