وقتی قرار است آن روز و شبی که سپری می کنی خوش بگذرد،زمین و آسمان هم به هم بپیچند کاری ازشان ساخته نیست و تو حالت را می کنی.امروز هم از آن روزها بود.به خصوص وقتی ساعت های پایانی شب با نوای موسیقی مجید انتظامی بزرگ همراه شود.نمی توانم فضای موسیقیایی تالار وحدت را توصیف کنم.آن جایی که درست در وسط نشسته ای و کنارت عزت انتظامی است و روبرویت پسرش را می بینی که دستانش را مدام بالا و پایین می برد و گروهی را مدیریت می کند تا نوایی به گوش تو برسد.آن هم نوایی که هر نت آن خاطره ای است از فیلم ها و روزها و شب هایی که سپری کرده ای.خاطره ای است از دوران نوجوانی ات.دورانی که روز واقعه ،بوی پیراهن یوسف،از کرخه تاراین را با این صدا و موسیقی لذت برده ای و حاج کاظم آژانس شیشه ای را با نوای این موسیقی همراهی کردی.آن سکانس طلایی سردرکمی حاج کاظم در آژانس را یادتان می آید.آن جایی که دود موتورسواران او و همسنگرش را اذیت می کرد.آن موسیقی.دایی غفور بوی پیراهن یوسف چه طور.آن موسیقی که با صدای علی تفرشی جون می گرفت و جان و روح را جلا می داد.و یا سرزمین خورشید و آن تونالیته حماسی اش.یا همین قطعه خرمشهر.بارها و بارها آن را شنیده اید.حالا تصور کنید مقابلتان به صورت زنده اجرا می شود.

فقط ای کاش حرکات نمایشی کنسرت حذف می شد.نمی دانم چه می خواستند بگویند.همه چیز خوب بود.آن وسط آن ها اضافی بودند.بگذریم....حس و حال عجیبی بود.بعضی وقت ها احساس می کنم خدا بابت خلقت بعضی از آدم ها هدفی داشته.امشب مطمپن شدم پشت پرده خلقت خانواده انتظامی هدفی بوده بس هنری.این از پسر و آن از پدر.پس به خداوند یک تشکر بدهکاریم.آن هم بابت خلقت انتظامی ها.راستی...امشب شب اخر کنسرت«این فصل را با من بخوان» بود.مطمپن نیستم ولی از منبع موثقی شنیده ام احتمال اجرای مجدد این برنامه در آذرماه وجود دارد.امیدوارم واقعیت داشته باشد و آن هایی که نرفته اند بروند و لذت ببرند.چون همه اش خاطره است.همه...