این مطلب امروز در روزنامه"شرق"چاپ شد              
 
                   گفت وگو با «حبيب رضايى» به مناسبت بازى در نمايش فنز

 
                                      عاطفه گم شده خانواده شلتون
                                                                                                                       مجید توکلی
 
135498.jpg
«هر كس بالاخره بايد يه روزى بزرگترين كار زندگيش رو انجام بده.» اين يكى از بهترين جمله هاى نمايش «فنز» و شخصيت «سانى» است. سانى برادر شيرين عقل فرانكى كه از اتفاق عاقل ترين فرد خانواده شلتون است از خود هيچ اراده اى ندارد. او قرار است روزى كار مهم زندگى اش را كه يك شب در كافه سرخ ها موقع آشنايى و رقص با يك دختر بلژيكى در شرف وقوع بوده و به خاطر خشم و كتك هاى برادر ناتمام مانده انجام دهد و مى دهد كه... قرار گفت وگو را بلافاصله بعد ديدن نمايش در حالى كه همه مشغول ترك سالن چهارسو بودند گذاشتم. قرار شد به شرق بيايد كه راس ساعت هم آمد. پسرى آرام و دوست داشتنى در عين حال ريزبين كه هيچ حركتى از ديدش پنهان نمى ماند. مى گويد ناخودآگاه تمام حواسم به حركات ديگران است و مى گويم شايد به خاطر همين است كه بازيگردان شدى. مى گويد عاشق بازيگرى هستم به سه «ف» علاقه دارم. فنز، فيلم و فوتبال.«حبيب رضايى» بازيگر نقش سانى در نمايش فنز با بازى درخشانش نشان داد كه بازيگرى را مى شناسد و هيچ چيز برايش بالاتر از اين حرفه نيست. از بازى اش در فنز پرسيدم و نحوه حضورش در كارهاى رحمانيان و رسيدن به شخصيت «سانى». از شباهت سانى با «قدرت» اينجا چراغى روشن است گفتيم و از علاقه اش به بازيگردانى. به همه سئوالات با انرژى پاسخ مى داد مثل شخصيت «سانى». اما قبول كنيد نمى توانستم با حبيب رضايى گفت وگو كنم ولى صحبتمان به بحث بازيگردانى كشيده نشود. ولى حيف كه قرار بود مصاحبه ما درباره نمايش «فنز» باشد. براى همين مجبور شديم فقط بخشى را كه مربوط به نمايش فنز است چاپ كنيم. او بى شك يكى از موفق ترين بازيگردان هاى سينما و تلويزيون است. بازيگردانى فيلم هاى مهمى چون مارمولك، به رنگ ارغوان، يك تكه نان، من ترانه ۱۵سال دارم و.... اين اواخر هم انتخاب بازيگر مجموعه تلويزيونى «شهريار» به كارگردانى كمال تبريزى. شايد يكى از اين موفقيت ها بزرگترين كار زندگى حبيب رضايى باشد كه بايد يك روزى انجامش مى داد.
                                                                 • • •
•يك سرى مرزبندى هايى هميشه در مورد بازيگران تئاتر و سينما مى شود. اينكه مى گويند فلان بازيگر بچه تئاتر است و فلان بازيگر بچه سينما و تلويزيون. شما اين مرزبندى ها را قبول داريد؟ و حالا خودت را از سينما مى دانى يا تلويزيون؟
من اصولاً خودم را بچه اميرآباد تهران مى دانم، چون از اول عمرم تا الان آنجا زندگى كردم ولى در زمينه كارى، به نظرم اين مرزبندى ها ذهن ما را تنبل مى كند و باعث مى شود يك سرى از ويژگى ها و خصوصيات در اين طبقه بندى ها از بين برود و ديده نشود.من عاشق «بازيگرى» هستم، تا الان ۱۲ سال آخر عمرم را وقف آن كردم و تصميم دارم بقيه اش را هم به همين منوال طى كنم. اصولاً برايم «چه» چيزى را بازى كردن و «چگونه» بازى كردن خيلى مهمتر از «كجا» بازى كردن است...
