وطن یعنی....
بازی های وبلاگی همیشه برایم جذاب نبوده به جز یکی دو مورد.این بار ولی حسی عجیب نسبت به بازی دارم که دوستانی دعوتم کردند و خواستند تا بنویسم.بنویسم درباره وطن.سخت است.یعنی آن قدر راحت است که سخت می شود.نمی دانم درباره واژه وطن باید بنویسم یا درباره خود وطن.وطن خودمان یا مفهموم وطن.غروب دیروز که حیسن و بی تا و بهنام عزیز در کافه کوپه مرا به یاد انداختند تا دریاره وطن بنویسم،ناخداگاه به فکر روز گذشته اش افتادم.پریروز که برای یکی از سکانس های فیلم به بهشت زهرا رفته بودیم،بعد از چند سال،حال عجیبی بهم داد.صبح زود بود.فقط باغبان های بهشت زهرا مشغول بودند و احتمالا میتی در کار نبود.بچه های گروه فیلمبرداری همین طور که مشغول آماده سازی نور بودند،قدم زنان به همراه بابک روی یکی از صندلی های آن جا نشستیم.چند دقیقه ای گذشت تا دختری با سر و وضعی عجیب و غریب مقابل دید ما آمد.ابرو های کشیده،خط چشمی بلند با کفش ها و مانتویی غیر معمولی.خیره شدم و دنبالش کردم.آرام به سمت باغبان رفت و شلنگ آب را از او گرفت و مشغول شستن قبر ها شد.بابک خوابش برده بود.چشمانم داشت گرد می شد.نمی دانستم در سر این دختر چه می گذرد که با این وضع،آن هم در این ساعت صبح آمده این جا و دارد قبر می شوید.در همین حال صدایم کردند و رفتیم برای گرفتن پلان اول.به محض تمام شدن و برداشت نهایی برگشتم تا دخترک را ببینم ولی خبری از او نبود.از باغبان سراغش را گرفتم:فقط از من خواست شلنگ را بهش بدهم تا قبر ها را بشوید.بعد هم از این جا دور شد.»...همین موضوع تا شب ذهنم را مشغول کرد.
نمی دانم چرا وقتی الان نشسته ام تا درباره وطن بنویسم،یک باره یاد این خاطره افتادم.وطن شاید همین بهشت زهرا باشد.شاید برای این دختر...
ولی برای من وطن مصداق این ترانه محسن نامجو است:یک روز از خواب پا می شی،می بینی رفتی به باد/هیشکی دوروبرت نیست،همه رو بردی زیاد....
نمی دانم شاید وطن برای همین قدم زدن در پیاده رو خیابان ولیعصر باشد.و تماشاکردن مردمی که معلوم نیست از چه می خواهند.معلوم نیست پی چه می کردند.
وطن برای من،نمی دانم.شاید برای من تماشای صف طویل بنزین در نیمه های شب سهمیه بندی بنزین باشد.یا شاید مصداق شبی باشد که مردم به خبابان ها ریختند تا پیروزی ایران مقابل آمریکا را جشن بگیرند.!یادتان هست؟
شاید وطن برای من به معنی لذت یک آرامش نسبی باشد،آرامشی که تا امروز در وطن خودم آن را پیدا نکردم.این ترس لعنتی همیشه در من وجود داشته.ترسی که نمی ددانی از چیست.یکهو می ترسی.حتی از کنار دستی ات.حتی از رفیق ۱۰ ساله ات.
وطن برای من چیزی نیست که احمدی نژاد بتواند آن را اداره کند.وطن برای من شاید به راحتی خانواده ای است که چمباتمه وار پشت وانت مزدایشان نشسته اند و در طی مسیر می زنند و می رقصند بدون آن که دلیلی داشته باشند.
وطن برای من انرژی هسته ای نیست.وطن برای من افتتاح هزارمین پروژه ورزشی دولت نهم نیست.وطن برای من خانه کاه گلی مادربزرگ است و نشستن زیر کرسی گرم و نرمش.
وطن برای من،وطن است.به دور از همه نباید ها باید ها.به دور از هنجار و ناهنجاری ها.وطن یعنی زدن یک پک سنکین به سیکار...