لعنت به این زندگی....

مهران سلام...چندروز پیش اومدم روزنامه نبودی.سارا می گفت تصادف کردی و خونه خوابیدی.گفتم این تنبل چقدر می خوره و می خوابه.بازی استقلال هم بود و سارا می گفت چون مهران استقلالی منم استقلالی ام.گفتم ببین تفاهم تا چه حدی آخه....راستی روزنامه توسعه رو یادت می یاد؟یادته چقدر تو اون اتاق جلوییه می گفتیم و می خندیدیم.همیشه هم تقصیر تو بود که مجبور می کردی من...ولش کن.همون که می خندیدی کافی بود.راستی اینم یادم اومد که می خواستی هرچه زودتر فیلم «سلطان» رو که ساختم بیارم ببینی.خودتم ادای علی پروین رو در می یاوردی و می گفتی اینجوری حرف می زنه.ولی حیف...قرارمون این نبود.تو امروز نامردی کردی و تنها رفتی و سارا و تنها گذاشتی.چی؟ گریه نکنم؟دیوونه مگه می تونم این عکس تولدت رو که توی روزنامه بچه ها برایت گرفتن رو ببینم و بعد...جواب سارا رو چی می دی؟مهران من که باورم نمی شه تو رفتی.فردا می یام روزنامه که باهات درباره فیلم حرف بزنم.مهران....الان وبلاکت روبریم باز است.توی پست آخرت نوشتی :«شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!» آخر این چه جمله ای است پسر!وبلاگ سارا را هم می خوانم.ای بابا شما دوتا چرا همش این روزها حرف از مرگ می زنید.ببین سارا چی نوشته:«اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم . مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم .» آخه سارا هم دیوانه است.این چه حرف هایی است.مهران دیوانه شده ام.نمی دونم چی می نویسم.این نوشته های وبلاگ شما دوتا دیوانه ام کرد امشب.مهران... 

هزار راه نرفته و هزار راه رفته هیچ فرقی نمی کند برای عزرائیل.جون رفیق رو به راحتی می گیره.هوای سرد امروز بدجوری ناجوانمردانه مهران را با خودش برد.مهران قاسمی عزیز،همکارم در روزنامه های شرق و توسعه....خداحافظ مهران....

مهران به خانه جدید رفت

دیروز با مهران خداحافظی کردیم.صبح زود بود که باید مهران را تا بهشت زهرا بدرقه می کردیم و می فرستادیمش پیش خدا.سار هم بود.اینقدر مقتدر و با رشادت زیر تابوت مهران رو گرفته بود و لااله الله می گفت که نگاه کردن به چهره اش جرات می خواست.دیروز سارا حسابی برای مهران سنگ تموم گذاشت.موقعی که پیکر مهران را آوردند تا در خانه ابدی بگذارند،سارا دیوان حافظ را برداشت و بالاسر مهران نشست و برایش فال حافظ گرفت.فال گرفت و بلند برای مهران و ما خواند.عکس مهران دست همه بچه ها بود.عکسی که مهران لبخندی بر لب داشت.این همون چیزی بود که توی مدت رفاقتم با مهران از اون دیده بودم.مهران دیروز پرواز کرد.پرواز به سوی آسمان.روحش شاد...

نامه سارا بعد از کذشت سه روز برای همسرش مهران

امروز درست  سه روز از رفتنت می گذرد. سه شب است که به من شب به خیر نگفتی. سه صبح سخت را بی سلام های پرخنده ات شب کرده ام .

مهران من! سخت است در این شرایط نوشتن.اما می نویسم که گمان نکنی قطار دوست داشتنت در ایستگاه این خانه مجازی متوقف شده است.می نویسم که گمان نکنی چو از دیده برفتی از دل نیز هم .مهران من! در اعماق قلبم روزنه ای روشن است به وسعت دوست داشتنی که می دانی به بزرگی دریاهاست.روزنه ای که گواهی می دهد به بالاترین نقطه این دو دنیا پرواز کرده ای. به نقطه ای که بکر است و ناب. گل من از بودن در کنار خالق مهربانی, عشق و صبوری لذت ببر.مهران من از مجاورت با چشمه زلال دوست داشتن بی توقع سیراب شو....ادامه...