در ثانى دقيقاً نمى توانم تشخيص بدهم اين «اهليت» مرزبندى شده، بر چه اساسى شكل مى گيرد، آيا كسى كه تئاتر هاى كمتر ولى بهترى بازى كرده «اهل» مى شود يا كسى كه هر سال چندين نمايش متوسط و ضعيف را كار مى كند؟ يا اين كه كسى ۱۰ سال پيش يكى دو تا تئاتر كار كرده و ديگه موقعيتى براى حضور پيدا نكرده و اگر هم پيدا كرده اصلاً انگيزه اى براى كار ندارد، همچنان «اهل» اين منزل است اما بازيگر سينما كه مشتاقانه منتظر فرصتى براى روى صحنه آمدن بوده ولى هرگز نوبت بهش نرسيده را نمى شود جزء اين خانه به حساب آورد؟ من اينها را نمى دانم
.
•اما اين را قبول داريد كه «بازيگرى» در تئاتر برخلاف سينما در صحنه شكل مى گيرد؟
صددرصد. در زمينه بازيگرى، متر و معيار و سنگ محك قطعاً نحوه حضور و ميزان تاثيرگذارى روى صحنه تئاتر است. به قول آن استاد اروپايى: صحنه تئاتر تنها جايى است كه آدم ها را به اندازه خودشان نشان مى دهد، در تلويزيون كوچكتر و در سينما بزرگتر نمايش داده مى شوند. روى صحنه تئاتر، بازيگر به اندازه توانايى ها و ناتوانايى خودش ديده مى شود و جايى براى پنهان شدن و حتى اصلاح كردن اشتباهاتش ندارد.در مديوم هاى تصويرى، «تدوين» كلى به داد من و همكاران من مى رسد و باعث مى شود اشتباهاتمان هرگز ديده نشود و حتى خودمان هم يادمان برود با چه مشقتى بعضى صحنه هاى ساده را به سرانجام رسانديم.
• برخى بازيگرى در تئاتررا براى رسيدن به سينما مى دانند.شما اين پروسه را قبول داريد؟

نه لزوماً. چون به سادگى مى توان بازى هاى بدى در تئاتر ديد كه در سينما به آن اندازه آزاردهنده نخواهد بود (به خاطر همان امكاناتى كه براى پردازش تصوير استفاده مى شود مثل تدوين و موسيقى و....) و يا بازى هاى خوبى در سينما به كرات ديده مى شود كه قابل تكرار روى صحنه نخواهد بود و يا از زاويه ديگر، در تئاتر هم مى شود به اندازه كادر بسته در سينما بازى كرد (همان close up معروف!!) و يا در يك صحنه اى از فيلم شايد لازم باشد به اندازه حضور روى صحنه تالار وحدت غلوشده بازى كرد.در هر حال منظورم اين است كه بايد اين قابليت انعطاف در روح و جسم بازيگر نهادينه شده باشد كه بر حسب شرايط و موقعيت بتواند در هر مديوم، كاملاً «به اندازه» بازى كند يا بهتر بگويم حضور داشته باشد....
• حبيب رضايى، چقدر پايبند محدوديت هاى بازيگرى نوبتى در تئاتر و سينما و تلويزيون است؟
فكر مى كنم به اندازه كافى در اين حرفه محدوديت هاى ناخواسته ما را احاطه كرده است كه ديگر لازم نباشد خودمان هم به آنها اضافه كنيم.شكل ايده آل اين است كه به صورت گردشى در سه پايگاه اعلام حضور كنيم اما «به چه قيمتى» مشكل اصلى است. يعنى اينكه به صرف نوبتى بودن آيا درست است كه در هر كار تلويزيونى شركت كرد؟... يا مثلاً چون چند سال كار صحنه نداشته ايم به هر دعوتى جواب مثبت بدهيم؟ حداقل براى خودم امكان حضور در هر سه جايگاه را هميشه ايجاد مى كنم و مترصد كار خوب هستم. اما اصرارى ندارم كه به نوبت حاضر شوم. اساساً ميزان بهره مندى روحى، روانى كار برايم معيار اصلى است.(چه جمله كليشه اى !!!)... ساده تر بگويم، در مورد شخص خودم به اين شناخت رسيده ام كه متوجه باشم در چه زمانى و در چه كارى حضور يا عدم حضورم مى تواند براى موقعيت كارى يا تغذيه روحى حبيب رضايى مفيد باشد.

