بعضی وقت ها برای شما هم پیش آمده.اینکه خیلی حرف برای گفتن داری ولی نمی دونی چه جوری بگی و بعضی وقت ها هم حوصله اش را نداری.الان از آن موقع هااست.کار زیاده و وقت کم.امشب رفته بودم پارک جمشیدیه واسه خودم نامجو گوش می دادم و قدم می زدم.تنهای تنها.هیچ کس هم نبود.هوا سرد بود.خیلی حال داد.شاید دو ساعت بیشتر بود که دور پارک رو متر کردم و نامجو مدام نعره می زد:بیابان را سراسر مه گرفته...
ولی همینطور که قدم می زدم و با نوک کفش هایم سنگ ها را به این طرف و آن طرف پرت می کردم، به تکه کاغذی بر خوردم که رویش جمله ای فوق العاده ،آن هم وصف حال این روزهایم نوشته بود.«زندگی مثل بازی شطرنج می مونه.وقتی بلد نیستی،همه می خوان یادت بدند.وقتی هم که یاد می گیری همه می خوان شکستت بدن.»به این می گن یک حرف بی نظیر که هر از چند گاهی حرف دل آدم رو می زنه.ولی واقعا زندگی مثل شطرنج می مونه.از جابجایی مهره ها بگیر تا همین که وقتی بلد نیستی همه می خوان یادت بدن و وقتی....کافیه یه مهره رو اشتباه بذاری.کافیه سربازتو بی موقع بیاری جلو و کافیه الکی کیش بدی.اونقت همه چی به هم می ریزه.