این تعطیلات به یاد ماندنی

ما هم مثل همه آدم ها این دو روز تعطیلات رو رفتیم سفر.آن هم یک سفر به یاد ماندنی با 6 نفر از دوستان قدیمی.پیشنهاد سفر با من بود و من هم کاملا خودخواهانه "محلات" را پیشنهاد دادم.جای شما خالی.ساعت 4 حرکت کردیم و حدود ساعت 9 رسیدیم.محل اسکان هم منزل پدربزرگ گرامی بود.یک اتاق و تراس حیاط سرسبز را به ما دادند.تراسی که یک فرش قرمز رنگی آن را زیباتر کرده بود.بعد از کمی استراحت بیرون زدیم.رفتیم سرچشمه و زیر آبشاری نشستیم که سالیان سال آبش کم و زیاد نشده.به قول عادل فردوسی پود یک جای رویایی بود.طبیعت زیبا و سرسبز به همراه مردمی که تکه تکه چادر زده بودند و خوابیده بودند.چای و قلیان چاشنی این فضا شد تا ساعت، ۳ را نشان داد.موقع برگشت، آن قدر خندیدیم و قهقهه زدیم که فکمان درد گرفت.با خودم گفتم وای به حال ۲روز باقی مانده برسد.خلاصه رسیدیم خانه و خوابیدیم.خوابیدیم تا ساعت ۱۱.انگار نه انگار که قرار بود ساعت ۸ بریم و کله پاچه بخوریم......

نوشتن درباره این سفر بسیار زیاد است و همه اش را نمی توان نوشت و توصیف کرد.شاید فیلم هایی که از این سفر گرفتیم بتواند بازگوی بخشی از لحظات ناب این سفر باشد.ولی یک لحظه در این سفر جزو خاطره انگیز ترین لحظات بود.ساعت ۳ صبح بود.پیشنهاد دادم تا موقع برگشتن از سرچشمه به کوچه باغ های محلات برویم.اول با مخالفت روبرو شد که خسته ایم و از این حرف ها.ولی سراخر پذیرفتند.پس حرکت کردیم.کوچه باغ هایی که تاریک بودند با دیوارهایی کاه گلی و صدای چه چه پرندگان.حالا به جایی رسیدیم که فقط یک دشت بزرگ است با آسمانی پر از ستاره.الاغی از دور توسط یکی از بچه ها رویت شد.همه ترسیده بودند.چشم چشم را نمی دید.پیشنهاد دادم تا قالیچه را پهن کنیم و بخوابیم و به آسمان نگاه کنیم.این کا را کردیم.شهاب ها مدام رد می شدند و یک ستاره در حال حرکت بود.خیلی وحشتناک بود.خیلی عظمت داشت.تماشای این آسمان پرستاره هیچ وقت از یادمان نمی رود....

حالا تهرانم و ساعت ۳ صبح که این پست را می نویسم.مدام یاد ۲روز پیش می کنم و افسوس می خورم که چرا آن جا نیستم.امروز صبح اصلا دوست نداشتم از خونه بیرون بیام.همش خاطرات خوب سفر به یادم می امد و ارزو کردم تا سال های سال با این گروه دور ایران رو بگردیم.