•يك نمونه مثال مى زنيد؟
ببينيد امسال در ارديبهشت فيلمى براى بازى به من پيشنهاد شد. من ۴ سال است كه مقابل دوربين نرفته ام (گرچه صداقتش را بخواهيد كاملاً حضور به عنوان انتخاب بازيگر و بازيگردانى در فيلم هاى مارمولك، به رنگ ارغوان، و يك تكه نان برايم اقناع كننده و بسيار لذت بخش بوده است و جاى حسرت باقى نمى گذارد) همزمان تمرين هاى «فنز» هم در پيش بود. سال گذشته هم نمايش «آواز قوى آنتوان چخوف» را با محمد رحمانيان كار كرده بودم پس ظاهراً نوبت كار تصويرى بود....اما بى درنگ و بدون حتى ذره اى ترديد تمرين نمايش «فنز» را به بازى در آن فيلم مقدم دانستم براى اين كه مطمئن بودم و هستم كه بازى و حضور در اين نمايش فارغ از كيفيت و خوبى و بدى بازى من، مى تواند نقطه عطفى در كارنامه كارى و زندگى من باشد، كه بود. هر روز از روزهاى تمرين و اجراى «فنز» براى من بدون اغراق مملو از درك و شناخت جديدى بود از خودم، اطرافم و چيزى كه به عنوان بازيگرى مى شناسم.
• و حالا اگر بازى ات در نمايش فنز درخشيده، به دليل درست طى شدن همين مسير است.
راجع به «درخشيدن» خودم گرچه شنيدنش خيلى لذت بخش است اما به شدت با ترديد به آن فكر مى كنم، اما اگر كل كار اينچنين مورد استقبال قرار گرفته، فكر مى كنم در كنار مسائل تكنيكى مثل متن دقيق، كارگردانى هوشمندانه و بازى بزرگان (در كنار ما كوچكان!)، به خاطر حضور بى واسطه و بى دريغ همه گروه بوده، در كل جريان، از تمرين تا امروز اجرا.از پرويزپرستويى بزرگوار گرفته تا همه بچه هايى كه به شكل بسيار حرفه اى اما كاملاً صادقانه در پشت صحنه فعاليت داشتند، خود و زمان و زندگى شان را وقف اين كار كردند.شخصاً هم دغدغه شبانه روزى ام اين بوده كه نقطه ضعف كار نباشم و رسيدن به اين هدف در گروهى كه حتى قبل از اجرا كلى توقع ازش هست، كار خيلى سختى بوده، اميدوارم از پس آن برآمده باشم.
•چه طور براى اين نمايش انتخاب شدى و چقدر در جمع شدن اين گروه تاثيرگذار بودى؟ به هر حال شما انتخاب بازيگر مى كنيد و در دو نمايش هم با محمد رحمانيان تجربه كارگردانى مشترك داشتيد.
محمد رحمانيان معمولاً از وقتى كه فكر يك نمايشنامه به ذهنشان مى رسد تا شروع تمرين، در كنار تحقيقات مفصلى كه انجام مى دهند به نقش ها و نقش آفرينان همزمان فكر مى كنند.در مورد اين كار هم از يك سال و نيم پيش كه به صورت جدى مطرحش كردند مى دانستيم كه اسكلت كار بر چه مبنايى است و حدوداً چه كسانى قرار است كه نقش داشته باشند. من اصولاً در هر كارى كه حضور دارم به شدت به حريم هاى شغلى احترام مى گذارم و ياد گرفته ام فقط براساس عنوانم اظهارنظر كنم.البته در مورد تئاتر و مخصوصاً گروه خوبى كه همكارى هشت ساله اى را با هم ادامه مى دهيم به علت نزديك شدن ذهنيت ها، مشورت هايى صورت مى گيرد و نتيجه هايى به دست مى آيد كه حداقل من در حد خودم سعى مى كنم به بهترين شكل درصدد تحققش بر بيايم.
