حتی فرصت نوشتن یک روزنوشت ساده هم نمی شود.نمی دانم چه مرضی است.خبری هم نیست.بی خودی شلوغی های روزمرگی اجازه حرف های روزانه را هم نمی دهد.وگرنه حرف زیاد است.چه درباره سینما و مثلا مجید مجیدی که به راحتی فیلمش را می سازد و اکران می شود و همزمان با اکران فیلمش یک مستند 50 دقیقه ای در شبکه ملی و در بهترین باکس زمانی آن پخش می شود،آن وقت فیلمساز های مثل پرویز شهبازی،حمید نعمت الله،رسول صدر عاملی و غیره و غیره باید التماس کنند تا یک آنونس 20 ثانیه ای را هر شب از رسانه ملی پخش کنند.یا چه درباره استقلال و حال و هوای این روزهایش که حسابی خوب است و تیم قلعه نوعی کم کم مسیر خودش را پیدا کرده و دارد کار خودش را می کند.حرف زیاد است.مثلا در مورد افشین قطبی و روانشناسی عجیب و غریبش یا گفتن از ممنوع الکاری گلزار که به طور حتم حداقل تا یک سال آینده بر روی پرده سینما نخواهد بود.و مثلا صحبت درباره اولین آلبوم رسمی محسن چاووشی که تنها با یک ترانه تو ناز می کنی اش بیچاره ام کرده است.یا اینکه حرف زدن درباره روزمرگی ها خودمانی مثل قدم زدن زیر باران و پیتوک دادن در اسنوکر و یا حال و هوای ساختن فیلمی که کارهایش دارد خوب پیش می رود.پس دیدید که حرف زیاد است.اما فرصت نیست.الکی هم فرصت نیست.یک مقداری اش تنبلی است و خستگی از فعالیت روزانه و درگیری ها و دل مشغولی های پشت سر هم و تکراری.
اما این روزها هیچ چیز برایم مهمتر از تمام کردن فیلم مستند سرو ساعی نیست.روزهای پایانی کار است و کم کم باید مونتاژ را شروع کنیم.فیلم را دوست دارم و فکر می کنم کار خوب و آبرومندی در می آید.بقیه حرف ها بماند برای بعد....

شرح عکس:اینجا کاخ سعد آباد است.در بعد از ظهر یک روز پائیزی.جایی که پر از خاطره است و شاید لم دادن روی این برگ ها و رها شدن توی این فضا یکی از همین روزمرگی ها باشد...(عکس:بهرنگ علوی )