اصلا برای چی توی این وبلاگ می نوسم؟راستش بعضی وقت ها می مانم که چه بنویسم.از چی بنویسم و از کی؟اصلا چرا باید بنویسم.یه حس بدیه.یادم می یاد زمانی که روزنامه می رفتم توی اوضاع و احوال بی حوصلگی یه همچین حرف هایی به ذهنم می آمد.نمی دانم الان چه شده است.روزهای آخر فیلمبرداری است.جدا شدن از یک گروه که دست کم دوماه با آن ها بودی و زندکی کردی سخت است.ولی واقعا این چند جمله را هم از سر هیچی نوشتم.تازه از سر فیلمبرداری آمده ام و خوابم می آید.خلاصه اینکه اگر شد کمکم کنید تا ببینم اصلا چرا می نویسم و چه بنویسم؟اصلا این وبلاگ لعنتی چیست که آدم را به خودش معتاد می کند.یکهو یاد دوستان وبلاگ نویسم افتادم که به خاطر اعتیاد به همین وبلاک لعنتی زندان رفتند و آلان هم که ایران نیستند و از هم بی خبریم.باورتان نمي شود امسال دومين سالگرد وبلاگم گذشت و اصلا نفهميدم.حالا بعد از اين مدت اصلا نمي دانم اين جا چه بنويسم.چه كسي گفته وبلاگ شخصي است.به خدا شخصي نيست.خيلي از چيزها را نمي توانم بنويسم و دارد مثل غده مي شود.آهاي دوستي كه مي گفتي وبلاگ يعني خانه شخصي ات و ديگر مثل روزنامه نيست كه كثي بالاسرت باشد و سانسوري وجود داشته باشد.اينجا هم كه امن نيست.ياد جمله اي از نصرت رحماني مي افتم كه مي گويد: بر روي سنگ قبر من بنويسيد،يك جنگجو كه نجنگيد اما شكست خورد...

خبر فیلم نفس بابا در فارس