و از آنجايى كه به شدت اعتقاد دارم، نتيجه هر كارى نشانه تائيد يا رد مسيرى است كه طى شده، فكر مى كنم استقبال از اجراى نمايش «فنز» مهر تائيدى است براى انتخاب اين تيم اجرايى.
•در مورد سانى اين سئوال مطرح مى شد كه سانى شباهت زيادى به شخصيت «قدرت» در فيلم «اينجا چراغى روشن است» دارد. اين بحث ها در مورد بسيارى از بازيگران مطرح مى شود. اينكه فلان نقش شبيه فلان نقش شده و يا.....خودت چقدر با اين نوع نگاه موافق هستى و اصلاً اين شباهت را قبول دارى؟

اولاً من هيچ بازيگرى را سراغ ندارم كه حاضر باشد بپذيرد نقش هاى شبيه به هم بازى كرده...چون براساس يك قرارداد نانوشته اين گويا يك ننگ و لكه تاريكى خواهد بود بر كارنامه كارى و حرفه اى بازيگرى...ببينيد، براى خلق يك شخصيت اطلاعات خام يا شايد بهتر بگويم تك بعدى وجود دارد به نام فيلمنامه يا نمايشنامه كه از يك پردازشگرى به نام ذهن و خلاقيت بازيگر عبور مى كند اما قبل از ارائه شدن به مخاطب، توسط يك راس هرمى به نام كارگردان بازرسى و بازبينى و بازخوانى مى شود.خب در اين پروسه وقتى اولى و سومى كاملاً باهم متفاوت هستند، عامل دوم يعنى بازيگر تا چه حد قادر خواهد بود كه محصول را يكسان توليد كند؟... من در مورد مشابه بودن حرفى ندارم كه با اين نگاه شايد همه مردم جهان را هم بشود شبيه هم فرض كرد، چون همگى دوتا چشم دارند، يك بينى، يك دهان و...اما جدا از تفاوت ماهوى شخصيت سانى و قدرت در فيلم «اينجا چراغى...» ذهن قضاوت كننده و صاحب اثر چقدر مى توانند يكسان ارزيابى كنند؟ظرفى در مقابل من قرار مى گيرد با مختصاتى به نام «سانى». من بايد بتوانم خودم را در اين فضا جا بدهم. اين چالش جذاب ترى است كه ببينم تا چه اندازه قادر خواهم بود فرض ديگرى از به اصطلاح «شيرين عقل» بودن را به تصوير بكشم، تا اينكه از ابتدا به دليل امكان تشابه اين دو نقش، خيال خودم را راحت كنم و بگويم نه اينها حتماً يكسان خواهند بود...من اصلاً منكر نمى شوم كه بايد بتوانم فضاها، آدم ها و خلق و خوى جديدترى را به تصوير درآورم، اگر در اختيار داشته باشم اما هرگز هم نمى خواهم دچار اين توهم شوم كه صرف «متفاوت بودن» صاحب ارزش است.شايد اين كه بتوانى دو شخصيت هم ريشه را به دو شكل متفاوت معرفى كنى، تمرين و تمركز سخت تر و بيشترى را طلب كند، تا اينكه مثلاً يك بار بى دست و پاى عاشقى باشى و جاى ديگر قاتل ساكت و مرموز.من به شخصه تا امروز تاوان زيادى داده ام كه از تكرار بپرهيزم. بعد از «آژانس شيشه اى» بدون اغراق تا ۳ يا ۴ سال تمامى فيلم ها با مضمون مشابه به من پيشنهاد شد اما به دليل اينكه اولاً ارزش آن نقش در تكرار نشدنش بود و ثانياً به دليل اينكه دقيقاً مى توانم راجع به خودم تشخيص دهم در چه كارى قادرم تلاش كنم كار متفاوتى ارائه دهم و در چه كارى نمى توانم، از پذيرفتن حضور در آن فيلم ها كه يكى يا دو تا هم بسيار فيلم هاى خوبى هم شدند، پرهيز كردم و امروز با اطمينان بيشترى مراقب اين نكته هستم. و بهايش را با لذت مى پردازم.
