به همین سادگی.به همین سادگی سینمای ایران تمام شد.مرد.خسرو شکیبایی رفت تا سینمای ایران حالا به تکاپو بیاافتد.انگار حتمن باید می رفت.لعنتی حس بدی است.همین که دارم می نویسم.مدام می خواهم فرار کنم از خاطره ها و نمی خواهم.انگار یکی دارد خفه ام می کند.همین هفته پیش بود که رفتم خانه اش.برای ایادت و انجام یک کاری.پروین جون گفت که عمو خسرو خوابیده ولی نگرانش شدم.بیاید که حداقال بیدار بشه و حرفی بزنه.دل تو دلم نبود.رفتم و دیدمش.از اتاق بیرون آمد و با آن صدای شیوا و دلنشین و آن حرکت های صورت و شانه هایش احوالپرسی کرد و از اوضاع و احوال فیلمم(سلطان)پرسید.آخر عمو خسرو توی فیلم درباره سلطان حرفی میزند شاهکار که یکی از نقطه های اوج فیلم است.باریش تعریف کردم که فیلم چه طور شده و خواست که فیلم را برایش نشان بدهم.من هم گفتم که توی هفته برایش می آورم.اما نشد....لعنتی نشد.چند روز طول نکشد که تلفن زنگ خورد و میثم صحت خبر فوت عمو خسرو را پرسید.همینطور که گوشی دستم بود نابود شدم.بهت زده به دیوار سفید رنگ نگاه می کردم و...
چه لحظه ای تلخی است توی سردخانه بیمارستان.جه قدر سیاه.چقدر تلخ وقتی اسطوره بازیگری سینمای کشورت را روی یک تکه فلز می بینی که چشمانش بسته و خوابیده.عمو خسرو خوابیده بود و دیگر حوصله هیچ کس را نداشت.حتی حوصله ای زمانه بی رحم.زمانه بیرحمی که او با تنهایی اش با آن مقابله کرد.یکهو یاد شب زمستانی پارسال افتادم.رفته بودم سر فیلمبرداری اش و بعد از کار دعوتش کردم داخل ماشین تا ترانه و موسیقی فیلم سنتوری را گوش کند.«رفیق من/سنگ صبور غمها....نشست توی ماشین و صدای ضبط را زیاد کردم.هنوز چاووشی دم نزده بود که سرش را گذاشت روی فرمون ماشین و اشک هایش درآمد.نه..اول گونه هایش خیس شد.بغض کرد و سرش را روی فرمون ماشین گذاشت.لعنتی.نقطه اوج آهنگ که رسید.آنجایی که دم نهیب می زند:تنها یکی سنگ صبور/خونه سرد و سوت و کور....نگاهی کرد و گفت این آهنگ زندگی منه.وای که چقدر تلخ بود.بیرون ماشین یخبندان بود.برف عجیبی می آمد و زمین خیابان ایران زمین سفید سفید شده بود.گذشت...آن شب هم گذشت تا امروز.امروز که دیگر نیست.امروز عمو خسرو خیلی تنها است.تنها تر از همیشه.تنها تر از هر وقت دیگری.توی این سال ها هیچ کدام از آن هایی که دیشب به خانه اش آمدند که خودی نشان بدهند و بگویند ما هم هستیم،حتی یک بار هم با او نبودند.حتی یک بار.آخر چرا؟چرا شکیبایی بزرگ باید اینچنین غزل خداحافظی را سر بکشد.وای...یاد لحظه های فیلم دلشکسته می افتم.دستیار کارگردان بودم.حال و روز خوبی نداشت.دستانش توان نگه داشتن سیگار را هم نداشت.ولی وقتی جلوی دوربین می رفت بیداد می کرد.همه مان شوکه می شدیم.چقدر خوب بود آن روزها.بی خیال.همان بهتر که دیگر نیستی عمو خسرو.همان بهتر که نیستی.خیالت راحت.از امروز مدام برایت بزرگداشت می گیرند.مدام به نام تو جایزه می دهند و مجیزگویی می کنند.همان بهتر که این جهره ها و حرف های دروغین را نمی بینی.خداحافظ...خداحافظ ابرمرد همیشه بازیگر.خداحافظ...
پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنی است.