وقتی برانکو سر "عطاران" فریاد می زند....

امروز وقتی بری دیدن پژمان بازغی به دفترش رفتم تا بعد از چند وقت همدیگررو ببینیم و ....پیشنهادی مطرح شد که تقریبا باب میلم بود.اینکه بریم سر تمرین تیم ملی فوتبال.پیشنهاد خوب بود فقط باید زنگ می زدم به رضا عطاران تا او هم بیاید.از اونجایی که پژمان یک عشق فوتبالی دو اتیشه هست رضا هیچی از فوتبال نمی داند.به هر حال رضا هم به ما ملحق می شود و می رویم.اینکه می گویم رضا هیچی از فوتبال نمی داند واقعا همین طور است.ندانستن او از فوتبال به حدی زیاد است که بعضی اوقات در حین تمرین تیم ملی من و پژمان در گوشه ای دلمونو گرفته بودیم و می خندیدیم.تقریبا به موقع رسیدیم و هنوز تمرین شروع نشده بود.بازیکن ها یکی یکی از هتل می امدند و می رفتند به سمت زمین.بین راه هم خوش و بشی با پژمان و رضا...داستان این روز بسیار زیاد است طوری که بعد از برگشتن از تمرین تصمیم گرفتم مطلبی رو درباره امروز بنویسم و در جایی چاپش کنم.ولی یک اتفاق در این بین فوق العاده بود.نیمکتی کنار محل تمرین بود که مخصوص نشستن برانکو و مربیان تیم ملی بود.بچه های تیم ملی کمی دورتر از این نیمکت در حال تمرین بودند.من و پژمان و رضا برای رفع خستگی روی نیمکت نشستیم غافل از اینکه برانکو حساسیت عجیبی به این نیمکت دارد.تازه نشسته بودیم که برانکو به همه گفت تا برن سمت نیمکت .بازیکن ها یکی یکی امدند و روبوسی و احوال پرسی و....در همین حال بودیم که صدایی از پشت بازیکن ها بلند شد.یکی با لهجه کروات که به زور می خواست فارسی حرف بزند به سمت ما امد و گفت:ببخشید...ببخشید.اون برانکو بود.من و پژمان سریع از بین بازیکنان بیرون امدیم ورضا هنوز داخل جمع بود.برانکو هم که کماکان داد میزد ببخشید دنبال رضا می دوید و به او اشاره می کرد بهرون زمین باشد.برای لحظاتی صدای خنده فضای تمرین رو پر کرده بود....

تیم ملی خوب تمرین می کرد و سرحال هم بود.علی دایی حسابی دلشوره داشت تا به مراسم عقدکنون برادرش برسد.علی کریمی هم نگران وضعیت پاهایش بود و ......خلاصه اینکه همه چیز رو به راه بود برای یک حضور قدرتمندانه در جام جهانی.....