•برخى كارگردان ها از روى بازى هاى گذشته يك بازيگر به او نقش مى دهند به جاى اينكه بيايند از او يك بازى جداگانه و جديد بگيرند
.
اين كه يك مشكل ازلى و گويا ابدى در كار ماست. من به شخصه سعى كردم در كارهايى كه انتخاب بازيگر يا بازيگردانى مى كنم كاملاً ضد اين تفكر محافظه كارانه پيش بروم اما حتى بعضى كارگردان هاى بزرگمان هم مقوله اى به نام «بازيگرى»را اصلاً از ذهن خود پاك كرده اند و اصرار دارند براساس حس شخصى كه از يك بازيگر به عنوان يك آدمى كه مقابل ما نشسته و به آنها منتقل مى شود قضاوت كنند. درد بزرگى است، خدا شايد درمان كند!
•مثال دقيق ترى داريد از نقشى كه به شما پيشنهاد شده ولى شما به علت اينكه فكر مى كرديد نمى  توانيد چيزى به آن اضافه كنيد، رد كرده باشيد؟

براى اينكه به بحث شباهت نقش ها نزديك باشد، مى توانم از فيلم خواب سفيد نام ببرم كه هنرمند و دوست بسيار مورد احترام و علاقه من، جناب جبلى با لطف هميشگى خودشان و پيشنهاد فوق العاده شان براى بازى در اين فيلم من را شرمنده كردند. اما گفتم به نظرم هيچ كس به غير از خودشان نمى توانند از پس ظرافت هاى اين نقش بر بيايند و من فكر مى كنم توانايى اضافه كردن و ارائه يك كار جديد در اين موقعيت را ندارم.... نتيجه اش هم كاملاً اين نظر را تاييد كرد. چون با حضور خلاقانه ايشان يك فيلم بسيار لطيف و انسانى ساخته شد كه شخصاً جزء آرشيو خودم دارم و از ديدنش هربار لذت مى برم.
•و حالا بعد از در نظر گرفتن اينها چه تصميمى براى ايفاى نقش «سانى» گرفتيد ؟
صداقتش را بخواهيد ، تصميمى نگرفتم. آقاى رحمانيان مثل همه كارهاى ديگرى كه به صحنه آورده اند، با يك متن ۳صفحه اى تمرين ها را شروع كردند. البته قبلش طى يك نشستى، توضيحات جامعى از هر نقش و تعريف خودشان را از هر شخصيت گفتند و بر اساس اين مختصات، دورخوانى ها شروع شد و كم كم شخصيت ها شكل و چارچوب خودشان را پيدا كردند. اولين نكته اى كه در مورد «سانى» برايم جذاب بود، ميزان انرژيك بودن و فعاليت فيزيكى اش در صحنه هاى مختلف بود، پس اولين قدم شايد براى من افزايش آمادگى جسمانى بود.
•كاراكتر «سانى» خيلى انرژى بر است. به نوعى كه در اكثر صحنه هاى نمايش، حضور فعالى دارد و كارهاى غيرعادى انجام مى دهد. شايد بتوان گفت كاراكتر «سانى» و «فرانكى» به شدت از بازيگر انرژى مضاعف مى گيرند
.
البته نمى دانم «عادى» را چه مى دانيد، چون به نظرم همه اعضاى خانواده در بعضى لحظات به تعبيرى، عكس العمل عادى ندارند، اما «سانى» به دليل اينكه دنياى اطرافش را ساده تر از بقيه مى بيند و تحليل و سياست خاصى را به شكل معمولش دنبال نمى  كند، به نظر مى آيد عكس  العمل هايش غيرعادى تر است. و خب انرژى يك پسربچه سيزده يا چهارده ساله را هم دارد.
•كاراكترهاى  نمايش فنزهركدام براى خودشان يك شخصيتى دارند و هركدام يك تعريف جداگانه. اما «سانى» در اين بين يك شخصيت جدا و كاربردى متفاوت نسبت به بقيه دارد. از ابتدا تعريف خود شما از آدمى مثل سانى چه بود؟

تعريف «سانى» به نظرم همان چيزى است كه در متن وجود داشت و حالا به اندازه بضاعت من روى صحنه ديده مى شود.اما هر كسى مى تواند تعبير خودش را داشته باشد. به نظر من، سانى عاطفه گم شده خانواده «شلتون» است. سانى از نظر من همان كاركردى را در خانواده اش دارد، كه حرف S در زبان انگليسى دارد، يعنى باعث «جمع» شدن مى شود. همون كاركردى را كه حرف S در مورد عبارت فنز دارد، يعنى نبودنش باعث فرديت مى شود. فكر مى كنم حضور «سانى» در جمع ماندن اين خانواده پرتشنج خيلى موثر بوده.ديگر اعضاى خانواده، هر كدام مى توانند به طور مستقل به حيات خودشان ادامه بدهند، اما به نظرم سانى فقط به واسطه هريك از اينها و مخصوصاً فرانكى، قادر به زندگى است...
•اين نوع صدا و نحوه آرايش مو و رقص را چطور در نقش گنجانديد؟
نحوه آرايش مو از ابتدا در متن با جزئيات پيش بينى شده بود. و همچنين رقصيدن كه تنها كارى است كه «سانى» عاشقانه انجام مى دهد و در طول نمايش به علت آن هم پى مى بريم. نحوه گويش هم به مرور براساس قالبى كه ديالوگ هاى شخصيت داشت شكل گرفت.

•چقدر با پايان نمايش فنز موافقيد؟
تنهايى فرانكى در پايان نمايش دردناك و در عين حال جذاب است و به نظرم آنقدر قابل درك است كه من نمى توانم پايان ديگرى برايش متصور شوم.
•حرفه بازيگردانى در سينما و تلويزيون ما چند سالى است كه جا افتاده و به نوعى اكثراً با آن ارتباط برقرار كرده اند. شما هم يكى از كسانى هستيد كه در بسيارى از فيلم هاى مهم سينما اين سمت را به عهده داشتيد و به خوبى از عهده آن برآمديد. به نظر شما اين حرفه چقدر در تئاتر مورد استفاده قرار مى گيرد؟
يا لزوماً در تئاتر نيازى به بازيگردان نيست؟
در تئاتر آنقدر پروسه تمرين طولانى است كه كارگردان و بازيگران قادرند در طول اين پروسه به كاراكتر مورد نظر برسند بنابراين نيازى به شخص سومى براى تسهيل اين جريان نيست.اصولاً در مورد تعريف بازيگردانى، حرف و حديث بسيار است كه مايلم حتماً در زمان مناسب در مورد آن صحبت شود. البته شايد بهتر باشد دوستانى كه از حضور اين حرفه در مراحل مختلف توليد فيلم بهره برده اند، راجع به آن اظهار نظر كنند. چون ظاهراً به قول استاد بيضايى، «فراموشى» هنر فراگيرى شده است، گاهى لازم است به ياد بياوريم يا به يادمان بياورند..... بگذريم.
•حبيب رضايى مسير پيچيده و سختى را طى اين چند سال پشت سر گذاشته. هم بازيگرى كرده، هم بازيگردان بوده و هم بازيگرى را تدريس كرده. از اين مسيرى كه طى كرده اى راضى هستى؟
راه پيچيده اى نبوده اما سختى هاى لذت بخش خودش را به قدر كافى داشته است. خوشحالم در حرفه اى كه تمام زندگى ام را وقف آن كرده ام، وجود بى وجودى نبودم. خوشحالم كه در سى و پنج سالگى گذشته اى دارم كه در آن اثرى گذاشته ام شايد خيلى كوچك، شايد خيلى بزرگ، خوشحالم كه در زمانه اى كه قدرنشناسى ارزش شده است من هنوز با افتخار شاگردى اساتيدم را قدر مى دانم، خوشحالم كه از حسرت نقش هايى كه بوده اند و سهم من نشده اند انرژى گرفتم تا اميد به نقش هايى كه سهم من خواهند بود و هنوز نيستند را در دلم زنده نگه دارم، خوشحالم كه مى توانم با تقسيم تجربه هايم آنها را تازه كنم و از بودن در «فنز» و داشتن «سانى» هم راضى ام.